مخمصه

مخمصه

 
مخمصه قسمت 1
نویسنده : (علی) - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩
 
توی کوچه پس کوچه های تاریک و خلوت قدم میزد از فرط سرما دستشو کرده بود تو جیب شلوارش.. با اینکه اورکت چرمی پوشیده بود و یکم عجیب به نظر میرسید وقتی کت به این گرمی تنشه چرا به سختی دستشو تو جیبای کناری شلوارش فرو کرده!!! .اما جذاب به نظر میرسید.
صورت استخونی و لاغری داشت.قد بلند. لاغر اندام باچشمای قهوه ای تیره که هرگز هیچ دختری بدون قصد و منظور نمیتونست حتی واسه دو دقیقه به اونا خیره بشه
موهای لخت و مشکی داشت که به طرز ماهرانه ای کوتاه بلند اصلاح شده بود دقیقا مدل موهای مانکن های معروف حتی اگه یکم بهشون میرسید خیلی هم بهتر میشد اما اون بیشتراز این که به مو و ظاهرش فکر کنه به روح و آرامش فکر میکرد.البته این که همه ی لباساشو سعی میکرد از بهترین مارک های معروف انتخاب کنه یه چیز ارثی بود و اصلا ربطی به اهمیت دادن به ظاهرش نداشت
سیگارشو مثل پیپ زده بود کنار لبش چون اینقدر هوا سرد بود که حتی حالشو نداشت دستشو از جیبش به خاطر سیگار لعنتی بیاره بیرون
هر از چند گاهی یه پک به سیگار میزد و دوباره لبای داغشو شل میکرد تا سیگار به سمت پایین شل بشه با اینکه اصلا دوست نداشت به اجبار دست راستشو از جیبش در آورد و سیگارو که چسبیده بود به لبش برداشت و خاکسترشو تکوند
همینطور آروم قدم میزد و توی افکار خودش غرق بود که به خیابون اصلی رسید.
دیگه اثری از سکوت نبود .. خیابون پر بود از هیاهو. صدای بوق ماشینها . ترافیک سنگینی که همیشه تو این شهر حکمفرما بود. اینگار همه یک صدا فریاد میزدند ... نور لامپای بزرگی که سردر هر مغازه ای نصب بود کاملا شب رو به صبحی پر نور تبدیل کرده بود.. اما اون به هیچکدوم توجهی نمیکرد. همچنان به راه خودش ادامه داد. نوک کفشش گیر گرد به سنگفرش خیابون و نزدیک بود زمین بخوره اما با پای مخالفش یه قدم بلند برداشت و خودشو کنترل کرد
آخه زمان زیادی نمیگذشت که از تیپ اسپرتی که 21سال بهش عادت کرده بود دست کشیده بود و به تیپ مردونه و کفش مردونه رو آورده بود اون هم به خاطر شرایط کاری
از روی پل آهنی بزرگی که روی جوب پهن کنار خیابون قرار داشت رد شد و کمتر از 3 دقیقه نگذشت که یه ماکسیمای سفید جلوی پاش وایساد..
گردنشو خم کرد به سمت داخل ماشین و همینطور که در حال باز کردن در ماشین بود طوری توی ماشینو نگاه میکرد که کمرش حتی دو درجه هم خم نشد ولی در عوض گردنش 270 درجه ای تا شد.. در که باز شد گرمای اطاق ماشین خورد تو صورتش.. همون موقع صدای بوق گوش خراشی که کاملا میشد حدس زد که از یک تاکسی قراضه در اومده به گوش رسید ... سامان هم با یه نگاه متمسخر و عصبی به راننده ی ماشینی که بوق زده بود نگاه کرد. با اینکه وسط خیابون سوار شده بود و درواقع خلاف کرده بودم اما اینقدر از خود راضی به راننده ی تاکسی نگاه کرد که بیچاره احساس کرد خیلی گناه بزرگی مرتکب شده و به نشانه ی معذرت خواهی دستی تکون داد... سامان فوق العاده آدم آن تایم و سر وقتی بود.. قرارهاش ردخور نداشت به خاطر همین بود که تا پاش به خیابون رسید با دوستش مونیکا روبه رو شد.
مونیکا دختری درشت اندام قد بلند و خوش هیکل با چشم و ابرویی مشکی و ظاهری مظلوم بود.. از خونواده ای اصیل و فوق العاده ثروتمند.با اینکه دختر ترگل ورگلی بود اما اختلاف 6ساله ی سن اون دوتا کاملا معلوم بود هنوز کاملا با هم آشتی نکرده بودن چون کاملا میشد از برخورد سردشون اینو احساس کرد
سامان طبق معمول همیشه نشست تو ماشین و بدون اینکه حرفی بزنه دستشو گذاشت رو کنسول ماشین و یکم خودشو کشید سمت مونی و یه بوس کوچولو از کنار گوشش گرفت و بعد گفت سلام!
مونی هم لباشو با زبونش خیس کرد و نگاهه کوچیکی به آیینه انداخت و گفت سلام گلم...
دیگه حرفی رد و بدل نشد تنها چیزی که بود سکوت مرگبار توی ماشین بود که اونم وقتی سامان دستشو گذاشت روی دکمه ی ولووم و با خوندن آهنگ سکوت شکسته شد.. اما جو همونطور سنگین بود.. خیابون رو توی ترافیک سرسام آور همینطور رفتن بالا تا نزدیک رستوران همیشگی
سامان گفت ماشینو همینجا پارک کن چون جلوتر جا نیست و این تنها جمله ای بود که تو این سی دقیقه بینشون رد و بدل شد
توی رستوران هم مثل همیشه دوتاشون سوپریم اسپایسی سفارش دادن ..
بعد از اینکه غذای مونی تموم شد خیلی سر سنگین و سرد گفت: مرسی سامان جان
سامان که هنوز حتی به نصفه غذاشم نرسیده بود دست از غذا کشید آخه اون خیلی آروم غذا میخورد
-معلوم هست چی شده مونی؟
- چیزی باید شده باشه؟
-میدونی من از این سکوت متنفرم
- ااااا چه جالب خوب خودت خواستی
-باز شروع نکن من چیرو خواستم آخه؟
-همین دیگه همین که اینجوری بشم.. کارای تو بود که به اینجا رسوند همه چیزو
-من؟؟ من یا تو؟؟؟ باورم نمیشه اون همه خواهش کرده باشی که بخوای بیام اینجا اونوقت این حرفارو بهم بزنی
-باشه مونی جان
خیلی خوشحال شدم ممنونم از اینکه حتی یه ذره عوض نشدی
این دفعه دفعه ی اولی بود که سامان بدون توجه به خواهش های مونی اونو تنها گذاشت و رفت... مونی هم هرچی به موبایلش زنگ زد دیگه جواب نداد..
مشکل خیلی بزرگی وارد زندگیشون شده بود به اسم روزمرگی که همین باعث شد رفته رفته از هم دور بشن
سامان بر خلاف انتظار آدم فوق العاده خوش مشرب و اجتماعی ای بود البته چون بلد بود با دخترا چطوری برخورد کنه و میدونست چطوری میتونه اطرافیانشو جذب خودش بکنه همین باعث میشد که دخترای دورو ورش زیاد بشد و با اینکه آدمی بود که هرگز حتی کوچیکترین کاری انجام نمیداد که مونی متوجه تعدد دوستاش بشه اما حس زنانه و نزدیکی زیادی که مونی به سامان داشت باعث شد که به سامان حساس بشه و شروع بکنه به تفتیشای اتفاقی و سرزده مثل چک کردن موبایل و ای میل و لیست تماسهای سامان اما دریغ از یه مورد مشکوک!!
همین پیدا نکردن اثر جرم باعث میشد مونی بیشتر عصبی بشه و چون چیزی نداشت که بهش گیر بده شروع میکرد به گیر دادن های الکی و کاملا بچه گانه و همش میگفت تو به جز من کس دیگه ای رو هم داری
مثلا یه روز که با هم رفته بودن رستوران دختره سبزه و خوشگلی که پشت صندوق بود برگشت به سامان گفت شما اسمتون سامان نیست!!! سامان هم خیلی ریلکس گفت: بله ولی به جا نمیارم ! من شمارو میشناسم؟
اون دخترم بدون اینکه به این توجه کنه که سامان با مونیکا ست شروع کرد به حرف زدن و لوندی کردن....
-نه ولی چند وقت پیش خونه ی یکی از دوستام عکس شما رو که از لیسته 360 برداشته بود به من نشون داد منم حس کردم شما رو جایی دیدم ... من مشتری های ثابتمون رو خوب میشناسم آقا سامان
مونیکا همینطور بازوی سامان رو محکم گرفته بود و از عصبانیت داشت منفجر میشد.. صدای نفسای تندش کاملا نشون میداد که اگه کارد بهش بزنی خونش در نمیاد ولی خدایی سامان خیلی محترم و بی احساس برخورد کردو مثل همیشه سفارش داد و اومدن نشستن منتظر آماده شدن غذا
بی ارادی و طبق معمول سامان پشت به خیابون و رو به پیشخون نشست و مونیکا روبروش... همینطور که با هم حرف میزدن و میخندیدن کاملا میشد سنگینی نگاهای آدمهایی که اون جا مشغول خوردن غذا و دیدن سامان و مونیکا بودن رو حس کرد اما این یه چیز خیلی عادی بود برای هر دوی اونا چون خوش لباسی و با کلاس برخورد کردن اونا ناخود آگاه آدم رو مجذوب خودش میکرد ولی ازاین میون یه چیزی مونیکارو اذیت میکرد و اون هم نگاه های اون دختر صندوقدار بود
اولش به شوخی و خنده گرفت که بابااا بچه معروف خوشگل نمیدونستم اینقدر عشق من جیگره وگرنه میزاشتمش تو یخچال که گربه نخوردش... و از این شوخی ها ولی بعد از مدتی خیلی محکم و جدی برگشت مستقیم با عصبانیت چشم دوخت یه چشمای دختره دختره هم خیلی سریع خودشو مشغول یه کاری کرد که تابلو نشه و سرش رو انداخت پایین مونی هم که خیلی کفری و عصبانی شده بود بلند شد و مانتوشو صاف کرد.. تقریبا همه ی آدمایی که اومده بودن اونجا غذا بخورن میخ شده بودن که این خانومه که اینقدر با عصبانیت بلند شد از سر جاش قراره چیکار بکنه!
به سامان اشاره کرد ...
-بلد شو
-چی شده گلم؟
-بهت گفتم بلند شو
-خوب چرا با اینهمه خشانت؟
سامان رو بلند کرد و جاشو با سامان عوض کرد!!!!!!
خیلی حرکت غیر منتظره ای بود هم برای سامان هم برای همه ی آدمایی که سنگینی نگاهشون کاملا حس میشد
بعدشم مستقیم زل زد به دختره صندوقدار که ببینه دوباره جرآت میکنه نگاه کنه یا نه
اون دختر هم به مونی نگاه کرد و یه لبخند تمسخر آمیز به اون کرد مونی هم یه نیشخند تابلو به اون دختره کرد که خیلی بچه تر از این حرفایی
وقتی شماره قبضشون رو خوند هم سامان تا بلند شد بره غذا رو بگیره مونی دستشو گرفت و گفت بشین من میرم...
اون روز گذشت ولی مثل اون روز تو زندگی این دو نفر خیلی پیش اومده بود
راستش سامان تو بد مخمصه ای افتاده بود

روح بسیار لطیفی داشت و سکس خیلی قوی و حرفه ای اون باعث میشد که با هر کس که آشنا میشه به سختی بتونن اونو کنار بزارن.. یه نیروی خیلی خیلی قوی تو چشماش بود که ناخداگاه آدم رو جذب خودش میکرد.. یادمه یه بار بهم گفته بود خودهیپدنوتیزم به روش هندی رو بلده این روش یکی از سخت ترین روش های خودهیپدنوتیزم بود که عموما هر کس اونو بلد بود و به کار میبرد به هرچیز که میخواست به راحتی و با سرعت میرسید.. همیشه فکر میکردم این همه دختر خوشگل و جذاب که همه ام با اون سکس داشتن تنها دلیلش میتونه همین خود خودهیپدنوتیزم باشه که با این کارش همه ی نیروشو جمع کرده تو چشماش که بتونه مثل آهنربایی که اهنو به خودش جذب میکنه دخترارو به خودش جذب کنه ولی بعدش که بیشتر باهاش آشنا شدم دیدم خودشم از تعدد این همه دختر اصلا راضی نیست و حتی در مورد خیلی از اونا خیلی چیزارو نمیدونه....! منظورم اینه که اصلا نمیدونست با چند نفر رابطه داره و چند نفر هستن که عاشقانه دوسش دارن..یه مشکلی این وسط بود ..... یه چیزی مشکوک بود چون اون واقعا خیلیارو نمیشناخت نه اینکه خودشو بزنه به نفهمی اون واقعا نمیدونست خیلی چیزارو


 
comment نظرات ()
 
 
مخمصه قسمت 1-2
نویسنده : (علی) - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩
 
ساعت 4صبح بود و سامان مثل همیشه پای کامپیوتر نشسته بود و وب گردی میکرد.. حدودا چهار سالی میشد که روال زندگیش این بود... شبها خیلی کم پیش میومد که سامان خواب باشه... یا کتاب میخوند یا پای اینترنت بود. اون شب کم کم داشت میرفت که بخوابه که یهو یکی بهش پیغام داد
-سلام
-؟؟؟؟سلام شما؟
-ببخشیدشما منو نمیشناسید ولی من شمارو خیلی خوب میشناسم.. یعنی امیدوارم که خوب بشناسم.....
حاصل اون صحبت این بود که سامان حس کرد اون دختر که اسمش مرجان بود آدم مطمئنیه!!!
فردای اون روز مرجان با سامان صحبت کرد و سامان هم که کاملا میدونست چطور میشه از یه آدم حرف کشید همه ی حرفای دل مرجان رو از وجودش کشید بیرون و حدود 2ساعت مکالمه ی اونا طول کشید طوری که اونا با همین اولین تماس مرجان حس میکرد سالهاست که همدیگرو میشناسن
مرجان از سامان خواست که همدیگرو شب ملاقات کنن ولی سامان بهونه آورد و قرار رو موءکول کرد به فردا. دلیلش رو نمیدونست فقط حس میکرد نباید امشب با کسی قرار بزاره و چون از بچگی تو ذهنش مونده بود که به ندای قلبش گوش کنه به همین خاطر این کارو کرد.. همون روز مثل همیشه روزنامه خرید و مثل همیشه رفت به صفحه ی حوادث. علاقه ی شدیدی به این صفحه از روزنامه داشت. تلفنش پشت سر هم زنگ میخورد و سامان تنها کاری که میکرد زدن دکمه ی قرمز موبایلش بود .. اونقدر افکارش مشغول بود که حتی نمیدید چه شماره ای بهش زنگ میزنه.
یه سیگار روشن کرد و رفت دم شومینه نشست و دستی تو موهاش کشید.. قلبش یکم تند میزد اینگار منتظر کسی نشسته که اتفاقا خیلی هم دیر کرده.. زنگ در خونه به صدا در اومد اونم چندین بار.سیگارش رو گذاشت تو زیرسیگاری نقره ای رنگ زیپوش که تنها یادگاری اون از یاسمن بود که اون رو روز تولدش بهش کادو داده بود. در رو بدون اینکه جواب آیفون رو بده باز کرد چون خیلی وقت بود منتظر نشسته بود و میدونست چه کسی پشت در خواهد بود.. تلفنش رو خاموش کرد و در آپارتمانشو نیمه باز گذاشت و رفت توی اتاق یه نگاه کوچیک تو آینه انداخت و دوباره برگشت تو سالن دم در .
در باز شد و یه دختر پرید تو بغل سامان و بدون توجه به اینکه که کفشهای پر از خاکش کل خونه رو کثیف کرده شروع کرد به بوسیدن.. سامان هم محکم اونو تو بغلش بلند کرد و چرخید پشت سرش در روبست و گفت :دیدوونه معلوم هست کجا بودی؟ داشتم از نگرانی میمردم..
شیما قد بلندی داشت و هیکلش بر خلاف ساق پاهاش که خیلی تو پر به نظر میامد خیلی لاغر بود ... بارها سامان بهش گفته بود, اگر اینجا ایران نبود حتما تو یکی از معروف ترین مدل های لباس میشدی چون بدن باریک و ترکه ای و ساقهای درشت و کشیده ی اون دقیقا شبیه مدل های روز کانالهای فشن بود...
دوتایی نشستن دم شومینه رو به روی هم .. سامان سیگارش رو برداشت ودید کاملا خاکستر شده. وقتی صدای زنگو شنید به کلی یادش رفته که سیگار روشن کرده بود. پاکت سیگارش رو برداشت و یه سیگار روشن کرد و یه پک زد . از روی لبش برداشت و لای انگشتاش چرخوند و داد به شیما.. شیما هم خندید و جمله ی همیشگی سامان وقتی که برای شیما سیگار روشن میکرد روبا شیطنت خاصی که تو حرف زدنش بود البته با لحن حرف زدن سامان گفت:"یه آقای محترم همیشه برای یه خانوم محترم سیگار رو روشن میکنه بعد تعارف میکنه"
شیما هم به حالت نیمخیز بلند شد و دو طرف صورت سامان رو گرفت تو دستاش و لبای سامان رو محکم بوسید..
سامان یه سیگار هم واسه خودش روشن کرد و تکیه داد به مبل,پاشو انداخت روی پاش و زیرسیگاری رو از روی میز برداشت و گرفت دستش,خاکستر سیگار رو تکوند . طعم ماتیک و سیگار با هم قاطی شده بود به همین دلیل زبونشو محکم مالید روی لبهاش تا ماتیکی که از بوسیدن شیما روی لباش مونده بود پاک بشه, شیما که دختر فوق العاده شلوغ و شیطونی بود شروع کرد به تعریف کردن... وسط صحبتهاش یکدفعه مکث کرد و دیگه ادامه نداد! بلند شد و مانتوی کوتاهش رو در آورد و وایساد جلوی سامان , با زانوهاش زانوهای سامان رو لمس کرد و پاهای اونو باز کرد و خودشو جا کرد تو بغلش...
روی تخت خیس عرق آروم کنار هم خوابیده بودن اینگار کتک کاری سختی کرده بودن..جای ناخونای شیما پشت کمر سامان بود ..معلوم نبود واسه لذت زیادیه که از 1ساعتی که پیش سامان بود عایدش شده یا از دردی که تو یه ربع آخر کشیده.. شیما داشت با موهای کم پشت و نرم سینه ی سامان بازی میکرد و سامان هم داشت بدن شیمارو لمس میکرد...
-سامان همیشه کنار تو آروم بودم.. تو وحشیترین فرشته ی دنیایی..
شیما بلند شد نشست روی تخت و پتو روپیچید دور خودش و رفت کیفش رو آورد .
بسته ی مارلبرو ی پایه بلندش رو از کیفش درآورد. این نوع سیگار از معروفترین سیگارهایی بود که خانومها مصرف میکردن و البته به قول خودش کمی تا قسمتی هم با کلاس بود .بعدش کمرشو گذاشت روی سینه ی سامان و خودشو کشوند بالا تا سرش اومد کنار سر سامان ,خودش رو ول کرد تو بغل سامان..
یه پک خودش میزد بعد سیگارو میچرخوند لای انگشتاش و اونو میگذاشت روی لبای سامان ..با اینکه تقریبا ماهی دو بار همدیگرو میدیدن ولی بارها از سامان شنیده بودم که میگفت آرامشی که کنار شیما دارم پیش هیچکس ندارم
همیشه بعد از اینکه آروم کنار هم میخوابیدن سامان برای شیما حرف میزد از اینکه بچسبه به زندگیش و به آیندش فکر کنه, از اینکه بیشتر به خودش فکر کنه تا مشکلات خونوادش,
پدر شیما ارتشی بود و شیما همیشه از مستبد بودن پدرش رنج میبرد و تنها کسی که از حرفای دل شیما خبر داشت سامان بود چون همیشه بدون اینکه حرف بزنه با اشتیاق به حرفاش گوش میداد و طوری که شیما حس نکنه داره نصیحت میشه راهکار میگذاشت جلوی پاش... دقیقا به خاطر کتاب های روانشناسی و مدیریتی ای بود که خونده بود..تقریبا تمام کتابای اسپنسر جانسن, مارک فیشر,چارلز بی هندی ,دانیل استیل و جان ماکسول و خیلی از نویسنده هایی که از روش بنچ مارکینگ برای نوشتن کتاباشون استفاده میکنن رو خونده بود و هر جا که میتونست از اونا استفاده میکرد(حتی آروم کردن و ثابت کردن روح و اعصاب کسانی که باهاش رابطه دارن)
سامان بسته ای رو که یکی از همسایه ها آورده بود بالا باز کرد .مجله ی چهل چراغی که هر شماره با پست خونه به دستش میرسید رو از بسته در آورد و زیر لب گفت هر روز مزخرفتر از دیروز.
شیما گفت:من نمیفهمم پس چرا دوباره فرم اشتراک میفرستی وقتی میگی هر روز مزخرفتر از دیروز!
-نمیدونم شاید یه جور عادت به ادامه دادن باشه
-ادامه دادن چی آخه؟
-نوشته های یه سری آدم که چند ساله بهشون عادت کردم . البته کاریکاتور های ساندویچ!
-آهااا خوب اینو بگو! تو وقتی به یه چیز عادت کنی دیگه فاتهش خوندست!
شیما مجله رو از دست سامان گرفت و گفت خواهشآ تا من اینجام فقط با من باش بعدشم پاشو زنگ بزن آژانس که خیلی دیرم شده!
سامان شماره ی آژانس رو گرفت و هنوز سلام نکرده مسئول پذیرش آژانس گفت سامان جان تا 5 دقیقه دیگه پایین باش! اینگار سامان یکی از مشتری های پر و پا قرص آژانس بود. چون با اینکه ماشین داشت اما هیچ وقت هیچ کدوم از مهمون هاشو نمیرسوند یه بار به شوخی ازش پرسیدم چرا این کارو میکنه با خنده جوابم رو داد که اگه یه دختر رو فقط یک بار برسونی تا آخر عمر باید برسونی فکر کنم منظورش این بود که از همون اول کاری انجام نمیده که توقع ایجاد بشه!
سامان از توی آیینه به چشمای شیما که داشت با دستای لطیفش آرایش میشد خیره شده بود و قهوه ی داغی رو که تو دستاش گرفته بود مزه مزه میکرد شیما گفت نگاه نگن مهربون من آژانس پایین منتظره میترسم کار بدی دستمون!
جمله ی همیشگی سامان رو که همیشه وقت جدا شدن میگفت با هم گفتن:بی معرفت باز نری گم و گور بشی ها!من همیشه منتظرتم
....
ساعت حدود 9 شب بود!
تلفن سامان زنگ خورد..... شماره ی خواهر شیما بود!!
-سلام سامان جان
-سلام بفرماید.!
-شیما هنوز پیش شماست؟!!!
-شیما؟ نه خیلی وقته از پیش من رفته هنوز نرسیده؟؟؟؟
-نه نیومده خونه خیلی نگرانم الانم بابا قراره بیاد سراغش شوهر من هم مسافرته نمیدونم چکار کنم!!
ادامشم باشه تو پست بعدی

 
comment نظرات ()
 
 
مخمصه قسمت 2
نویسنده : (علی) - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩
 
magnify

 

ساعت حدود 9 شب بود!

تلفن سامان زنگ خورد..... شماره ی خواهر شیما بود!!

-سلام سامان جان

-سلام بفرماید.!

-شیما هنوز پیش شماست؟!!!

-شیما؟ نه خیلی وقته از پیش من رفته هنوز نرسیده؟؟؟؟

-نه نیومده خونه خیلی نگرانم الانم بابا قراره بیاد سراغش شوهر من هم مسافرته نمیدونم چکار کنم!!

 

 

-من الان زنگ میزنم به آژانس!!

-باشه پس به منم خبر بده دارم از نگرانی میمیرم.

 

صدای آهنگ برکینگ دی هبیت(ترک عادت) لینکین پارک توی گوشش ونگ میزد آروم با ام پی تری پلیر همخونی میکرد و ساندویچ کالباسی رو که از ساندویچ ساز دراورده بود میخورد بدون اینکه نگران چیزی باشه... زنگ زد به خواهر شیما!

هدفوم رو از گوشش برداشت و گفت شیما رو رسونده در خونه!!!

حس کرد خواهر شیما نمیتونه حرف بزنه و معلوم بود پدر شیما اومده اونجا و از نبودنش هم خیلی عصبانیه اما هر دو فکر میکردن که مثل بعضی شبها که دیر میامد خونه امشب هم رفته پی شیطنت...

هردوتاشون داشتن به این فکر میکردن که چطوری تنبیه کنن این دختر شیطون رو اما نفر سوم که سامان بود به تنها چیزی که فکر میکرد صدای فوق العاده ی چستر خواننده ی لینکین پارک بود و صدای گیتار الکترونیک !!

ساعت حدود دو نصف شب بود که شیلا خواهر شیما به سامان زنگ زد

صدا خیلی آهسته و پر از هوا بود..:سامان من و بابااز دیروز تا همین الان دنبال شیما بودیم... خونه ی همه ی فامیلا و دوستها و همه ی بیمارستانهایی که فکر کنی سر زدیم الان هم بابا داره میره کلانتری گفتم بهت زنگ بزنم ببینم خبری نداری از این دیوونه؟

-نه شیلا جان من هم به هر کی میشناختم سر زدم و زنگ زدم اما پیدا کسی ازش خبر نداره..

...........

شیلا روی مبل مشکی چرمی روبروی میز شیشه ای کوتاهی نشسته بود که دقیقا عمود بود به میز بزرگتری که شبیه میز مدیرعامل ها بود.. روی میز فوق العاده شلوغ بود ولی از بین این شلوغی تابلوی طلایی رنگی که روی اون نوشته شده بود"سرگرد محمود پیمان" کاملا تو چشم میخورد.

پدر شیلا از اطاق خارج شد و نشست روی صندلی روبروی در اطاق سرگرد. عصبانیت اون به اضطراب تبدیل شده بود و فکر تنبیه کردن شیما جای خودشو به فکر چگونگی پیدا کردن اون داده بود...

از حرکات دست شیلا کاملا استرس و اضطراب مشخص بود..

طعم خون رو زیر دندونش حس کرد و تازه فهمید که ناخن های دستش رو تا ته جوییده..

سرگرد برای اینکه بتونه سرنخی از پرونده ی شیما بدست بیاره از پدر شیلا درخواست کرده بود که اطاق رو ترک کنه

سرگرد ته اطاق قدم میزد صدای پاشنه ی کفشش در حال راه رفتم واقعا دیوانه کننده بود..

رو به شیلا کرد و گفت: خانوم محمدی من شرایط شما رو درک میکنم ولی برای اینکه خواهرتون رو پیدا کنیم باید به یک سری سوالات من دقیقا جواب بدید. شیما ساعت چند و به قصد کجا منزل شما رو ترک کرد؟

-ساعت 9 صبح قرار بود بره کلاس ولی به آموزشگاه زنگ زدیم مدیر آموزشگاه گفت بعد از کلاس از آموزشگاه رفته بیرون.. به دوستاشم زنگ زدیم گفتن از آموزشگاه اومده بیرون!!

-قرار نبوده بعد از کلاس جایی بره یا شما احتمال نمیدید جایی رفته باشه؟ مثلا خرید ,خونه ی دوستی یا فامیلی که از قلم افتاده باشه ؟

شیلا سکوت کرد و سعی کرد تو چشمهای سرگرد نگاه نکنه

سرگرد دوباره سوال خودش رو تکرار کرد البته از حرکت بچه گانه ی شیلا جواب سوال خودش رو گرفته بود

-پس شیما جایی رفته که شما هم از اون باخبرید درسته؟

شیلا شالی رو که روی سرش بود جلو کشید و موهای آشفته اش رو توی شال جا کرد..

-آقای پیمان راستش من میتونم موضوعی رو به شما بگم که بین خودمون بمونه آخه واقعا منیدونم اگر به گوش پدرم برسه چه جوابی باید بدم...

شیلا واقعا گیج شده بود. از یک طرف استرس و نگرانی گم شدن شیما. از طرفی مقصر دونستن خودش. و اینکه نمیخواست پای سامان به این جریان باز بشه چون اگر پدرشون میفهمید که شیلا از رابطه ی پنهانی شیما با پسری با خبره و حتی توی کارهای پنهانی شیما به اون کمک هم میکرده چه برخوردی رو انجام میده و چه مشکلاتی توی زندگی آینده اش پیش خواهد آمد و هزار و یک فکر دیگه.. احساس مرگ میکرد دوست داشت فریاد بزنه اما تنها کاری که از پسش بر می آمد کمک کردن به پیدا شدن شیما بود..

سرگرد پشت میز خودش نشست , از سکوت دوباره ی شیلا کمی عصبی شده بود به همین دلیل کمی جدی تر گفت: منتظرم بشنوم..

-شیما دوستی به نام سامان داره که قرار بود بعد از کلاس یه سر پیش اون بره ولی از شما خواهش میکنم کسی مخصوصا پدرم از این ماجرا بویی نبره چون واقعا زندگی همه ی خونواده و حتی اون پسر نابود میشه!

سرگرد که داشت با خودکارش بازی میکرد به صنلی بزرگ خودش تکیه داد و گفت: یعنی میخواهید بگید هنوز هم پیش اون دوستشه؟ یعنی خواهر شما به اونجا فرار کرده؟

لبخندی زد و گفت: ماجرا داره جالب میشه یعنی شما تا حالا میدونستید خواهرتون کجاست و تا حالا ما و پدرتون رو بازی دادید؟ میدونید این کار شما جرم داره خانوم محمدی؟ شیلا پرید وسط حرف سرگرد.. کمی بهش بر خورده بود, گفت: نه آقای پیمان من به سامان زنگ زدم ولی گفت شیما با آژانس برگشته به خونه ی من...

-از کجا اینقدر مطمئنید؟

-من سامان رو حدود دو ساله که میشناسم کاملا هم میشناسمش, اگر شیما تو زندگیش 1 دوست داشته باشه که اونو به راه زندگی کردن هدایت میکنه همین سامانه سامان برای شیما یک شخصیت فوق العاده کاریخماست اگر حتی شیما فکر فرار هم داشت حتما سامان اونو منصرف میکرد چه برسه به اینکه ببهش پناه هم بده در ضمن خواهر من مشکل خیلی بزرگی نداشت که به خاطر اون بخواد از خونه فرار کنه!..

برای سرگرد جالب شد که بیشتر از سامان بدونه.. بعد از حدودآ 1ساعت صحبت با شیلا  از روی صندلی خودش بلند شد و همون خودکاری که اطلاعات مورد نیازش رو از صحبتهای شیلا مینوشت و یک تکه کاغذ سفید به شیلا داد و گفت: هر شماره ای که از این پسر داری به اضافه ی آدرس خونه رو روی این کاغذ بنویسید در ضمن موبایل خودتون رو هم به سرگرد کریمی بدی تا عکسی رو که گفتید از سامان و خواهرتون روز تولد شیما گرفتید بردارند..

.......

دقیقا نیم ساعت بعد از اینکه شیلا و پدرش از سرگرد پیمان خداحافظی کردند پژوی سیاه رنگی حدود 100 متر عقب تر از ساختمان محل سکونت سامان پار کرده بود و دو نفر با کت های مشکی رنگ داخل اون نشسته بودن, عکس سامان که شیما رو بغل کرده بود هم روی داشبورد ماشین بود و هر ترددی که از در ساختمون انجام میشد چشمهای این دو نفر اول به افرادی که وارد یا خارج میشدند خیره میشد و بعد هم به عکسی که از سامان و شیما داشتن...

حدودا 3ساعت گذشت و این دو نفر همچنان مشغول دیدبانی بودن..

اینگار نه اینگار که 3ساعته نشستن توی ماشین... اصلا خسته نبودن... فکر کنم سالهای سال کارشون همن بوده..دیدبانی نا محسوس..

 

پژوی نقره ای رنگی دقیقا پشت ماشین این دو نفر ایستاد و مرد میانسالی با قدی بلند و موهای لخت و جوگندمی و ته ریش با چشمانی عسلی از اون پیاده شد و در پژوی سیاه رو باز کرد و روی صندلی عقب نشست کارتش رو از جیبش بیرون آورد و گفت سرگرد پیمان هستم .. شما جدیدآ به منطقه ی ما فرستاده شدید درسته؟

بله قربان.

خبری نشده؟

- نه قربان فقط یک خدروی زانتیای سفید از ساختمان خارج شد و چند نفر هم وارد یا خارج شدن که هیچکدوم با مشخصات مضنونین همخونی نداشتن...

 

 

هر سه از ماشین پیاده شدن. سرگرد نگاهی به ساختمان انداخت طوری که گردنش کاملا به سمت بالا خم شده بود, بیسیم خودش رو توی جیت کت بلندش گذاشت و به پنجره ی طبقه ی پنجم خیره شد.

لامپ کم نور قرمز رنگی درآپارتمان سامان روشن شد که نشون میداد کسی داخل آپارتمانه, سرگرد انگنشت خودش رو روی زنگ سرایداری فشرد و با معرفی کردن خودش وارد ساختمان شد. یکی از مامور ها دم در ایستلد و دومی همراه سرگرد پیمان رفت بالا.. دم در آپارتمان سامان رسیدن. چند بار زنگ زدن اما کسی در رو باز نکرد ولی حتی خودشون هم صدای زنگ رو نشنیدن سرگرد کفت حتما خرابه!!! دستش رو از جیبی که بیسیم هم داخلش بود بیرون آورد و با ته بیسیم در زد. بعد از چند لحظه سایه ی سیاهی پشت چشمی در افتاد

 

سامان پلیور سفید رنگی با خطهای خیلی کمرنگ خاکستری پوشیده بود و فنجان قهوه ی بزرگی در دستش بود, زنجیر در رو قفل کرد و در رو باز کرد, در نیمه باز شد,

-سلام بفرمایید؟

سرگرد کارتش رو از قبل حاضر کرده بود و اونو به سامان نشون داد,

-سرگرد پیمان هستم از پلیس جنایی ایشون هم همکارم هستند, شما آقای سامان تجریشی هستید؟

سامان کارت رو از دست سرگرد گرفت و کاملا بررسی کرد و گفت:

-بله خودم هستم میتونم کمکتون کنم؟

سامان خیلی خونسرد بود اینگار نه اینگار که 2تا پلیس دم در خونه ایستادن!

-شما دختری به نام شیما محمدی رو میشناسید؟ ما برای تحقیقاتی راجع به ایشون اومدیم..

سامان در رو بست!! سرگرد به همکارش نگاه کرد و اسلحه خودش رو از غلاف بیرون آورد اما قبل از اینکه حرکتی انجام بدن سامان در رو باز کرد

سرگرد خندید و گفت اصلا حواسم نبود برای باز کردن زنجیر در, در رو باید کاملا میبستی فکر کردم فرار کردی!!

-سامان خیلی خونسرد و بی تفاوت گفت : چرا باید فرار کنم؟ بفرمایید تو!

سرگرد و همکارش از لحظه ی ورود به خونه کاملا مجذوب طراحی مدرن و پست مدرن و ادغام این دو سبک شده بودن با اینکه مطمئنم حتی یک ذره هم از این چیزها سر در نمی آوردن لا اقل از رفتارهمکار سرگرد که اینطور به نظر میرسید , در خونه ی پسری مجرد چنین طراحی ای عجیب بود..

با یک نگاه کل خونه رو سرک کشیده بودن. بعد سرگرد گفت:

آآآآم آها شیما محمدی! ایشون رو میشناسید,حتما متوجه نا پدید شدن ایشون شدید!

- بله اتفاقا به خواهرش هم توضیح دادم, شیما حدود یک ساعت پیش من بود ولی من براش آژآنس گرفتم و از پیش من رفت خونه ی خواهرش..

حتی به آژانس هم زنگ زدم گفتن رسوندنش به مقصد..

سرگرد برگی رو از جیبش بیرون آورد و گفت: حکم گشتن خونه!! با اجازتون من باید خونه ی شما رو بگردم

سامان لبخند سردی کرد و گفت: البته اگر شک دارید که من شیما پیش منه یا من میدونم کجاست سخت در اشتباهید ولی در هر صورت خواهش میکنم , خونه متعلق به شماست..

خودش نشست روی کاناپه و سرگرد و همکارش هم شروع کردن به گشتن خونه و هر جایی که ممکن بود یک نفر رو قائم کرد گشتن ولی چیزی پیدا نکردن! بعد سرگرد به سامان گفت: تااطلاع ثانوی از شهر خارج نشو , فردا 9 صبح هم برای جواب دادن به یک سری سوالات به آگاهی مرکز بیاید, آدرس و شماره تلفن آژانس رو هم از سامان گرفت و به سمت در آپارتمان رفتن.. قبل از اینکه از خونه خارج بشن سرگرد نگاهش به ساعت مچی دخترونه ای که روی میز اپن آشپزخونه بود افتاد..پرسید: این مال شماست؟

سامان خیلی متین جواب داد: خیر این مال شیماست! دفعه ی قبل که با هم بودیم توی ماشین من پاره شده بود و افتاده بود کف ماشین, گذاشته بودمش اینجا که جلوی چشم باشه, متاسفانه فراموش کرد که اونو ببره!

-پس شما ماشین هم دارید! ممکنه همراه ما به پارکینگ بیاید یه نگاهی هم به ماشینتون بندازیم؟

سامان سوییچ ماشینش رو برداشت و همراه اون دو نفر به پارکینگ رفت, وقتی دکمه ی باز کردن درب ماشین رو زد چراغ خطر پرادوی مشکی دو دری سه بار چشمک زد , رفت سمت ماشین و گفت بفرمایید!

سرگرد و همکارش به همدیگه نگاه کردند, برای هر دوی اونها عجیب بود که چطور پسری با این سن کم چنین ماشین گرون قیمتی داره! سرگرد حتی بلد نبود در صندوق عقب ماشین رو باز کنه! برای اینکه ضایع نشه از سامان خواست این کار رو بکنه! اولین چیزی که نظر هر دوی اونها رو جلب کرد خالی بودن تمام و کمال صندوق عقب ماشین بود! حتی زاپاس ماشین هم که یکیش توی صندوق جاسازی میشد هم سر جاش نبود! از سامان پرسید: زاپاس ماشین شما دزدیده شده؟

سامان خندید و گفت :سرگرد ماشالا هزار ماشالا شما همه چیز رو به دزدیده شدن یا ناپدید شدن میبینید! چند روز پیش اسکی بودم برای اینکه چوبها و ساکهامون جا بشه زاپاس رو گذاشتم توی انباری چون این ماشین دو تا زاپاس داره احساس کردم همین یکیش کافیه! البته اگه بخوایید کلید انباری رو هم بیارم اونجا رو هم ببینید!!!

- نه نیازی نیست! با شما تماس میگیریم در تماس باشید... اگر هم خبری از شیما بدستت رسید اولین کسی که با خبر میشه منم! باشه؟

-حتما! روز خوش , موفق باشید

 

 

سرگرد همونطور که از خونه خارج میشد زیر لب گفت:

مگر سامان اسکی نبوده؟؟ پس چرا اینقدر ماشینش تمیز بود و برق میزد؟؟

همکارش بلافاصله جواب داد: این بچه مایه دار ها اگر ماشینشون کثیف باشه اینگار تن و بدنشون کثیفه...... حتما بعد از اسکی مستقیم رفته کارواش!

سرگرد با اون دو مامور خداحافظی کرد ... هم زمان با سوار شدن اون دو مامور دو نفر دیگه با پراید مشکی جای اونها رو گرفتن.. فکر کنم وقت و نوبت پست دادن اون دونفر تموم شده بود ! سرگرد رو کرد به 2نفری که توی پراید بودن و گفت : چشم از اون پسر و این پرادو بر ندارید تا من باهاتون تماس بگیرم..

یک راست رفت به سمت آدرسی که از آژانس داشت! از فاصله ی خونه ی سامان تا آژانس دقیقا 3مغازه ی تاکسی سرویس دیگه دید که واقعا براش عجیب بود که سامان چرا باید از آژانسی اشتراک بگیره که اینقدر از خونه اش دوره!

جلوی مغازه ی آژانس جای پارک نبود به همین دلیل سرگرد مجبور شد ماشینش رو خیلی دورتر پارک بکنه!

وارد آژآنس شد و بدون فوت وقت کارتش رو از جیبش بیرون آورد!

بعد از معرفی خودش پرسید از مدیریت آژانس پرسید: شما آقای سامان تجریشی ساکن این آدرس که روی این کاغذ نوشته شده رو میشناسید؟

-بله بله! ایشون از مشتری های قدیمی ما هستن! تقریبا هفته ای سه بار از ما سرویس میگیرن!

برای سرگرد واقعا جالب و عجیب بود که چطور سامان با اینکه اون ماشین گرون قیمت رو داره اما باز هم با آژانس رفت و آمد میکنه!

سرگرد پرسید دیروز هم از شما سرویس گرفته بود؟

-بله بله چند لحظه صبر کنید!!

نگاهی به دفتر بزرگ روی میز انداخت! چند صفحه ورق زد و گفت :

آم م م م آقای گودرزی رفتن سرویس ایشون رو.. اتفاقا الان شیفت ایشونه صبر کنید صداشون میکنم!

آقای گودرزی!!

جانم بله بفرماید! شما؟

ایشون سرگرد پیمان هستند... هنوز معرفی مدیریت آژانس تموم نشده بود که راننده ی آژانس پرید وسط حرفش و با ترس و لرز و دستمال به دست گفت: جناب سروان از ما خطایی سر زده؟ به مولا اینجا محل کار ماست ما خبط و خطایی کردیم آژان فرستادن واسمون؟

سرگرد صداشو صاف کرد و گفت: من سرگرد پیمان هستم!!!!

-ببخشید آخه لباستون چیزه یعنی شخصی بود ستاره متاره نداشت ملتفت نشدم سروانید یا سرگرد!!

وقتی به چشمهای گرد شده و عصبی سرگرد نگاه کرد یکدفعه خفه شد و گفت:من در خدمتم!

-شما دیروز از منزل آقای تجریشی سرویس داشتید؟

-جناب سروان.. ببخشید چیزه جناب سرگرد من روزی 20تا سرویس میرم یادم نمیاد که! اینارو باهاس از آقای مدیر بپرسین که تو دفترش مینویسه!

مدیر آژانس گفت: همون دانشجوئه که پرادو داره!

-آهاااااا اونو میگی آره جناب سرگرد یه دختره بود.. یعنی یه خانومی رو سوار کردیم البته جای آبجیمون خیلی خانوم بودن! بله میگفتم ... بردمشون به همون آدرس که همیشه میرفتم آخه ایشون رو من و بچه های آژانس زیاد از خونه ی آقای تجریشی تا خونه ی آبجیشون بردیم!! نه که فوضولی کرده باشیما خودشون داشتن تو تیلیفون یه بار میگفتن دارم میرم خونه خواهرم واسه همین چون به ما ضد حال زده بودن که صدای نوارو کم کنیم ته ذهنمون مونده بود!

سرگرد که از ورراجی راننده عصبی شده بود گفت: بگو ببینم آدرس کجا بود؟

نشونی ای رو که راننده به سرگرد داد درست همون آدرس خونه ی خواهر شیما بود ولی از اونجایی که گفت اونجا رو از قبل بلد بوده و از تعریفهایی که از شیما میکرد بهش مشکوک شد!

-بعد از اینکه دختره رو رسوندی کجا رفتی؟

-رفتم خونه جناب سرگرد. آخه زنم روم به دیوار پا به ماهه زنگ زدم خونه گفتن حالش بده ... از شانس بد من 2ساعت هم تو ترافیک موندم!

سرگرد که نمیخواست حتی کوچکترین سر نخی رو از دست بده بلا فاصله به کوتاهترین دیواری که پیدا کرده بود چسبید و بهش گفت:

-شما برای روشن شدن یک سری مسائل باید با من به اداره ی آگاهی بیاید!حالا همینطوری میاید یا دستور بدم حکم بازداشت موقت شما صادر بشه؟؟

-جناب سرگرد آخه چرا؟؟؟ به خدا من رسوندمش همونجا که میخواس بره اصلاهم توی آیینه حتی یه نیگاهم نکردم!!! از چی من شیکایت کردن آخه!!!

سرگرد قبل از اینکه آژانس رو ترک کنه از مدیریت آژانس پرسید:

-آقای تجریشی با شما نسبتی دارن؟ دوست فامیل آممم آشنا؟

-خیر چطور مگه؟

-آخه از خونه ی ایشون تا اینجا خیلی مغازه ی آژانس دیدم برام عجیب بود چرا از اینجا سرویس میگیره!

راننده ی آژانس پرید وسط حرف سرگرد و طوری که به خودش میبالید گفت: آقای تجریشی قبلا 2تا کوچه بالاتر از همین خیابون آژانس بودن... حتما از ما خیلی راضی بودن که وقتی خونه اشان رو عوض کردن باز هم از ما درخواست اشتراک کردن!!

 

راننده نشسته بود توی اطاق سرد و نمور ی در طبقه ی پایین اداره ی آگاهی که روی اون نوشته شده بود"اطاق بازپرسی" و همینطور به سیگار مگنای خودش که بوی فضله ی احشام رو میداد پک میزد!

3 روز بازداشت بود و هر روز هم به دلیل اینکه سابقه داشت با شدت هرچه بیشتر مورد بازجویی قرار میگرفت

ولی در آخر سرگرد وقتی با شهادت مادر زن ,همسر و همسایه ی گودرزی بیچاره روبه رو شد متوجه شد دزدیدن ناموس از پس یک آفتابه دزد توبه کار بر نمیاد و بیچاره کلا از این ماجرا بی خبره!

البته شهادت فروشنده ی سوپرمارکت سر کوچه ی خونه ی شیلااینها هم که دیده بود راننده آژانس شیما رو پیاده کرده بود و بعد هم برای خرید به مغازه اون رفته بی تاثیر بر این تصمیم نبود!

سرگرد کاملا گیج شده بود و نمیدونست باید از کجا شروع کنه!

 

شیما مرده بود؟ فرار کرده بود؟ دزدیده شده بود؟ تصادف کرده بود؟ واقعا اگر این پرونده رو هم همینطور بی نتیجه رها میکرد چهارمین پرونده ای بود که نا خواسته بدون کوچکترین سر نخی رها میکرد!

اما مهم این بود که این دختر به کل نا پدید شده بود!

از شخصیت و منشی که سامان داشت هم بعید میامد که حتی کوچکترین انگیزه ای برای دزدیدن یا کشتن شیما داشته باشه چون اون واقعا شیما رو داشت و هر کاری که میخواست هم میتونست انجام بده!

با این حال درخواست استعلام سوء سابقه برای سامان کرد تا ببینه کوچکترین خلافی از این پسر سر زده یا نه ! که باز هم تیرش خطا رفت!!

از طرفی خونسردی بیش از حد سامان گاهی اوقات فکر سرگر پیمان رو به خودش مشغول میکرد! اونطور که از عکسی که شب تولد شیما, شیلا از سامان و شیما گرفته بود پیدا بود که خیلی به هم نزدیکن!!! پس چرا باید اینقدر خونسر برخورد کنه با این ماجرا! در هر صورت به دلیل نبودن مدارک کافی برای ادامه ی کار پرونده بسته شد!!!!

 

خسته نشین ها!!! تازه 2فصلش تموم شده
 
comment نظرات ()
 
 
مخمصه قسمت 3
نویسنده : (علی) - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩
 

سامان مثل هر شب نشسته بود پشت کامپیوتر و داشت با مرجان, همون دختری که اون شب از سامان درخواست کرده بود همدیگر رو ببینن گپ میزد.. و مرجان هم در کنار حرف زدن داشت عکس هایی رو که تازه تو گالری گرفته بود برای سامان میفرستاد!

مرجان از گذشته ی خودش و درد و رنجهایی که بعد از سکس داشته و ناراحتی هایی که از احساس استفاده شدن کشیده برای سامان تعریف کرده بود و سامان هم چون کتابهای روانشناسی زیاد میخوند و با راه های آروم کردن آدما مخصوصا دختر ها و اونم تو این مورد خاص آگاهی و مهارت بالایی داشت, کاری کرده بود که مرجان در عرض همین یک ماه که با هم دوست شده بودن دیوانه وار عاشق و مجذوب سامان بشه , از همه مهمتر, با اینکه مرجان گاهی خواسته یا ناخواسته کارهایی میکرد که کاملا احساسات یک پسر رو تحریک میکرد اما سامان تنها پسری بود که تا به اون روز از مرجان درخواستی نکرده بود و حتی مرجان هر چقدر هم از حس زنانگی اش برای اینکه بفهمه سامان بهش چشم داره یا نه استفاده کرده بود ولی موفق نشده بود بفهمه!

مرجان یه حس غریبی داشت! دیوانه وار دوست داشت کنار سامان بخوابه ولی از یک طرف تا همینجاشم کلی زیاده روی کرده بود و حس میکرد با دادن چنین پیشنهادی واقعا شخصیت خودش رو خورد میکنه و خودش رو زیر سوال میبره تازه سامان اونقدر هم آدم بی احساس و احمقی نبود و اگر سکس میخواست حتما تا حالا اونو مطرح کرده بود. ولی از طرفی هم دیگه طاقت نداشت! واقعا از نظر جسمی و روحی به این پسر احتیاج داشت!! کم کم کارش داشت به خود ارضایی میکشید اما جلوی خودش رو گرفته بودو دوست داشت همینطور تشنه بمونه تا اینکه بخواد از یه راه دیگه یا حتی با کس دیگه آروم بشه!

حتی تو همین چند دفعه ای که با سامان رفته بودن بیرون , چند بار خودش رو چسبونده بود به سامان و چند بار هم توی ماشین صورت و لبهاشو کشیده بود روی گردن و صورت سامان ولی هر دفعه سامان با خنده و شوخی جریان رو دست گرفته بود و تمومش کرده بود که همین باعث شده بود مرجان بیشتر تحریک بشه چون احساس میکرد برای رسیدن به این پسر محدود شده و این اولین بار بود که چنین حسی رو تجربه میکرد!!

یک شب وقتی پدر و مادر مرجان به مسافرت رفته بودن مرجان از سامان خواست که به خونه ی اونها بیاد ولی سامان این در خواست رو رد کرد و هزارتا بهوونه آورد اما مرجان با اینکه تنها نبود و دوستاش و دخترداییهاش هم پیشش بودن به دروغ به سامان گفت که تنهاست و از تنهایی میترسه و از همون سلاح همیشگی خودش-گریه- استفاده کرد تا مثلا دل سامان به رحم بیاد که البته کار ساز بود و سامان دقیقا راس ساعت 11 شب زنگ آیفون رو به صدا درآورد

مرجان خودش رو مرتب کرد و ایستاد جلوی در آپارتمان.. در آسانسور باز شد و سامان از اون بیرون اومد!

وقتی وارد خونه شد اولین چیزی که دید چند جفت کفش زنونه و چند جفت کفش مردونه و کتونی پسرونه بود.. اینگار مهمونی بود.. بعد با لحنی عصبی و جدی گفت: مرجان منو مسخره کردی؟؟؟ تو مگه نگفتی من تنهام؟؟؟

- مرجان هم همونطور که سامان رو به داخل خونه میبرد لبخند خیلی مصنوعی ای روی لباش داشت و با صدایی کمی بلند تر از صدای متعارف برای معرفی کردن شروع کرد به معرفی دوستاش و دختر داییهاش و دوست پسر های اونها!

سامان اینقدر عصبانی بود که حتی کفشهایش رو هم در نیاورد و فقط برای اینکه آبروی مرجان حفظ بشه برای نیم ساعت نشست و یه قهوه خورد

تا اینکه یکی از پسرها دست یکی از دخترداییهای مرجان رو گرفت و جلوی جمع به اطاق برد!

سامان واقعا از این کثافت بازیها اونم وقتی کسی اونو برای بار اول میدید اصلا خوشش نمیامد و واقها از این حرکت که تا یک نفر پدر و مادرش برای چند روز خونه رو تنها میزارن هر چی پسر و دختر کف مکان پیدا میکنه میریزه دعوت میکنه نفرت داشت البته شاید دلیلش این بوده که خودش هیچ وقت محدودیتی رو حس نکرده بود و خونه ی مستقل داشت, ولی اینطور نبود سامان از این کار خیلی بیشتر از اینها نفرت داشت. فکر میکنم بر میگشت به چندین سال قبل .. وقتی که پدر و مادر خودش به ایتالیا سفر کرده بودن, برادرش یک چنین مهمونی ای ترتیب داده بود و چند تا از دوستاش و دوست دختراشون و خلاصه چند نفرکه برای سامان غریبه بودن رو دعوت کرده بود,

وقتی سامان در خونه رو باز کرد و با چنین صحنه ای مواجه شد واکنش بدی انجام نداد و خیلی محترمانه و عادی به سمت اطاق خودش رفت ولی دقیقا وقتی یه پسر و دختر غریبه رو روی تخت پدر و مادرش دید خونش به جوش اومد و خیلی عصبی شد ولی باز هم به خاطر برادرش تنها کاری که کرد این بود که خونه رو بدون خداحافظی ترک کرد.. اطاق پدر . مادرش براش حکم یه جای مقدس روداشت که از همون بچگی بدون اجازه پا به اونجا نزاشته بود و همین باعث شده بود که نسبت به اینطور مهمونی ها کراهت داشته باشه!

از جاش بلند شد و از همه ی جمع خداحافظی کرد! دقیقا معلوم بود و میشد فخری که مرجان به دوستاش می فروخت رو از چشماش خوند... واقعا هم حق داشت چون سامان دقیقا یه سر و گردن از همه ی دوست پسر های اونا بالاتر بود!

علیرغم اینکه با مخالفتهای دوستای مرجان رو به رو شد ولی از جاش بلند شده بود و به از خونه خارح شد!

مرجان اونو تا دم در بدرقه کرد و وقتی مه سامان دم در آسانسور ایستاد به اون گفت چند لحظه صبر کنه!

مرجان دوید توی اطاقش و کیف و مانتو و روسریش رو برداش و دوید به سمت آسانسور.. برگشت ملیکا دختر داییش رو بوسید و گفت تلفن خونه رو دایورت کن روی موبایلم و بعد همونطور که لنگان لنگان کفشهاش رو میپ.شید به سامان گفت من امشب میام پیش تو.. چشمکی زد و یواشکی به شوخی گفت اخه تو این جمع من تکم میترسم سر من دعواشون بشه!! 

اونشب سامان تا خود صبح توی خیابون ها رانندگی کرد و حتی یک کلمه هم حرف نزد! مرجان واقعا داشت دیوونه میشد-با ناراحتی گفت:

اگر میدونستم سر بریده توی خونت قاییم کردی یا از اینکه سرت خراب بشم اینقدر ناراحت میشی هرگز خودم رو خورد نمیکردم و چنین چیزی رو ازتو نمیخواستم,الان 4ساعته که داری توی این اتوبان اون اتوبان بالا و پایین میکنی بدون اینکه ذره ای برات اهمیت داشته باشه که من بغلت نشستم!

سامان که آرنجش رو گذاشته بود کنار دستگیره ی در و سرش رو تکیه داده بود به دستش با تکونی که مرجان بهش وارد کرد از جاش یه تکون خورد و برای اینکه وانمود کنه حرفهای مرجان رو نشنیده گفت: چیزی گفتی مرجان؟

با این کار واقعا کفر مرجان بالا اومده بود!

کم کم داشت صبح میشد, سامان رفت به سمت خونه ی خودش, سکوت همچنان کل ماشین رو گرفته بود! وجود مرجان خسته ی خسته بود!

از خودش پرسید اگر قرار بود بیایم اینجا پس چرا تا این موقع صبح بیرون چرخیدیم؟! چون انتظار داشت دم صبح که شد سامان اونو جلوی خونشون پیاده کنه و خودش برگرده خونه! مرجان واقعا ناراحت بود,

فقط از این مطمئن بود که حتما سامان تا این موقع توی خیابونها رانندگی کرده که وقتی پاش به خونه رسید مستقیما و بدون هیچ بهونه ای به رخت خواب بره و اگر هم خیلی در حق اون لطف کنه بهش بگه تو روی تخت بخواب من روی کاناپه میخوابم زود هم بیدار شو که ببرمت خونتون صبح , اما به تنها چیزی که فکر نمیکرد برخورد سامان بود!

سامان هنوز سنت قدیمی خودش رو فراموش نکرده بود, وقتی کلید در رو توی قفل چرخوند و در رو باز کرد, مثل همیشه گفت: اول خانوما!

مرجان با اون قیافه ی وارفتش در رو هل داد ... در باز شد , همون نور ملایم قرمز فضای خونه رو رمانتیک کرده بود, خونه بوی سیگار برگ, پیپ یا شاید هم قهوه ی تازه میداد!

مرجان که اصلا به این پوتین های پاشنه بلند عادت نداشت اولین چیزی که به ذهنش رسید این بودکه تکیه گاهی پیدا کنه تا بتونه اونارو از پاش در بیاره, از طرفی فوق العاده کنجکاو بود که خونه ی سامان رو ببینه به همین خاطر همون طور که یه طرفی خم شده بود و دنبال زیپ پوتین میگشت سرش مثل مارمولک به همه طرف میچرخید. هنوز چند قدمی سامان بود که سامان در آپارتمان رو خیلی آهسته بست,و کنار گوش مرجان گفت:

"دختر کوچولوی خوشگل به جهنم خوش اومدی!!!"

لحن برخورد و حتی چهره ی سامان با ده دقیقه قبلش زمین تا آسمون تفاوت داشت! از طرفی مرجان واقعا معنای این جملهه رو نفهمید وبه

نشانه ی اعتراض اصلا اهمیت هم نداد.

خم شد که پوتین ها رو در بیاره که حس کرد چنگک فولادی سفت و محکمی توی موهای بلند و صافش فرو رفته. تا به خودش اومد دم دهنش هم بسته شد ,اینگار سرش رو توی منگنه گذاشته بودن!!

این سامان بود که چنگ زده بود تو موهای مرجان و دم دهنش رو محکم گرفته بود و اون رو کشون کشون به اطاق میبرد!!حتی فرصت نداد پوتین هاشو در بیاره!!

این کار واقعا مرجان رو شکه کرده بود!! احساس نیازی که اون رو به مرز جنون کشیده بود , نا امیدی و احساس شکست برای بدست آوردن سامان و ناراحتی خیلی زیادی که از احساس پس زده شدن داشت ,وقتی با وحشی گری ببر قوی ای که روی بدنش افتاده بود مواجه شد جای خودشون رو به یک شوک خیلی قوی دادن!! نفس مرجان بریده بود.صدای ناله هاش کم کم داشت زیادی بالا میرفت. خواست سامان رو در آغوش بگیره ولی به خودش اومد و دید دستاش به تخت بسته شده!

لباسهاش ذره ذره پاره میشد و از تنش کنده میشد و مرجان بدون اینکه ببینه کاملا حس میکرد کدوم قسمت داره پاره میشه چون بیشترین درد رو از اون قسمت احساس میکرد!میسوخت, جیغ میکشید ولی جلوی دهنش بسته شده بود, بدنش میلرزید کل بدنش خیس عرق بود..

بعد از حدود یک ساعت ببر گرسنه سیر شد و به خواب فرو رفت, مرجان احساس می کرد پوست بدنش , جسمش, واقعا گنجایش روح ارضا شده اش رو نداره, اولین باری بود که بعد از جدال انسانیت با حیوانیت هیچ عذاب وجدان- احساس استفاده شدن, احساس تنفری نمیکرد!!

اینقدر به خودش فشار آورده بود که مچهای بسته شده اش زخم شده بود- تنها جمله ای که بعد از اون آرامش بزرگ شنید این بود!

پاداش صبر-لذت انتظار-وصل شدن به اوج... غرق شو مرجان غرق شو تو دیگه هیچ ناراحتی ای نداری!!! بعد هم بوسه ای روی گونه های خیس اشک مرجان که موهای لختی به اون چسبیده بودن زد.صورت مرجان مثل نقاشی های ابر و باد شده بود کل آرایشش ریخته بود توی صورتش و پخش شده بود و همین شیرینی خاصی به صورتش داده بود.

بعد از اون شب حدودا هر یکشنبه به یکشنبه با سامان بود! میدونست نباید بهش بیشتر از این نزدیک بشه و الا ممکنه اونو از دست بده!

دیگه با هیچ پسری جز سامان رابطه نداشت چون واقعا هیچ نیازی احساس نمیکرد اما هنوز چند تا کفتار دورش بودن و مدام بهش زنگ میزدن تا بتونن ازش استفاده کنن اما مرجان جوابشون رو نمیداد

آروم آروم بود- ارضای کامل-از وحشی گری سامان لذت میبرد اینگار سامان فکرش رو میخوند و میدونست تنها راه رسوندن این دختر به اوج چیه!!

سامان روی کاناپه ی بزرگی روبروی تلویزیون نشسته بود و داشت با موبایلش ور میرفت, نگران مونیکا بود!! شاید هم دلش تنگ شده بود!

تنها دختری که تو این چند ماه اخیر گاهی اوقات دلتنگش میشد مونیکا بود ولی از اینکه بهش پیغام بده یا زنگ بزنه میترسید! نه ترس از رد شدن و نه شنیدن, سامان مطمئن بود که مونیکا هم منتظرشه, ترس از ادامه پیدا کردن اون جریانات سخت زندگیش, ترس از شروع شدن اون همه دردسر و گیر دادن ها و دعوا های مسخره ای که سر هر چیز کوچیکی بوجود می آمد, موبایلش رو پرت کرد روی مبل بغلی و همونطور دست به سینه دراز کشید , پاهاشو گذاشت روی میز و چشمهاشو بست .

سالها پیش وقتی که سامان دبیرستان میرفت با دختری به نام یاسمن آشنا شده بود, دختری که واقعا نسبت به سن 15-16ساله اش بدن و هیکل فوق العاده رسیده و سکسی ای داشت!

سامان واقعا عاشق و دلداده ی این دختر بود- تنها کسی هم که بعد از سالها تونسته بود جای یاسمن رو برای اون پر کنه مونیکا بود که الان دیگه جای خالی اون و زخمی که از کنده شدن اون از زندگیش روی دلش مونده بود خیلی دردناک تر بود!

یاسمن دختری آروم ولی آب زیر کاه بود با اینکه سامان رو دوست داشت ولی هرگز وقتی که وقت ابراز علاقه اش نسبت به سامان بود این کار رو نکرد,برعکس سامان که دیوانه وار یاسمن رو میپرستید!

25 اسفند پارسال بود..یک ماه از والنتاین گذشته بود, که سامان از یک شماره ی نا شناش اس ام اسی گرفت" والنتاینتون با یه ماه تاخیر مبارک"

سامان جواب نداد

اون شماره زنگ زد ولی سامان شماره هایی رو که نمیشناخت رو جواب نمیداد... از کنجکاوی زیاد موبایلش رو روی تلفت خونه دایورت کرد و گذاشت تا منشی تلفن جواب بده!

سلام.. سامان... منم ... گوشی رو بردار

الو!!!! سلام یاسمن... خودتی؟؟؟؟

با خنده ای که همیشه به لباش بود جواب داد: آره پس میخواستی کی باشه؟؟ چرا حالا اینقدر کلاس میزاری و جواب نمیدی؟؟ آدم شدی ها!!

- زنده ای؟؟ فکر میکردم مرده باشی تا حالا!

- چند شب پیش با دوستای قدیمی نشسته بودیم همش حرف تو بود و اینکه چقدر احمقانه و بچه گانه به هم زدیم!

-اتفاقا من هم خیلی دوست داشتم ببینمت یاسی اما جز شماره ی موبایل مامانت هیچ شماره ی دیگه ای ازت نداشتم! راستی چیکار میکنی؟ بزرگ شدی؟

بیشتر از یک ساعت با هم حرف زدن. سامان از یاسمن خواست همدیگر رو ببینن اما یاسمن گفت 2هفته ی دیگه آخه من دانشجوی شیرازم , این هفته بلیط گیرم نیومد بیام.هفته ی بعد میام.

سامان اینقدر خوشحال بود که احساس میکرد اگر بخواد صبر کنه تا دو هفته ی دیگه حتما میمیره! به یاسمن گفت من فردا ظهر شیرازم.. وسایلت رو جمع کن , میام دنبالت!!! خیلی عجیب بود که سامان برای دیدن یه دختر این همه راه رو رانندگی بکنه اما برای یاسمن اصلا عجیب نبود چون دیوونه بازی هایی بدتر از این دیده بود!

ساعت 11 صبح بود سامان پشت در دانشگاه شیراز در حال چرت زدن بود که یه خانوم چشم و ابرو مشکی با لبها و چونه ای کوچولو و چهره ای درد کشیده و مظلوم با ناخون های بلندش به حالت ریتمیک روی شیشه ماشین کوبید , سامان بیدار شد و در ماشین رو باز کرد!

از شیراز تا تهران بدون وقفه صحبت کردن, از اینکه تو این چند سال که از هم خبر نداشتن چی بهشون گذشته

یاسمن کلی گریه کرد و گفت هنوز یک سال از مرگ پدرش نگذشته بود که مادرش با یه پسر جوون ازدواج کرد و کلی چیزهای دیگه! بعد عکسی رو از کیف پولش در آورد و گرفت کنار صورت سامان و گفت: سامان خیلی جا افتاده شدی!!! راستی ببینم دوست دختر داری؟؟؟

سامان همون طور که به جاده خیره شده بود لبخندی زد و گفت : نه من دوست دختر فابریک ندارم!

وقتی رسیدن تهران سامان یاسمن رو در خونشون رسوند و گفت باید همدیگر رو بیشتر ببینن!

نسبت به این دختر یه حس عجیبی داشت, یه جور عشق که با تنفر همراه بود... ولی هرگز نذاشت یاسمن تو این چند ساعت که با هم بودن چنین چیزی رو بفهمه!بعد به یاسمن گفت چند روزی به مسافرت میره وقتی برگشت باهاش تماس میگیره!

مرجان ساک به دست سر کوچه ایستاده بود و ممنتظر سامان بود- قرار بود دو روز با سامان برن شمال , مرجان خیلی خوشحال بود و برای اینکه از شر مزاحم هاش هم در امان باشه و سامان هم از زیر آبی رفتن های گذشته اش با خبر نشه, موبایلش رو با موبایل دوستش عوض کرده بود

مرجان میدونست که سامان همیشه به موقع میاد سر قرار به همین دلیل برای اینکه سامان رو منتظر نزاره حتی آرایش هم نکرد, وقتی سوار ماشین شد دقیقا وقتی که به سامان سلام کرد و اون رو بوسید کیفش رو باز کرد و سایبون ماشین رو هم آورد پایین و با آیینه ی سایبون شروع کرد به آرایش کردن, مرجان دیوونه ی دست فرمون سامان بود چون واقعا از سرعت و هیجان خوشش میومد- سامان پیچ های تند جاده چالوس رو با سرعت سرسام آوری رد میکرد, اینگار جاده رو حفظ بود, سبقت هایی میگرفت که اگر یک ثانیه دیر عمل میکرد حتما یا ته دره بودن یا تو ماشین روبرویی- مرجان جیغ میکشید و میخندید! صدای بلند آهنگ گوش هر دوشون رو کر کرده بود

به چالوس که رسیدن سامان ضبط رو خاموش کرد و یکدفعه حالتش عوض شد! خیلی بی دلیل اخمهاش رفت توی هم و دقیقا مثل همون شب اولی که مرجان رو به خونه برد آروم و ساکت به رانندگی کردن ادامه داد! اینگار یه آدم دیگه نشسته بود کنار مرجان! خنده روی صورتش ماسیده بود و با تعجب به سامان خیره شده بود, ولی اصلا دوست نداشت این دو روز که با سامانه بهش بد بگذره! میدونست اگه به ضبط دست بزنه حتما با برخورد بد سامان مواجه میشه به همین دلیل آی پاد خودش رو از کیفش در آورد و هدفون هاش رو گذاشت تو گوشش و شروع کرد به گوش کردن موسیقی.. خیلی خسته شده بود همونطور که سرش رو به شیشه تکیه داده بود خوابش برد!

از سرمای زیاد از خواب بیدار شد!چشمهاشو باز کرد , از جا پرید اولین چیزی که دید صندلی خالی راننده بود,سرش رو خیلی تند چرخوند و نگاهی به اطراف زد- تو حیاط بزرگ یه ویلا بودن!! از ماشین پیاده شد , دود غلیظی از دودکش ویلا بیرون میامد, در ویلا باز شد , سامان رو دید که لباسهاشو عوض کرده , اینگار خیلی وقت بود که رسیدن! انتظار داشت به محض اینکه یه جا مستقر شدن خودش لباس های سامان رو عوض کنه و کلی برنامه ریزی کرده بود که به بهانه ی این کار کلی شیطنت بکنه! و به زور هم که شده سامان رو بخوابونه!

سامان به مرجان لبخندی زد و گفت: بیدار شدی کوچولو؟؟

مرجان کاپشنی رو که انداخته بود رو شونش کشید جلو و گفت: مرض! کی رسیدیم؟ چرا بیدارم نکردی؟ از سرما یخ زدم تو ماشین, خوب میگفتی کمکت وسائل رو میاوردم تو!

-دیدم خوابیدی دلم نیومد بیدارت کنم تازه ویلا خیلی از ماشین سردتر بود اومدم لباسامو عوض کردم رفتم شوفاژخونه رو روشن کردم و از انبار هیزم آوردم برای شومینه که وقتی آمدی تو ویلا گرم باشه!!

سامان اینجا ویلای کیه؟؟ کجایم ما؟؟؟

سامان لبخندی زد و مثل وقتهایی که خیلی شارژه شروع کرد به چرت و پرت گفتن: مال عمه ی بابا بزرگ خدابیامرزم!!!

آها راستی لباساتو عوض نکن که برای نهار بریم بیرون دارم از گشنگی میمیرم!

مرجان دستهاشو باز کرد و خمیازه ای کشید و مثل گربه بدنش رو کشوند و برگشت توی ماشین-سامان هم با همون لباسها نشست تو ماشین و رفتن رستوران. اون شب کلی با هم خندیدن- کنار دریا آتش روشن کردن و سامان تو همون آتش ماهی کباب کرد- مرجان اینقدر خسته بود که تا برگشتم به ویلا خوابش برد!

فردای اون روز وقتی مرجان از خواب بیدار شد احساس بدی داشت, از پله های دوبلکس اومد پایین و وارد سالن شد

سامان توی آشپزخونه بود و صبحانه ی مفصلی تدارک دیده بود! به سامان گفت چرا دیشب منو بیدار نکردی؟ من اصلا دوست نداشتم بخوابم!

احساس میکرد چیز خیلی با ارزشی رو با خواب عوض کرده,ولی چون یک روز دیگه با هم بودن به بدست آوردنش امید داشت!

همه جا شنیده بود و خونده بود هیچ چیز مثل سکس بعد از خواب و دم صبح لذت بخش نیست, خیلی دوست داشت اونو تجربه کنه, پرید بغل سامان و شروع کرد به بوسیدن سامان. وقتی بلوز سامان رو از تنش در آورد احساس کرد سامان اونو پس میزنه! سامان بهش گفت الان نه .. مرجان حالم خوب نیست الان نه!!!!!

مرجان که احساس پس زدگی شدیدی میکرد خیلی مهربون سامان رو بوسید و گفت چرا گلم؟؟؟ بریم دکتر؟؟ حالت چشه؟؟؟

خوب بیا خودم خوبت میکنم – ولی سامان لباسش رو پوشید و گفت خودش خوب میشه!!

هر دو نشسته بودن توی ایوون سمت دریای طبقه ی بالا و به دریای طوفانی نگاه میکردن و قهوه میخوردن!

هوا خیلی سرد بود ولی اینگار موج های بلند دریا با صدای بلندشون چنان انرژی ای به این دو نفر میدادن که به هیچ عنوان حاضر نبودن اونجارو ترک کنن.

سامان گفت بریم جنگل

مرجان هم از خدا خواسته پذیرفت چون فقط یک بار اونمم وقتی خیلی کوچیک بود به جنگل اومده بود اونم با فامیل!

جاده ی آسفالت جنگل تموم شد حدود یک ساعت بود که همینطور مستقیم و با سرعت به سمت وسط جنگل رانندگی میکرد, سرعتش رو کم کرد ولی همچنان به راه خودش ادامه داد. مرجان گفت یه جا وایسا چندتا عکس بگیریم ولی سامان توجهی نکرد و همینطور به راه خودش ادامه داد

جاده ی خاکی هم تمام شد و دیگه رد لاستیکی هم دیده نمیشد.. مرجان گفت سامان من میترسم دیگه جلوتر نرو!

اینگار ته جنگل بود.. از روی چند تا تنه ی کوچیک درخت رد شد و گیر کردن.. مجبور شد محور جلوی ماشین رو هم به کار انداخت و ماشین رو در آورد!

صداهای عجیب غریب- سکوت مرگباری که فضای ماشین رو پر کرده بود, چهره ی به هم ریخته ی سامان, همه و همه مرجان رو میترسوند!

سامان کناردرخت خیلی بزرگی ایستاد. مرجان تا اومد در ماشین رو باز کنه سامان دستش رو گرفت- چهره ی رنگ پریده ای داشت! مرجان گفت: سامان حالت خوبه؟؟ نگرانتم!!

شروع کرد به بوسیدن و بویدن مرجان. مرجان هم دیوانه وار سامان رو تو بغلش فشار میداد اینگار تو وجودش حل شده بود!

سامان گفت از ماشین پیاده نشو اینجا محافظت نشدست .. این فصل سال پر از گرگ و گراز و حیوونهای درندست!

بعد خودش پیاده شد و در صندوق ماشین رو باز کرد صندلی عقب ماشین رو به حال افقی در آورد , تخت دو نفره ی نرم و جم و جوری به نظر میامد!

بعد از همون صندلی عقب زیر بغل مرجان رو گرفت و کشیدش روی صندلی عقب- فریاد مرجان تا دور دست ها پیچیده میشد اینگار زنی در حال زاییمان یا شکنجه یا مرگ بود!!!!! اینگار گله ای گرگ جلوی خودش زنده زنده بدنش رو تکه تکه میکردن وبه گوشه ای میبردن و میخوردن.....

صدای ضبط خیلی بلند بود.. سامان تنها توی ماشین!!

ماشین رو یه حالت کج روی پل پارکینگ آپارتمانش پارک کرد

خم شد تا ریموت در پارکینگ رو از توی داشبرد ماشین برداره.. همونن پژوی مشکی همون جای قبلی خودش پارک بود.. البته از وقتی که پرونده شیما به دلیل مجهول بودن وضعیت اون بسته شد دیگه اون ماشین رو ندیده بود... با کلید به شیشه ی ماشین کوبیده شد!! سامان شیشه رو کشید پایین سرگرد پیمان با دو نفر دیگه و بنز پلیس که دقیقا پشت ماشین سامان متوقف شد که سامان نتونه فرار کنه! سرگرد سامان رو از ماشین پیاده کرد و گفت شما به جرم قتل شیما محمدی بازداشت هستید!!!!

سامان گفت:مگه شیما مرده؟؟ مگه گم نشده بود؟؟ جسدش چی؟؟

تنها سوالی که سرگرد جواب داد همین بود!!

حتما جسدش پیدا شده که گفتم به قتل رسیده!! ببریدش!!!!

ببخشید دوستان این دفعه خیلی طولانی بود!!!! ممنون از همتون که بهم انرژی میدید تا داستانم رو ادامه بدم

دوستتون دارم


 
comment نظرات ()
 
 
مخمصه قسمت 4 و 5
نویسنده : (علی) - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩
 
magnify

کف زمین بازداشتگاه اداره ی آگاهی خوابیده بود.. بدنش صاف صاف بود حتی زیر سرش هم چیزی نبود,انگشتهاش چسبیده بود به زمین و پاهاش جفت شده بود کنار هم, اینگار خشکش زده بود, نفسهاش خیلی عمیق بود و از حالت صورتش میشد فهمید که خودهیپدنوتیزم کرده , برای این کار حداقل به دو سه حرکت یوگا احتیاج داشت اما سامان مدت زیادی بود که از جاش تکون نخورده.

صدای لولای آهنی در به گوش رسید, نگهبان بازداشگاه بود, سربازی کچل و سیاه با ته لهجه ی شمالی وارد اطاق بازداشتگاه شد.

صداش رو صاف کرد و گفت:سامان تجریشی!

با صدایی بلندتر گفت: با تو ام

فکر کرد سامان خوابیده, اومد جلوتر و دو سه بار سامان رو صدا زد,

بدن سامان مثل چوب خشک شده بود و مردمک چشمش به سمت بالا رفته بود!

سرباز ترسید , اون روز هیچ کس جز سامان تو بازداشتگاه نبود و همه ی مجرم ها رو فرستاده بودن به زندان تا موعد دادگاه هاشون, فکر کرد خود کشی کرده اما وقتی صدای نفسهاشو شنید و پره های بینیشو دید که با شدت تمام هوای نمور بازداشتگاه رو وارد شش هاش میکنه حس کرد سامان صداش رو شنیده و اهمیت نداده, عصبانی شد و با پوتین هایی که به پاش بود با لگد به پهلوی سامان کوبید!

-مگه نمیگم پاشو؟

سامان از جا پرید! درد خیلی زیادی کل بدنش رو فرا گرفته بود که مرکز همه ی اون دردها درست وسط سرش بود,(شنیده بودم که اگر کسی در حالت خودهیپدنوتیزم باشه و با عوامل خارجی از خواب مغناطیسی بیدار بشه سردردهایی بد تر از میگرن به سراغش میاد)-هیچ حرفی نزد- تنها کاری که کرد این بود که دستهاشو محکم فشار بده روی شقیقه هاش تا شاید درد مرگ آور سرش کمی آروم بگیره ولی سرباز دستهاشو گرفت و دستبند زد و اونو برد به سمت اطاق سرگرد پیمان.

سامان قیافه ی تو هم رفته و عصبی ای داشت, با چشمهای گرد شده ذل زده بود به زمین , عصبانیت و درد از اونها میبارید.

صدای کوبیدن پا به گوش رسید-احترام سرباز به مافوق!- سامان رو نشوند روی مبل ,دقیقا همون جایی که چند ماه پیش شیلا خواهر شیما نشسته بود.

سرکرد قبل از اینکه صحبتهاشو شروع کنه پاکت سیگارش رو از روی میز برداشت و به سامان تعارف کرد, سامان هم با دستهای دستبند زده یک سیگار برداشت.

دوووپ! صدای روشن شدن شعله ی فندک بود! سامان که اصلا تو حال خودش نبود با دیدن نور آتش از جا پرید ,سیگار از لبش افتاد, اینگار روی جسمش تعادل نداشت, سرگرد سیگار رو از روی پای سامان برداشت ,اونو روشن کرد و گذاشت روی لب سامان

پک اول رو که زد, سرفه ی شدیدی کرد ولی برای اینکه سرفه هاش آروم بگیره یه پک دیگه و البته محکم تر به سیگار زد.

سرگرد گفت: بریم سر اصل مطلب, چرا و چطوری شیما رو کشتی؟

هنوز حرفش تموم نشده بود که سامان گفت من شیمارو نکشتم! سرگرد با کف دست محکم کوبید روی میز و دوباره سوال خودش رو تکرار کرد...

تلفن به صدا در آمد.سرگرد روی آیفون جواب داد:بله؟

صدای همون سرباز شمالی بود: آقایی به نام مجید خلیلی اومدن و میگن وکیل سامان تجریشی هستند و میخوان همین الان ایشون رو ببینن!

سرگرد کتف بندی که غلاف اسلحه اش روش بود و مثل ساسپندل از روی شونه هاش رد شده بود صاف کرد و گفت بگین بیان تو.

دکتر مجید خلیلی هستم, وکیل پایه یک دادگستری و البته وکیل آقای سامان تجریشی, از اینکه دوباره شما رو میبینم خوشحالم آقای پیمان!

مردی بلند قد با سری تاس و پوستی سفید, گوشهایی بزرگ و ریشهای سه تیغ اصلاح شده با اورکتی بلند و کیف سامسونتی بزرگ جلوی در ایستاده بود,

مجید خلیلی حدود 53 سال سن داشت و 15سال در آمریکا زندگی کرده بود, در واقع فوق لیسانس و دکترای خودش رو از آمریکا گرفته بود و وکیلی کاملا مجرب و مسلط بود که هر کاراگاه و بازپرسی از شنیدن اسم اون تنش میلرزید چون مطمئن بود که اگه نمیتونست جرمی رو که به موکل اون زده ثابت کنه ,حتما تو بد مخمصه ای درگیر میشه!

سرگرد مجید رو خیلی خوب میشناخت چون یک بار به دلیل اینکه موکل اون تبرئه شده بود از سرگرد شکایت کرده بودن و سرگرد خلع درجه شده بود!از طرفی مجید همکلاسی برادر سرگرد بود در دانشگاه تهران, زمانی که برای لیسانس درس میخوندن و به همین دلیل خیلی خوب همدیگر رو میشناختن ولی این بار سرگرد نه تنها میخواست آبروی از دست رفته ی خودش رو پس بگیره بلکه میخواست یه جوری انتقام خودش رو با شکست دادن مجید تو پرونده ی سامان, از اون بگیره.

مجید چند سال وکیل پدر سامان بود و در واقع تمامی کارهای حقوقی پدر اون دست مجید بود حتی الان هم که پدر مادر سامان خارج از ایران زندگی میکردن,همه ی کارهای مربوط به املاک و بقیه ی کارهای پدر سامان در ایران به عهده ی اون بود و البته پول خوبی هم میگرفت! اگر کسی دوست داشت موکل آقای خلیلی باشه باید حداقل ساعتی 100 هزار تومان خرج میکرد! در واقع مجید اونقدر قدرت و برش داشت که حتی میتونست قاتل رو از پای چوبه دار بکشه پایین چه برسه به کسی که فقط اتهام قتل بهش وارد شده! روش کارش هم اینطوری بود که پرونده رو مطالعه میکرد و اگر مطمئن میشد که از پسش بر میاد نصف مبلغی رو که تا پایان باید دریافت میکرد, پیش میگرفت و نصف بعدی رو در پایان و حتی اگر کوچکترین شکی به برنده شدن تو پرونده ای پیدا میکرد اونو نمیپذیرفت در واقع اون وکیل پرونده های برنده بود. البته برنده به تعبیر خودش نه برنده ای که هر وکیل دیگه ای میگفت!! ولی این بار بدون اینکه پرونده رو مطالعه کنه و در مورد پذیرشش فکر کنه مجبور بود اونو قبول کنه چون موکلش, پسر نزدیکترین دوستش بود.

بعد از احوالپرسی اولین جمله ای که گفت یه درخواست بود و اون هم تنها بودن با موکلش بود که البته از نظر قانونی حق اونا بود.

سرگرد به ناچار پذیرفت و از اطاق خارج شد!

مجید میخواست نشون بده که خیلی نگرانه و با لهجهی ترکی ای که با انگلیسی مخلوط شده بود به سامان گفت:

-سامان خیلی دقیق از اول ماجرا رو برام تعریف کن, من بهت کمک میکنم.

سامان فقط سکوت کرد و چشم دوخته بود به میزی که روبروش بود!

-سامان اگر میخوای موکل من باشی باید همه چیز رو بدونم!

-من از کسی نخواستم موکلم باشه.. خودت رو به زحمت ننداز عمو مجید.

سامان از سردرد به خودش میپیچید و اصلا صدای مجید رو نمیشنید.

مجید وقتی متوجه شد که حرف زدنش بی فایدست و سامان هیچ حرفی نمیزنه. از اطاق خارج شد.

حدود یک هفته کار هر روز سرگرد پیمان این بود که سامان رو بکشونه به اطاق بازپرسی و اونو مجبور به اعتراف بکنه!ولی سامان دقیقا یک هفته سکوت کرد و فقط یک بار گفت من شیما رو نکشتم..

اینقدر کتک خورده بود که تمام بدنش زخم و کبود بود.تااینکه روز هفتم اونقدر سرگرد اونو کتک زد و اونقدر به سامان سیلی زد و گفت تو به شیما تجاوز کردی و شیما رو کشتی که سامان فریاد زد : آره شیما رو من کشتم. بس کنید , خسته شدم, آره من کشتمش اون یه کثافت بود , با همین دستهام خفش کردم بعد هم تیکه تیکش کردم.

لیاقت یه خائن بیشتر از این نیست, اون پتیاره باید میمرد!!!!

سرگرد از خوشحالی تو پوست خودش نمیگنجید و از اینکه بالاخره تونسته بود از سامان اعتراف بگیره و این پرونده رو به اتمام برسونه احساس خیلی خوبی داشت. تکیه داد به صندلی و سیگارش رو روشن کرد و به سربازی که داشت اعترافات سامان رو مینوشت اشاره کرد و گفت: بده اینایی که گفته رو امضاء کنه,

سرباز کاغذهای اعترافات رو گذاشت جلوی سامان ولی سامان برای امضاء کردن اونا مکث کرد! اما وقتی دو تا تو گوشی دیگه خورد اونارو امضاء کرد! خیال سرگرد از این راحت بود که مجید خلیلی دیگه وکیل سامان نیست و به همین دلیل به این راحتی با کتک و آزار تونست از سامان اعتراف بگیره.

سامان منتقل شد به زندان قزلحصار کرج و پرونده ی اون هم با مدارکی که داشت یعنی ساعت و شال شیما که خونه ی سامان پیدا شده بود به دادگاه و مراجع قضایی فرستاده شد.

سامان تو زندان "بای کت" بود و هیچ کس حتی به اون نزدیک هم نمیشد.. با اینکه خودش اصلا دوست نداشت با کسی حرف بزنه ولی برخورد همه ی زندانی ها حتی اونهایی که 10سال زندان بودن هم با یه قاتل برخورد خوبی نبود. همه از کسانی که به جرم قتل تو زندان بودن میترسیدن و هیچ کس با اونها ارتباط برقرار نمیکرد! همه ی زندانی ها از سامان حرف میزدن و از اینکه دختری رو کشته و اونو تکه تکه کرده و همین سامان رو زجر میداد.

چهره اش عوض شده بود, ریش های خوش رنگش بلند شده بود و چشمهاش به قدری درشت شده بود که اینگار از حدقه داشت میزد بیرون. چهره ی شیطانی ای پیدا کرده بود و شیطان تمام وجودش رو تسخیر کرده بود! ولی اون بیشتر وقت خودش رو صرف نوشتن خاطراتش و خودهیپدنوتیزم میکرد! روح سامان مثل برنامه ی کامپیوتری ای بود که وقتی خراب میشد خود به خود خودش رو ترمیم میکرد اینگار خودش دکتر خودش بود به همین دلیل خیلی زود از اون وضع بد رهایی یافت, اینگار نقشه ای برای رهایی از وضع کنونی خودش داشت و هرچه به موعد دادگاه نزدیک میشد قویتر به نظر میرسید!

یک روز مانده بود به موعد دادگاه که از مجید خلیلی درخواست کرد که اونو ببینه!!

مجید از برخورد اولش با سامان تصمیم گرفته بود که وکالت سامان رو نپذیره و البته این کار رو هم کرده بود ولی این بار به درخواست سامان تمامی قرار هاشو کنسل کرد و به زندان رفت.

وقتی سامان رو دید اینگار آدم دیگه ای جلوش ایستاده بود- این پسر با اونی که روز اول تو اطاق سرگرد دیده بود زمین تا آسمون فرق داشت, چهره ای آروم,قوی و مسلط که ناخود آگاه مجید رو به خودش جلب کرد!

با گرفتن اجازه از رئیس زندان حدود 8 ساعت رو بدون وقفه با هم تو اطاق ملاقات بودن, سامان اینگار به همه ی چم و خم های وکالت آشنا بود! حرفها و نقشه هاش مجید رو به وجد آورده بود – نقشه ای کاملا دقیق برای رهایی از اعدام و اتهام!!

بالاخره مجید وکالت سامان رو پذیرفت و البته به عنوان پیش پرداخت مبلغ 20میلیون تومان بوسیله ی فردی ناشناس به حسابش واریز شد!

روز دادگاه فرا رسید, متاسفانه دادگاه غیر علنی بود و سامان هم جزئیات دقیق دادگاهش رو به هیچ کس نگفت به همین دلیل از چیزایی که تو دادگاه پیش اومد بیشتر از این نفهمیدم...

سامان با لباس زندان و دستبند به دست روی صندلی نشسته بود و سرگرد پیمان هم در ردیف دوم دقیقا پشت سامان نشسته بود , دوست داشت با چشم خودش محکوم شدن سامان رو ببینه و موفقیتش رو جشن بگیره اما وقتی مجید خلیلی رو کنار اون دید کمی ترسید! پدر و مادر و خواهر شیما هم کنار سرگرد در ردیف دوم نشسته بودن و مادر شیما به زیر لب نفرین میکرد, اینقدر با دستمال بینیش رو گرفته بود و گریه کرده بود که بینیش کاملا سرخ شده بود!

جرم تجاوز رو نتونسته بودن ثابت کنن چون تو برگه ای که از پزشکی قانونی روی میز قاضی بود اینطور نوشته شده بود که حدودا تا 4 روز قبل از مرگ نزدیکی نداشته!

به همین دلیل اثبات این جرم غیر ممکن شده بود و سامان هم زیر بار اون نرفته بود!

منشی دادگاه رسمی شدن دادگاه رو اعلام کرد- بعد از تفهیم اتهام , قاضی سلیمی کار خودش رو شروع کرد.

سامان رو به جایگاه فرا خواند و از اون خواست خودش رو معرفی کنه. بعد به اون گفت: آیا شما اتهام قتل شیما محمدی رو قبول دارید؟

-خیر آقای قاضی!

صدای زمزمه تو دادگاه پیچید! قاضی دستور داد تا نظم دادگاه رو رعایت کنن.

-ولی شما اعتراف کردید!

سامان گفت: آقای قاضی من تو فشار شدید از نظر جسمی و روحی بودم و به همین دلیل مجبور شدم به کاری که نکردم اعتراف کنم! شیما دوست من بود من هیچ دلیلی برای کشتم اون نداشتم اون هم بعد از این همه سال دوستی!

خانواده ی محمدی من رو خوب میشناسن و میدونن که چنین کاری از من بر نمیاد!

از دادگاه و قاضی معذرت خواهی کرد و برگشت و پشت کرد به قاضی و کمرش رو زد بالا! جای سوختگی ناشی از خاموش کردن سیگار روی بدنش بود! سرگرد پیمان شکه شده بود باورش نمیشد تو این مدت زیاد جای این زخم ها از بین نرفته باشه!!

قاضی متعجب به سرگرد نگاه کرد و رو به سامان گفت یعنی شما شیما رو نکشتید؟ پس وسایل شخصی شیما پیش شما چکار میکرده؟شما انگیزه های زیادی برای کشتن شیما داشتید!

-شیما زیاد به من سر میزد خوب این طبیعیه که وسایلش رو پیش من جا بزاره! ما دوتا ,دو دوست صمیمی و ساده بودیم و اینو همه میدونن!!!!!

سرگرد مدرکی جز اعتراف سامان و چند تکه از وسایل شیما نداشت که اونها رو از دست داد!!

احساس شکست میکرد. خیلی عصبی بود!حس کرد که چه حماقی کرده و نباید اینقدر زود این پرونده رو به دادگاه میفرستاد!

ولی دادستان آدمی پر حرف بود و بسیار خشن! مثل جلادهای دوره ی رنوسانس بود و چندین بار تو مشاجره ی لفظی که با مجید و سامان پیدا کرد فریاد هر دو طرف به آسمان رفته بود و قاضی دادگاه رو برای استراحت تعطیل کرده بود!

مجید به این راحتی ها دست از دفاع بر نمیداشت و با احظار شاهد هایی مثل سرایدار خونه ی سامان که تمام مدت حواسش به ماشین های ساکنین ساختمون و رفت و آمد افراد بود و همون راننده ی آژانس که چند روزی رو به اتهام دزدیدن شیما بازداشت بود و چند نفر از دوستان سامان که شهادت دادن شبی رو که پزشک قانونی به عنوان شب مرگ شیما اعلام کرده ,پیش سامان بودن, دهان دادستان رو بست! البته برای محکم کاری به درخواست مجید خلیلی و دستور قاضی دادگاه, با گرفتن پرینت تماسهایی که به تلفن همراه شیما شده بود ثابت شد که سامان بعد از اینکه شیما خونه اش رو ترک کرده با اون تماس نداشته و فقط یک نفر از تلفن عمومی ای که پیش شماره ی ابهر داشت به شیما زنگ زده بود و بعد از اون موبایلش خاموش شده بود!!

دادستان گفته بود که سامان بعد از اینکه راننده ی آژانس شیما رو به خونه ی خواهرش برده با اون تماس گرفته و دوباره همدیگر رو دیدن چون راننده ی آژانس وقتی از شیما ساعت پرسیده بود, ساعتی رو که خونه ی سامان پیدا کردن دست شیما بوده!! که با این کار مجید یعنی گرفتن پرینت تماسهای شیما معلوم شد سامان با شیما تماس نداشته و ممکنه راننده ی آژانس اشتباه کرده باشه!

اونقدر همه چیز منظم و مقتدرانه برنامه ریزی شد که قاضی و هیئت منصفه نتونستم حتی به اندازه ی سر سوزن به خودشون شک راه بدن که سامان گناهکاره!

فقط یک چیز باقی میموند اون هم نحوه ی کشتن شیما بود! حرفهای سامان دقیقا همون چیز هایی بود که سامان تو اعترافاتش گفته بود! وقتی دادستان از سامان علتش رو پرسید و در واقع آخرین تیرش رو تو تاریکی پرتاب کرد سامان مکثی کرد ! به مجید نگاه کرد و گفت : همه ی اونها دقیقا چیزهایی بود که سرگرد تو گوش من خونده بود! خوب هر کس دیگه ای جای من بود کاملا از نحوه ی مرگ باخبر میشد!

عرق سرد رو پیشونی سرگرد نشسته بود!

خلاصه بعد از چند, جلسه دادگاه به نفع سامان رای داد و اون تبرئه شد! در عین نا باوری سامان از سرگرد شکایت نکرد!!

سرگرد به دلیل شکستی که خورده بود استفا داد اما رئیسش به دلیل اینکه به اون احتیاج داشت استفای اونو نپذیرفت و به جاش به سرگرد یک ماه مرخصی داد.

سامان دقیقا روز بعد از آزادی دست گل بزرگی رو سفارش داد و فرستاد در خونه ی پدر شیما!

پدر شیما از این کار سامان احساس شرمندگی کرد و با اون تماس گرفت و به خاطر گل تشکر کرد و به دلیل اینکه سامان مدتی رو بی دلیل در زندان گذروند از اون عذر خواهی کرد!

- - - -

تک دختری که سامان از نوجوانی اونو دوست داشت این ترم از شیراز به قزوین آمده بود و یک ترم یه صورت میهمان, دانشجوی قزوین بود و همین باعث شده بود سامان رو خیلی بیشتر از قبل ببینه!

یاسمن دانشجوی معماری بودو به همین دلیل کارهای عملی زیادی رو باید انجام میداد و چون سامان به معماری علاقه ی زیادی داشت یاسمن برای انجام

پروژه هایی مثل نقشه کشی و راپید کاری و اتوکد و ماکت سازی همیشه پیش سامان بود!

یاسمن خیلی عوض شده بود! با خودش اینطور فکر میکرد که در قبال کارهایی که برای سامان انجام میده سامان وظیفه داره که کارهای اونو انجام بده!

اون دختر از خود راضی ای بود که به دلیل مشکلات خانوادگی رفتارهای خیلی خاصی داشت!

اولین تجربه ی سکس خودش رو با سامان داشت اون هم وقتی هر دو حتی به سن 18سالگی هم نرسیده بودن! به همین دلیل اصلا دوست نداشت و نمیتونست با کس دیگه ای جز سامان سکس داشته باشه!

چون خونه ی قزوینش تلفن نداشت و مادرش به نبودنش توی خونه شک نمیکرد بیشتر شب ها پیش سامان بود!

گاهی اوقات پیش میامد که دو سه روز پیش سامان میموند ولی از همون اول دوستیش میدونست که اگر میخواست با سامان بمونه نباید تو کارهای اون فضولی کنه!

سکس وحشی و قوی ای که سامان داشت- کارهایی که واقعا هر دختری رو جذب خودش میکرد,جذابیتی که هر روز با بزرگتر شدنش بیشتر میشد, همه و همه باعث شده بود یاسمن, دختری که وقتی سامان عاشقش بود ,باکلمات مرسی و ممنون و من هم همین طور از حرفهای عاشقانه ی سامان استقبال میکرد و سامان رو زجر میداد الان دیوانه وار عاشق اون بشه! اما اینبار این سامان بود که به یاسمن به چشم یه دوست ساده و معمولی نگاه میکرد و به هیچ وجه عاشق اون نبود!

یاسمن ناخواسته عاشق سامان شده بود و رفته رفته حس میکرد از رابطه ی سامان با دخترهای دیگه ناراحت میشه و حتی از حرف زدن سامان پشت تلفن با اونها زجر میکشیه! همیشه با خودش فکر میکرد که میتونه همه چیز رو درست کنه و همه چیز رو به گذشته برگردونه و کاری بکنه که سامان از همه ی اطرافیانش دست بکشه و فقط با اون باشه,

بیشتر از یکی دو ماه طول نکشید که یاسمن احساس کرد به سامان وابسگی شدیدی پیدا کرده و اگر دو روز سامان رو نبینه و با اون سکس نداشته باشه اینگار قسمتی از وجودش گم شده!

بزرگترین دلیلی که چند سال پیش باعث شد یاسمن با سامان به هم بزنه این بود که با اینکه خودش به خاطر وسوسه ای که تو وجودش بود و کنجکاوی بچه گانه ای که تو سرش بود تن به از این کار داده بود ولی حس میکرد مقصر از دست دادن دختر بودنش سامانه و دقیقا بعد از اولین سکس کاملی که با هم داشتن یه

لحظه هم وجود سامان رو نتونست کنار خودش بپذیره!!! با اینکه چنین چیزی نبود و اون روزها سامان عاشق یاسمن بود و میخواست تا ابد با اون باشه و واقعا قصد نزدیک شدن به یاسمن رو داشت و اینکه با افکار بچه گانه ای که داشتن با خودش فکر میکرد شاید بتونه با این کار یاسمن رو مال خود بکنه! ولی با این کار نه تنها یاسمن به اون نزدیک نشده بود بلکه از سامان متنفر شده بود و اونو با عشق آتشینش رها کرده بود.

این بار وضع فرق کرده بود. این یاسمن بود که برای سامان کادوهای جورواجور از ساعتهای گرون قیمت بگیر تا فندک و زیر سیگاری های مارک میخرید اما دریغ از شنیدن یک دوستت دارم خشک و خالی از زبون سامان!

اینگار سامان از زجر دادن یاسمن لذت میبرد , هر وقت یاسمن بهش میگفت دوستت دارم جز کلمات مرسی و ممنون چیزی نمیشنید.. همه چیز برعکس شده بود.. یاسمن رو از درون داغون میکرد! خورد میکرد! میسوزوند!- یاسمن فهمیده بود که چقدر دیر عاشق شده و دیگه کار از کار گذشته با اینکه کم محلی های سامان روز به روز بیشتر میشد اما مثل یک مادر اونو تر و خشک میکرد و بهش میرسید.. اینگار به رفتار سامان اهمیت نمیداد... سامان رو به خاطر خودش دوست داشت و ازش انتظاری هم نداشت!

همیشه در انتظار نیمه شب به خواب میرفت, سامان اونو دیوونه میکرد, دقیقا وقتی به خواب عمیق فرو میرفت سامان میخوابید بغلش و شروع میکرد به نوازش و لیسیدن بدنش, هیچ چیز به اندازه ی اینکه با سکس از خوابی عمیق بیدار بشه براش لذت بخش نبود!

با بوسه هایی که روی گردنش مینشست از خواب بیدار میشد و با ناله های پر از احساس و چشمهای خمار و نیمه باز از سامان استقبال میکرد و بعد از آروم شدن , با بدنی عریان تو بغل سامان به خوابی عمیق فرو میرفت!

تعجبی نداشت که علیرغم برخورد و رفتار بد سامان باز هم به اون عشق بورزه چون سامان میدونست که چطور وجود یاسمن رو به اوج برسونه!

به همین دلیل با همه چیزه سامان میسوخت و میساخت نه به خاطر سکس بلکه به خاطر احساس مالکیتی که نسبت به سامان داشت.

یک شب سامان تا نیمه های صبح بیدار بود و یاسمن هم نشسته بود روبروش, فقط یکی از پیرهن های سامان تنش بود,لباس زیر هم تنش نبود! معلوم بود قبل از اینکه روبروی هم بشینن با هم سکس داشتن چون سامان هم فقط پلیور زیپ دارش رو تنش کرده بود, یاسمن 4زانو کف زمین نشسته بود و سامان روی مبل و نقشه های پروژه ی پایان ترم یاسمن رو با دقت زیادی میکشید, 9 امین نقشه ای بود که راپید کرده بود , خستگی از تمام وجودش میبارید, اما هر از چند گاهی یاسمن روی زانوهاش بلند میشد و لبهای سامان رو میبوسید, مدام حرف میزد و تعریف میکرد- سامان هم با علاقه ی زیاد کارهای یاسمن رو انجام میداد

ساعت 6 صبح بود و 2ساعت بعد یعنی ساعت 8 باید از خونه میرفتن بیرون تا یاسمن رو برسونه دانشگاه.

یاسمن با اشوه های همیشگیش گردنش رو کج کرد و گفت: خسته شدی عزیزم؟ دستت درد نکنه اگه تو نبودی حتما این ترم این درس رو حذف میکردم.

سامان هم با شوخی جوابش رو داد و گفت: فدات بشم اصلا به خاطر تو نبود, خودم دوست داشتم انجام بدم!

سامان خودش رو از روی مبل کشوند زمین و همون جا روی فرش دراز کشید, بلند شد نشست تا از روی میز پاکت سیگارش رو برداره, دیگه خوابیدن ارزشی نداشت و هر دو میترسیدن که اگر بخوابن خواب بمونن,یاسمن همون طور نشسته خودش رو کشون کشون رسوند به سامان پاهاش رو باز کرد دور کمر سامان و از پشت اونو بغل کرد و شروع کرد به ماساژ دادن و بوسیدن کمر و شونه های سامان,

سامان خمیازه ای کشید و خیلی با محبت دستهای یاسمن رو که روی

شونه هاش بود نوازش کرد, و برگشت به سمت یاسمن و نذاشت کارش رو ادامه بده, اونو بغل کرد و بلند کرد کشوند جلو, سرش رو گذاشت روی پاهاش و هر دو چشمهاشونو بستن.

سامان درد شدیدی رو از ناحیه ی کمرش احساس میکرد ولی از جاش تکون نخورد چون یاسمن خوابش برده بود. به بدن لخت یاسمن نگاه میکرد....مثل مرده ها بی حرکت, سرد و بیرنگ بود!

یاسمن رو رسوند دانشگاه و از هم خداحافظی کردند, سامان هم با تمام خستگی ای که داشت از قزوین به تهران برنگشت و به مسیر خودش ادامه داد و رفت به سمت رشت , یکی از دوستانش به نام ندا, رشت زندگی میکرد و باید به اون سر میزد و امانتی ای رو حتما به اون میرسوند, به همین دلیل با تمام خستگی ای که داشت کل گردنه کوهین رو بدون توفق تا رشت رانندگی کرد.

ندا دانشجوی پزشگی دانشگاه گیلان بود و از دوستان قدیمی و خانوادگی سامان بود,پدر ندا و پدر سامان از سالها پیش به خاطر اختلافات مالی با هم قهر بودن ولی ندا و سامان هم چنان مثل دو دوست معمولی , دو خواهر و برادر هر از چند گاهی از حال هم خبر میگرفتن- پژمان یکی از دوستای نزدیک سامان چند سال پیش وقتی ندا رو تو یه مهمونی با سامان دیده بود به سامان گفته بود که تو واقعا آدم احمقی هستی که با دختری با این زیبایی و این شرایط تریپ خواهر برادری برداشتی!!! اون میمیره برای دوستی با تو و واقعا به هم میاین!!

ولی این موضوع برای وقتی بود که دور و ور سامان اینقدر آشکارا شلوغ نبود, همین حرف پژمان باعث شده بود که سامان از اون به بعد نتونه به ندا به چشم یه خواهر نگاه کنه ودوستی با ندا براش به یه رویا تبدیل شده بود ولی هرگز این خواسته ی خودش رو نمایان نکرده بود و همیشه برخورد خودش و حد و مرزش رو حفظ کرده بود.

لارج بودن و روشن فکری ندا دیگه مثل قبل به دل سامان نمینشست و برخورد خیلی راحتی که ندا با پسرهای دیگه داشت سامان رو آزار میداد- وسوسه ی ندا به جونش افتاده بود! اینگار با خودش جنگ داشت, از یک طرف دوست نداشت با کسی که سالها جای خواهرش رو براش پر کرده به چشم یک معشوقه نگاه کنه و از طرف دیگه برای اینکه خودش رو به خودش ثابت کنه باید ندا رو مال خود میکرد شاید وجود و احساس سرکشش با اومدن ندا آروم میگرفت, با خودش فکر میکرد که اگر با ندا دوست بشه به خاطر اون, همه ی دختر های اطرافش رو کنار میزاره و همون سامان متعهده سالها پیش میشه که دلش فقط گنجایش یه دختر رو داشت, با اینکه کار سختی بود ولی به خاطر رسیدن به ندا حاضر به انجام هر کاری بود! اما با اینکه اعتماد به نفس بالایی داشت ,حتی جرات مطرح کردن خواسته ی دلش رو هم نداشت! حس میکرد با این کار ممکنه اعتمادی رو که ندا سالها به اون داره از دست بده.

وقتی رسید رشت حدودا ساعت 12 ظهر بود - تو بهترین هتل رشت یعنی هتل کادوس که تو منطقه ی منظریه ی رشت بود اطاق رزرو کرد ولی تحویل اطاق ساعت 2 بعد از ظهر انجام میشد یعنی تا اطاق رو تحویل بگیره حدود 2ساعت بیکار بود بنا بر این اول به ندا زنگ زد و رسیدن خودش رو خبر داد و برای عصر با اون قرار گذاشت بعد هم به فرهاد,یکی از دوستای قدیمیش که اون هم دانشجوی پزشکی رشت بود تلفن زد.

خونه ی فرهاد گلساره رشت بود, سامان یه مغازه ی هات داگ فروشی اونجا میشناخت به اسم موژن که واقعا طعم هات داگ هاش رو هیچ جا نداشت- با فرهاد برای خوردن نهار اونجا قرار گذاشت.

بعد از خوردن نهار با هم به سمت هتل رفتن و سامان اطاقش رو تحویل گرفت, از قدیمها تعریف میکردن , از دختر هایی که سر کار میزاشتن و شماره تلفن های اشتباهی که بهشون میدادن, از خوش گذرونی هاشون و از دوران دبیرستان و شیطنت های اون دوران. البته بهترین کسی هم که میشد از اون آمار ندا رو گرفت همین فرهاد بود چون حدود 2سال میشد که با ندا همکلاسیه ....وقتی از فرهاد شنید ندا دوست پسر داره اینگار آب یخ ریختن رو سرش ولی فرهاد گفت تا به حال کسی اونارو با هم ندیده و همه حدس میزنن که چون ندا دیگه با هیچ پسری مثل قبل معاشرت نمیکنه حتما دوست پسرش بهش گفته! همه میگن پسره از بچه های سال بالاییه پزشکیه و چون دوست ندارن تو دانشگاه تابلو بشن دوستیشونو از بقیه مخفی کردن!

سامان ساعت 7 بعد از ظهر تو لابی هتل با ندا قرار داشت , فرهاد هم بعد از کلی خنده و تجدید خاطره از سامان خداحافظی کرد و حدود ساعت 5 هتل رو ترک کرد.

سامان چهره ی خسته و در هم ور هم خودش رو تو آیینه دید ! من باید بهتر از اینا باشم, ندا اگه منو با این قیافه ی داغون ببینه حتما شکه میشه ! آخرین بار که منو دید خیلی بهتر بودم!

به پذیرش هتل زنگ زد و گفت که برای دو ساعت دیگه بیدارش کنن بعد هم رفت حمام و خوابید.

ندا در عین متانتی که داشت دختر شر و شیطونی به نظر میرسید , روی یکی از مبلهای لابی هتل نشسته بود و پاشو انداخته بود رو پاش, قدر بلند و پاهای کشیده ای که داشت و خیلی هم به خودش میرسید و آرایش زیادی هم میکرد,پاچه ی شلوارش تا زیر زانوش بالا اومده بود و با صندل های سفیدی که پوشیده بود و خلخال نقره ای که به پاش بود خیلی جلب توجه میکرد,با سوئیچ ماشینش بازی میکرد و زیر لب آهنگ میخوند و به در و دیوار لابی نگاه میکرد که گارسون هتل به سمتش اومد و گفت: چی میل دارین خانوم؟

-منتظر کسی هستم, تشریف که آوردن, دوتایی سفارش میدیم!

درب آسانسور باز شد, سامان از اون بیرون اومد, فوق العاده به نظر میرسید, شلوار لی سفید- تی شرت سفید و سوئیشرت سفیدی که دو تا خط قرمز از روی شونه هاش تا سر آستینهاش کشیده شده بود و کتونی سفیدو صورت اصلاح شده, همراه با ریش پروفسوری ای که همیشه به صورت داشت, اونو جذاب تر از قبل جلوه میداد.

نگاهی به اطراف انداخت, ندا از جای خودش بلند شد و به سمت سامان دست تکون داد, بعد از دیده بوسی و احوال پرسی دو فنجون قهوه سفارش دادن.

1ساعت پیش هم بودن- ندا دختر آزادی بود و از اینکه تا دیروقت بیرون از خونه باشه اصلا نگرانی ای نداشت چون مجرد زندگی میکرد و کسی رو نداشت که بخواد به اون جواب پس بده, سامان بسته ای رو به ندا داد و از اون خیلی تشکر کرد. وقتی ندا از جاش بلند شد که خداحافظی کنه سامان اونو برای شام به رستورانی به نام رشت بهشت که خارج از شهر بود دعوت کرد. ندا هم از خدا خواسته پذیرفت چون خیلی وقت بود این دوست کوچولوی خوش تیپش رو ندیده بودو گفت :سامان امشب حال و حوصله ی غذا پختن نداشتم نجاتم دادی!

سامان هم به شوخی گفت تا تو میز رو حساب کنی من میرم بالا سوئیچ ماشینم رو بیارم.

- من ماشین دارم سامان نمیخواد بری بالا!

-خوب میریم میزاریمش خونت با ماشین من میریم... قررررربونت برم اصلا دوست ندارم مثل دفعه ی قبل تو بارون باطری ماشینت خراب بشه و با آژانس برگردیم!

قدم هاشو کمی سریع تر برداشت و رفت به سمت کافی شاپ لابی. برگه ی صورت حساب رو امضاءکرد و رفت سمت آسانسور, ندا هم از وقتی سامان بلند شد اونو با لبخندی مهربون تا دم آسانسور بدرقه کرد.

از ساختمان هتل باید حدود 100 متر تا جایی که ماشینهاشون رو پارک کرده بودن پیاده روی میکردن نم بارون زده بود و با اینکه آخرهای بهار بود هوا کمی سرد بود! ندا دست سامان رو محکم گرفت و خودش رو چسبوند به سامان و قدم هاشو با اون یکی کرد و گفت: پدر سوخته تو همه ی لباسهات باید این مارک قرمز و سفید تامی رو داشته باشه؟ ببینم شرتتم از هایلفیگر برند میخری؟؟ سامان هم به شوخی تی شرتش رو بالا زد و گفت هم کمر بند و هم شرت هم شلوار هم سوئی شرت هم کتونی! تا اونجای آدم حسود بسوزه! بعد هم گفت:1-0

ندا گفت : آرهههههههه؟؟ اینجوریه؟؟؟؟؟؟ وایسا تا بهت نشون بدم!

سامان با خنده گفت: نه تورو خدا آبرو ریزی نکن جون سامان بی خیال..

نیشش تا بنا گوشش باز بود, ندا نشست تو ماشینش و گفت: سامان یه لحظه بیا یه چیزی نشونت بدم!

سامان هم رفت سمت ماشین ندا و دستش رو گذاشت روی در ماشین و خم شد توی اون وگفت:جانم؟

ندا از دکمه ی دوم مانتوش تا پایین رو باز کرد و تاپی که زیرش بود رو زد بالا و گفت: این از تاپم که اسپریته! اینم از سوتین, دستش رو کرد تو شلوارش و کش شرتش رو کشید بالا: اوووووووووخ خ خ اینم شرت , سی کی

همینا بسته تا اوجات بسوزه!! 1-1

سامان لبخندی زد وبه شوخی گفت: بابااااا مایه دار شما اصلا از اول پول دوست نداشتید, دوست نداشتید پولدار باشید!!

همونطور که میرفت سمت ماشینش با خودش گفت: حتما دق میکرد اگه بهم نشون نمیداد!!

ندا و سامان از بچگی با هم کل کل داشتن حتی سر اینکه اسباب بازی کی بیشتره ! به همین دلیل جریانی که الان براشون پیش اومد برای هردوشون غیر منتظره و تعجب بر انگیز نبود. و امری کاملا عادی بود!

- - - - -

سامان اینگار تو توهم بود , حس میکرد زاویه ی دیدش کمتر از 90 درجه شده بود و همه ی چیزهای اطرافش رو تار میدید! ندا لخت روبروش نشسته بود و داشت با خودش ور میرفت, صدای ناله هاش سامان رو دیوانه و عصبی کرده بود ! دست ندا روی سینه هاش بود و خودش رو میمالید, پاهاش کاملا باز بود و داشت سامان رو با چشمهای تنگ شده و پر از احساسش نگاه میکرد. سامان حالت تهوع داشت! احساس تنفر میکرد, اینگار تو زندان گیر کرده بود و حتی نمیتونست فریاد بزنه!چون از اینکه ندا لخت روبروش نشسته بود و بدن خودش رو لمس میکرد و نگاه هاش پر از احساس نیازه خجالت میکشید شاید هم غیرت برادرانش که نسبت به ندا داشت, باعث شده بود این احساس رو داشته باشه شاید به خاطر اینه که سالها به چشم یک خواهر بهش نگاه کرده بود . اما نه ! ناراحتی سامان از این بود که با اینکه احساس برادرنه ای نسبت به ندا داشت اما بدون اینکه ندا حتی به سامان دست بزنه به حالت ارگاسم رسیده بود... حس خیلی بدی بود خیلی بد.

همون لحظه از خواب پرید!!!!

کابوسه مزخرفی بود! سردرد کل وجودش رو تسخیر کرده بود,از اینکه همه ی چیزهایی که دیده بود فقط خواب و کابوس بود آروم شد! دست لطیفی رو روی سینه ی خودش حس کرد که سفت و محکم بغلش کرده بود, از جا کنده شد ! اون دست رو گرفت و از روی سینش پرت کرد کنار بلند شد نشست روی تخت! با حالتی گنگ و متعجب و با چشمهای درشت شده به کسی که بغلش خوابیده بود نگاه کرد! خیس عرق بود,معلوم نبود به خاطر کابوسیه که دیده یا به خاطر اینه که خودش رو کنار بدن عریان ندا با موهای طلایی ای که ریخته شده بود رو کمرش دیده!!!!!

ندا با حرکتی که سامان انجام داد از خواب پرید!

-چی شده عزیزم؟؟

سامان از شدت شکه شدن فکش قفل شده بود! اصلا دیشب رو به خاطر نمیارد,اولین باری بود که صدای امواج دریا عصبیش میکرد نگاهش رو برگردوند رو به پنجره,کنار دریا بودن!!!دستهاشو محکم گرفت روی گوشهاش! میخواست گریه کنه! ندا همون طور لخت بلند شد و نشست رو پاهای سامان و ملحفه ی سفیدی که روش بود رو پیچید دور هردوشون!

-سامان عزیزم! سامان گلم خواب بد دیدی؟؟؟؟

دستهای سامان رو که محکم روی گوشهاش فشار میداد گرفت و از روی گوشهاش برداشت و سر سامان رو با دو دست محکم گرفت و با شصتهاش شروع کرد به ماساژ دادن شقیقه ها و پیشونی سامان تا شاید کمی سردردش آروم بگیره
 
comment نظرات ()
 
 
مخمصه قسمت 6-1
نویسنده : (علی) - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩
 
magnify

-- ندا با حرکتی که سامان انجام داد از خواب پرید!

-چی شده عزیزم؟؟

سامان از اینقدر شکه بودکه فکش قفل شده بود!

اصلا دیشب رو به خاطر نمیارد,اولین باری بود که صدای امواج دریا عصبیش میکرد نگاهش رو برگردوند رو به پنجره,کنار دریا بودن!!!

دستهاشو محکم گرفت روی گوشهاش! میخواست گریه کنه!

ندا همون طور لخت بلند شد و نشست رو پاهای سامان و ملحفه ی سفیدی که روش بود رو پیچید دور هردوشون!

-سامان عزیزم! سامان گلم خواب بد دیدی؟؟؟؟

دستهای سامان رو که محکم روی گوشهاش فشار میداد ,گرفت و از روی گوشهاش برداشت, سر سامان رو با دو دست محکم گرفت و با شصتهاش شروع کرد به ماساژ دادن شقیقه ها و پیشونی سامان تا شاید کمی سردردش آروم بگیره.

چهره ی سامان جمع شده بود, خیلی تو ,هم بود, اخم کرده بود و چشمهاشو هنوز باز نکرده بود !

ندا همون طور که پیشونی سامان رو ماساژ میداد, آروم صداش میکرد:

سامان, گلم, فدات بشم آروم باش من پیشتم! و بعد سامان رو در آغوش گرفت-

سامان باور نمیکرد سرش روی سینه های لخت ندا باشه! نا خودآگاه از ناراحتی زد زیر گریه!

ندا سر سامان رو تو سینه اش فشار میداد و موهای اونو نوازش میکرد و میبوسید و میگفت: گریه کن گلم آروم میشی گریه کن!

سینه ی ندا خیس خیس شده بود , سامان با چشمهای سرخ و خیس و با صدایی گرفته گفت: ندا ما پیش هم چکار میکنیم؟اونم تو این وضع؟؟

ندا که فکر میکرد سامان احساس عذاب وجدان بعد از سکس داره شروع کرد به بوسیدن اون و گفت: چون ما عاشق همدیگه ایم چون یه عمره با همیم چون تو رو دوست دارم چون مال منی چون همه چیزمی, سرش رو کج کرد و تو چشمهای سامان نگاه کرد و گفت: کافی نیس؟

ندا ما کجاییم؟ اینجا کجاست؟ ندا با لحنی توام با شوخی گفت:

- مثل بقیه ی شبهایی که میامدی رشت, اومدیم انزلی ویلای بابا اینا! میخوای بگی یادت رفته چقدر اصرار کردی؟

آهااا این بازیهارو در میاری که کارهای دیشب رو بندازی گردن من؟

- ای شیطون,قبوله ! من تو رو به زور آوردمت ویلای بابام چون دلم برات یه ذره شده بود!!!

اولین باری بود که سامان هیچ کدوم از وقایعی که براش پیش اومده رو به خاطر نمیاورد!

با خودش فکر کرد شاید دیشب مست بوده یا چیزی مصرف کرده به همین دلیل از ندا پرسید: ندا ما دیشب مشروب خوردیم؟؟

آره گلم بعد از اینکه اومدیم اینجا!

- نه نه منظورم قبل از اینه که بیایم انزلی, قبل از رستوران!

-نه جوجه ,با اینکه تو خرتر از اونی هستی که شب پشت فرمون مست کنی و از رشت تا انزلی رانندگی کنی اما دیشب فقط چند پک خوردی اونم تو ویلا !مکثی کرد و گفت:مگه اینکه!!!! راستشو بگو تک خوره تنها خوره نامرد تو هتل چیزی خوردی؟؟دیدم چقدر شاد و شنگولی و ادکلن بارون شدی!!!

ندا همه چیز رو به شوخی گرفته بود ولی سامان به ندا هیچ چیز نگفت و فقط سعی کرد صحنه ای رو که دیده فراموش کنه - حتی جرات نکرد بپرسه که دیشب با هم سکس داشتن یا نه!

البته نیازی به پرسیدن هم نبود, چون از طرز برخورد و شادابی زیادی که اون داشت و حرفهایی که میزد و شرایط موجود کاملا معلوم بود دیشب چه به سر ندا آورده!!!

ناراحتی و نگرانی سامان ازاین بود که هیچ چیزی به خاطر نمی آورد و اینطور که معلوم بود خیلی بیشتر از یک شب و دو شب با ندا رابطه داشته و اینگار رابطشون خیلی بیشتر از یک دوستی معمولیه و روحش هم خبر نداره!!

ندا وقتی دید چهره ی سامان آروم شده از روی اون بلند شد و لباسهاشو از کنار تخت برداشت و انداخت توی کمد و لباس بندی بلندی رو که تا روی پاهاش بود از کاور در آورد و پوشید , موهاشو جمع کرد بالای سرش و با کلیپس بست. سامان احساس خجالت میکرد و به همین دلیل وقتی ندا لخت از روش بلند شد , حتی یک نگاه هم به ندا ننداخت! چشمهاشو بست و دراز کشید, ولی مثل پسر های 15 ساله ای که تازه به سن بلوغ رسیدن و دیوانه ی دیدن بدن جنس مخالفشون هستن شده بود !!! با این حال خیلی مسلط تر از اینها بود که بخواد چشم چرونی بکنه اون هم با ندا!!!!!!!

دستش رو کشید روی لبهاش و عرق روی پیشونیش رو با صاعدش پاک کرد.

بلند شد و لباسهاشو پوشید و رفت پایین,

توی ویلا نموند,

رفت روی ایوون و نشست و خیره شد به امواج دریا!

سامان سعی میکرد رفتار گذشته ی خودش رو با ندا حفظ بکنه و همه ی چیزهایی که صبح دیده بود رو فراموش بکنه و از حد خودش فراتر نره!

ولی ندا این طور برخورد نمیکرد و همش مثل معشوقه های دوست داشتنی دور سامان میچرخید...

سامان نمیتونست باور کنه و نمیتونست از ندا در مورد رابطشون سوال کنه!

اینگار چیزی تو وجودش بود که اونو از این کار منع میکرد!

بعد از صبحانه به سمت رشت حرکت کردن و ندا رو دم خونش رسوندو رفت به سمت هتل, وسایلش رو جمع کرد و رفت به سمت تهران!

همه چیز براش عجیب بود ولی ته دلش حس خوبی داشت اینگار کس دیگه ای همه ی سختی پیشنهاد دادن و ترس از نه شنیدن رو به جای سامان کشیده بود و ندا رو مثل هلوی پوست کنده به سامان تقدیم کرده بود!!! با خودش میگفت حتما چیزی مصرف کردم! حتما کاری کردم که یادم نیست! شاید خل شدم! گور بابای دنیا..!!!!

وقتی به تهران رسید اینگار همه چیز رو فراموش کرده بود.. مستقیم رفت خونه و حدود 15 ساعت خوابید...

نور خورشید از لای پرده ی کلفت و بلند اطاق به زور خودش رو فشار میداد تو... رد نور طوری توی اطاق افتاده بود که اینگار یه نقاش با یه قلموی بزرگ و پهن,خیلی دقیق و صاف یه خط زرد از روی سقف,درست وسط چاک دوتا پرده ها تا روی دیوار و حتی روی تخت و زمین کشیده.

خورشید به وسط آسمون نزدیک میشد و اون خط زرد رنگ هم به سمت بالا حرکت میکرد تا جایی که درست افتاد روی چشمهای سامان.. چشمهای بسته اش رو به هم فشرد و دستش رو گذاشت روی صورتش اما اینگار فاییده ای نداشت!

پشتش رو کرد به نور و زیر لب گفت: لعنت به تو آفتاب بی موقع! آخه دختر خوب کی بهت اجازه داد پاتو بزاری تو اطاق من و از خواب بیدارم کنی, اونم وقتی که داشتم خواب به این نازی میدیدم!

گربه ی سفید و پشمالوش"متئوس"وقتی دید سامان از خواب بیدار شده, پرید روی تخت و شروع کرد به لوس کردن و مالیدن خودش به سامان,چون واقعا گرسنه بود !!

فکر کنم اگر زبون باز میکرد اولین خواسته ای که داشت این بود که سامان همیشه مسافرت باشه و اونو بسپره به دختر کوچولوی مهربون همسایه که عاشق گربست و همیشه بهش غذاهای خوشمزه میده و با اون بازی میکنه!

هوای اطاق یکمی سرد بود ولی زیر پتوی سامان خیلی خیلی گرم, به همین دلیل اصلا دوست نداشت از زیر پتو بیرون بیاد,اینگار چسبیده بود به تخت! خیس عرق بود چون مثل همیشه لخت خوابیده بود و برای جبران گرما از 2تا پتو استفاده کرده بود.اصلا علاقه ای به خارج شدن از اون وضعیت رو نداشت اما به هر دردسری بود بلند شد روی تخت نشست!

ماتئوس رو از روی تخت انداخت پایین وهمون طور نسشته کمرش رو به سمت چپ و راست خم کرد.. صداهای ناجوری از مهره های کمرش در اومد.. معلوم نبود کمرش شکست یا قلنجش! همزمان با ماتئوس که روی زمین دراز به دراز افتاده بود بدنش رو کشید که خستگی خواب طولانیش رو در کنه! اینگار با هم مسابقه گذاشته بودن که ببینن بدن کدومشون بیشتر کش میاد!

خیلی خیلی سر حال بود, طبق عادت همیشه اول موبایلش رو از روی کنسول کنار تخت برداشت و اونو از شارژ خارج کرد.

26تا میسد کال داشت و 18 تا اس ام اس!!!!

اول میسد کال ها رو باز کرد,

10تاش مال محسن بود....

5 تاش ندا...

8تاش شماره ی دوستای یاسمن و 3تا هم ناشناس..

اس ام اس ها رو باز کرد...3تاش پیغام های دری وری و قربون صدقه!

3تاش ندا بود"کجایی؟؟ رسیدی؟؟؟ نگرانتم!! کار مهمی باهات دارم!!"

9تاش پیام تسلیت از طرف دوستای یاسمن و دوستای خودش!!

3تای دیگه هم مال محسن بود که از لحن محترمانه ی کجایی عزیزم به کودوم گوری هستی و باهات کار دارم و چند تا فحش آبدار ختم شده بود!!

پیام های تسلیت خیلی عجیب بود!

اول فکر کرد شوخیه جدیده بعدش که دید از آدم های مختلفیه که اصلا هم باهاشون شوخی نداره یکم نگران شد!

هیچ کدوم نگفته بودن کی مرده! و همه ی اس ام اس ها مضمونی اینجوری داشتن که"سامان جان تسلیت میگم و ایشالا غم آخرتون باشه"!!!! اما میشد حدس زد که هر چیزی هست راجع به خانواده ی یاسمنه چون بیشتر کسانی که اس ام اس داده بودن دوستای مشترکش با یاسمن بودن!!

بدون اینکه جواب کسی رو بده موبایلش رو از حالت سایلنت خارج کرد و انداخت رو تخت و از جاش بلند شد! اینگار ذره ای هم براش اهمیت نداشت کی مرده!

رفت به سمت حمام.

ماتئوس هم با اون پاهای کوتاه و پشمالوش و قدم های پر از اشوه دنبال سامان راه افتاد. سامان وقتی رسید جلوی در حمام لگد یواشی به پشت ماتئوس زد و گفت:پدر سوخته تو کجا داری میای؟!! تو مثلا گربه ای باید از آب بدت بیاد نه که صبح تا شب تو حمام باشی و تو وان آب بازی کنی!!

یه آواز یونانی رو زیر لب زمزمه میکرد و در حال اصلاح کردن صورتش بود که تلفن خونه شروع کرد به زنگ زدن!

طبق معمول اونو جواب نداد و رفت روی منشی!

محسن بود...

- سامان چرا جواب نمیدی؟ یه کار مهم باهات دارم! هنوز نیومدی تهران؟ رسیدی حتما باهام تماس بگیر!

سامان چند لحظه مکث کرد و همون طور تیغ به دست,با صورت پر از خمیر ریش اومد دم در حمام تا صدای محسن رو که رفته بود روی پخش, بشنوه و ببینه کیه ولی بعد از اینکه تلفن قطع شد دوباره برگشت جلوی آیینه و صداشو انداخت ته گلوش و بلند تر از قبل همون آواز رو خوند و به ریش زدنش ادامه داد!

میدونست هر چی هست مربوط به یاسمن میشه,

محسن هم از همون دوستای مشترکش با یاسمن بود در واقع محسن دوست خواهر کوچکتر یاسمن بود و چون پسر خیلی پر رویی بود و اصلا ازش خوشش نمیومد, همیشه در حال پیچوندنش بود نه فقط به خاطر اینکه زود پسرخاله میشد, بلکه تا سامان بهش رو میداد بدون اینکه صمیمیتی با هم داشته باشن میخواست بیاد پیشش و خونه ی سامان لنگر بندازه.

به همین دلیل با اینکه موبایل یاسمن خاموش بود و به هر کدوم از دوستاش هم که زنگ زد گوشیهاشون یا خاموش بود و یا جواب ندادن , باز هم ترجیح داد به محسن زنگ نزنه, با این وجود که میدونست هر اتفاقی که افتاده محسن از اون با خبره!

لباسهاشو پوشید و 2تاقرص ویتامین ث خورد , سوئیچ ماشینش رو برداشت و برای اینکه ببینه ماجرا از چه قراره رفت به سمت خونه ی مادر یاسمن تا شاید بتونه جریان رو حضوری از خود یاسمن بپرسه.

ساعت حدودا 2 بعد از ظهر بود و تو کوچه و خیابون های محله ی یاسمن اینا پرنده هم پر نمیزد, وقتی وارد کوچه شد حجله ی پر نوری رو دم خونه ی یاسمن اینا دید که تو اون وقت روز هم همه ی لامپهاش روشن بود.

از ماشین پیاده شد تا اعلامیه ای رو که روی دیوار بود بخونه,شاید با خوندن اون دیگه نیازی به پرسیدن جریان از یاسمن نبود!

در عین نا باوری اسم یاسمن رو کنار عکس گلی که روی اعلامیه ی ترحیم بود دید! شکه شد! عینک دودیشو از روی چشمش برداشت و همون طور پیاده به سمت

خونه ی یاسمن اینا که چند قدم جلوتر بود و روی دیوارهاش پر بود از پارچه های عرض تسلیت رفت.

همین طور داشت میرفت جلو که در خونه باز شد, خاله ی یاسمن بود .

برای بدرقه کردن چند نفر از دوستای یاسمن که برای عرض تسلیت به مادر یاسمن اومده بودن اونجا ,اومده بود پایین.

نا خود آگاه پرید پشت شمشاد های بلند کنار پیاده رو و پشت یه درخت مخفی شد.

وقتی دوستای یاسمن سوار ماشین شدن خاله ی یاسمن در رو بست ... سامان بی درنگ دوید وسط خیابون جلوی ماشین اونا..

وقتی ژاله یکی از دوستای مشترک یاسمن و سامان اونو دید زد رو ترمز ,هر 4تا از ماشین پیاده شدن! سامان همینطور بهت زده به ژاله نگاه کرد و گفت چی به سر یاسمن اومده؟!!!!!!

ژاله هم که دستمال دستش بود و معلوم بود چقدر گریه کرده با دیدن سامان دوباره شروع کرد به گریه کردن! رفت به سمت سامان و اونو بغل کرد و گفت سامان تو کجایی؟؟؟

از شدت گریه نتونست حرفش رو تموم بکنه..

از هق هق زدن های ژاله و به یاد آوردن مرگ یاسمن , مائده و لیلا و مریم هم زدن زیر گریه ,

مائده که یکم نسبت به بقیه به خودش مسلط تر بود گفت: وسط خیابونیم بچه ها , سامان و ژاله رو گرفت و اونارو سوار ماشین کرد.

همون جا کنار خیابون ماشین رو پارک کردن !

وقتیی ژاله یکم آروم شد سامان گفت: من فقط 3روز شمال بودم !بهم میگید چی شده؟؟ چه اتفاقی براش افتاده؟؟؟

-یاسمن خودکشی کرده!!!

-کِی؟؟؟؟

-3روز پیش!

-اما 3روز پیش که من بردمش دانشگاه!

- آره اینگار بعد از دانشگاه برگشته خونه و این کارو کرده!

-از کجا میدونید؟؟ چطوری آخه؟ چرا؟؟؟

ژاله بینیشو با دستمال گرفت و دوباره زد زیر گریه!

مریم جواب داد: اول فکر کردن قرص اکس مصرف کرده و خودش رو انداخته پایین ولی وقتی پاکتی رو که روی میز کامپیوترش بود پیدا کردن فهمیدن خودکشی کرده ..

خیلیها برای اینکه جرات پریدن از ارتفاع رو پیدا کنن برای خودکشی, از روی عمد قرص میخورن و بعد میپرن پایین...

یاسمن هم از عمد قرص خورده اونم یدونه کامل بعدش هم خودشو از بالکن انداخته پایین! اونم بالکن سمت حیاط خلوت!!

رنگ سامان پریده بود!! دست و پاشو گم کرده بود , حس میکرد پاش یه جای ماجرا گیره!!!

ژاله به سامان گفت که نزدیک خونه ی یاسمن اینا نشو که مادرش تورو مقصر میدونه!

دیوونه شده زن بیچاره! همش فحش میده و نفرین میکنه ولی بعدش میگه خدایا منو ببخش آخه اون پسره بیچاره چه گناهی کرده که نفرینش میکنم!!! خلاصه که رسما دیوونه شده!!

سامان بدون اعتنا به حرف ژاله بعد از خداحافظی با اونا رفت خونه ی مادر یاسمن!

نا پدری یاسمن درست مثل یه سگ بولداگ بود که همیشه کنار صاحبش یعنی مادر یاسمن می ایستاد!

برخلاف تصور ,برخورد خیلی با کلاس و منطقی ای با سامان انجام دادن و حتی اونو جزو عزادارها دونستن تا اونجایی که خاله ی یاسمن به سامان تسلیت گفت !!!!!

بنا بر گزارش پزشک قانونی:

"جسد ,دختری 22ساله با قد172 و وزن60 کیلو گرم است که در ترکیبات خون مرحومه مقدار قابل ملاحظه ای مواد توهم زا که بر اثر استعمال قرص اکستازی بوده بدست آمده.

بر اساس شواهد مرحومه پس از مصرف قرص اقدام به خودکشی کرده و از طبقه ی ششم ساختمان به پایین پریده.

جمجمه از قسمت راست ترک برداشته و خرد شده...گونه ی راست شکسته... چشم سمت راست بر اثر فشار زیاد برخورد از حدقه در آمده...فک پایین و دندانها شکسته شده....4عدد از دنده ها و استخوان لگن شکسته.. زانوی پای راست خرد شده و .....

در پایان هم ذکر شده بود مرحومه باکره نبوده و همچنین شب گذشته نزدیکی داشته!!

مادر یاسمن خودش رو آدم با آبرویی میدونست و همه چیز مخصوصا محتویات نامه نشون دهنده ی خودکشی یاسمن بود به همین دلیل بهه اقوام دورتر و غریبه ها گفته بودن که یاسمن تو جاده تصادف کرده و بر اثر تصادف فوت کرده!!

یاسمن زندگی بدی نداشت و باکره نبودنش هم مال سالها پیش بود, بنا بر این دلیل قوی ای برای خودکشی نبود!

سامان خیلی غیر عادی بود.. اصلا از مرگ یاسمن ناراحت نبود ولی برای اینکه جلوی خانواده ی یاسمن کار رو خراب نکنه مجبور بود فیلم بازی کنه!!

چیزی ته دلش بهش میگفت تا قبل از اینکه جریان بالا بگیره باید از ایران خارج بشه

تو اوج خوشحالی و احساس خوشبختی بود ولی حس بدی راجع به این جریان داشت!!

کسی که واقعا ادعای عاشقی میکرد و اینگار عشقش این آخری ها خیلی بی ریا شده بود الان دیگه وجود خارجی نداشت و این یکم سامان رو ناراحت میکرد!

رفت خونه و دیگه طرف خونه ی یاسمن اینا آفتابی نشد!

طبق رول همیشه یا کتاب میخوند یا مینوشت یا فیلم میدید یا پای کامپیوتر بود!

یکی از نزدیکترین دوستاش کتابی از نوشته های ادگار آلن پوآ بهش داده و سامان هم کاملا مشغول خوندن اون بود!

برای خودش چایی ریخته بود و روی کاناپه لم داده بود و محو خوندن کتاب بود.. اینقدر کتاب جذابی بود که چشم از نوشته های اون بر نمیداشت, خط به خط اونو دنبال میکرد , دستش رو دراز کرد تا از قندون روی میز قند برداره که دستش خوورد به اون و چون لبه ی میز بود باهمه ی قندهاش ریخت زمین!

از خوش شانسیش قندون افتاد روی فرش و نشکست ولی زمین پر شد از قند و خاک قند!

به ناچار کتاب رو گذاشت کنار و نشست روی زمین و شروع کرد به جمع کردن حبه های قند- خم شد تا چند تا از حبه هایی که افتاده بود زیر کاناپه رو برداره که سنجاق سر یاسمن رو دید , افتاده بود اونجا!

ناخوداگاه صدای خنده های یاسمن که در حالت مست توی توهم بود به گوشش رسید.. همه چیز مثل یه فیلم از جلوی چشماش میگذشت!

خیره شده بود به دیوار و بدون اینکه متوجه گذر زمان بشه غرق در افکارش بود! ترس کل وجودش رو گرفته بود!!! احساس کرد باید از اینجا دور بشه!

فردا ی اون روز یه سر رفت شرکتشون که با داییهاش توی سرمایش شریک بود! و یکمی داد و بیداد کرد و اونجا رو ریخت به هم بعد هم رفت کمی خرید کرد و چند جا سر زد و با چند نفر تلفنی صحبت کرد..

سامان اون روز مثل همیشه نبود.. زیاد تر از حد ادای مردای بزرگ رو در آورده بود به همین دلیل خیلی خسته شده بود.. خواست بره کمی آجیل بخره ولی منصرف شد و رفت یه سمت خونه.

سوئیچ ماشینش رو پرت کرد روی میز اپن آشپزخونه ,لامپ آشپزخونه رو روشن کرد.. متوجه بلیط هواپیما و پاسپورتش و یه نامه شد که روی میز بود, شد!

بلیط مستقیم تهران-پاریس بود و توی پاسپورتش هم ویزای مولتی یک ساله ی

شن گنی بود که هنوز یک بار هم تو اون سال ازش استفاده نکرده بود!

تو نامه هم نوشته شده بود"عزیزم اینم چیزایی که میخواستی.. بقیه ی پول رو هم میریزم به حسابت..خوش بگذره گلم!!!!!

حتی سر سوزنی هم از دیدن بلیط و نامه تعجب نکرد!! فقط میدونست باید هر چه زودتر از ایران خارج بشه!

همه چیزش رو فروخت.. حتی خونه و ماشین و لوازم خونه.. وقتی برای بردن

کتابخونه اش اومدن.. واقعا ناراحت بود.. تا اونجایی که میتونست و جا داشت کتابای مورد علاقه اش رو بار چمدون کرده بود! مائده های زمینی آندره ژید بود که کارگر داشت توی کارتن قرار میداد!

سریع اونو از دستش قاپید و گفت: این یکی فروشی نیست! و رفت اونم جا داد تو چمدون!

تمام طول مسیر سفر رو به جریاناتی که تو این مدت براش پیش اومده بود فکر میکرد.

خیلی جاها رو اصلا یادش نمیامد.. مغزش شده بود مثل یه سی دی خط دار که خیلی از دقایق فیلم زندگیش که صحنه های مهمی توش رخ داده بود رو میپرید و آدم رو میگذاشت تو خماریش!

اما تنها چیزی که مهم بود این بود که از ایران خارج شده بود....

سر مهماندار به زبان فرانسه و انگلیسی گفت که کمر بند های خودشون رو ببندن و دسته های صندلی رو به حالت اولیه ی خودش در بیارن

بعد از بازرسی گذرنامه و گرفتن چمدونهاش, درست وقتی پاشو گذاشت تو فرودگاه "شارل دو گل" پاریس, احساس کرد همه چیز تموم شده و زندگی زیبا و جدیدی در انتظارشه, بدون اینکه بدونه چه جریاناتی قراره براش پیش بیاد!

مثل آدم هایی که به مدینه ی فاضله ی خودشون رسیدن و پا تو مکانی گذاشتن که اینگار به اونجا تعلق دارن و سالها از اون دور بودن تو مسیر فرودگاه تا هتل بهت زده به در و دیوار شهر نگاه میکرد.. از فرودگاه که تقریبا خارج از پاریس بود تا هتل بیشتر از یک ساعت راه بود و در تمام این مدت سامان به تنها چیزی که فکر میکرد بدست آوردن خوشبختی و آرامش از دست رفته ی زندگیش بود..

سامان فوق العاده فرانکوئیل بود و دلیل اینکه همیشه برای سفر ,فرانسه رو انتخاب میکرد هم همین علاقه ی زیادش به زبان و فرهنگ و کلا ذات فرانسوی بود!

تو هتل 5ستاره ای به نام هتل کلاریون براش اطاق رزرو شده بود.. هتل بسیار مجلل و گرون قیمتی بود و از امنیت خیلی بالایی برخوردار بود.. فرانسه تنها جایی بود که سامان واقعا به ایرانی بودن خودش افتخار میکرد چون اونا واقعا به ایرانی ها احترام میزاشتن و ایرانی ها رو مردمانی با فرهنگ و اصیل میدونستن.. شاید دلیلش زندگی اشراف زادگان و ثروتمندای زیاد ایرانی ای بود که بعد از انقلاب به فرانسه مهاجرت کرده بودن.. شاید هم این جریان ریشه ی تاریخی طولانی تری داشت ..

هتل در انتهای محبوب تربن و معروفترین خیابون پاریس یعنی خیابان شان الیزه یا به قول خودشون"شامپ الییزه" قرار داشت .. سامان عاشق کافه های این خیابون بود و بیشتر وقت خودش روو تو اون کافه ها میگذروند و به نوشتن و خواندن کتاب میپرداخت.

با اینکه شاید بیشتر از 10 بار به پاریس سفر کرده بود ولی باز هم با ولع و ذوق خاصی به دیدن مناظر شهر میرفت.. موزه ی لوور... سرباز گمنام... ایفل... رود سن... همه و همه یاد آور خاطرات زیادی بود ..

روز 5ام سفر بود... وقتی برای صرف صبحانه به رستوران هتل رفت.. سر میز اردو بود که متوجه شد خانواده ی یکی از تیمسارهای ثروتمند زمان شاه تو اون هتل زندگی میکنن, تو دلش خندید و گفت :فقط خدا میدونه یه آدم چقدر میتونه پول داشته باشه که به جای خونه یا حتی قصر, هتلی به این عظمت رو برای زندگی انتخاب کنه !!!!! و این همه سال ویلون و سیلون هتل های 5ستاره ی گرون قیمت دنیا باشه!!

تیمسار قریب دختری به نام ماندانا داشت که بر حسب اتفاق چند باری با سامان سر میز اردو روبه رو شده بود و با تکه پاره کردن تعارف سر برداشتن تخم مرغ عسلی "البته به زبان فرانسه" سعی در جا کردن خودش تو دل سامان رو داشت..البته این فقط استنباط سامان از این جریان بود.. شاید دلیلش این بود که خود سامان هم سعی در انجام چنین کاری رو داشت!

سامان دوست نداشت ماندانا از همون برخورد اول متوجه بشه که سامان ایرانیه و چون کاملا به زبان فرانسه مسلط بود ماندانا هم با خودش فکر میکرد سامان فرانسوی الاصله!!!!

تا اینکه چند روز بعد از اولین برخوردشون سامان به دور از چشم پدر ماندانا اونو برای صرف قهوه به یکی از کافه های اطراف میدان کنکورد دعوت کرد.. و وقتی خواست شماره ی اطاق و شماره ی تلفنش رو به ماندانا بده اسم خودش رو هم کنار اونا نوشت, ماندانا با دیدن اسم سامان نگاهی متعجب تا اسم سامان رو دید به زبان فارسی دست و پا شکسته ای که از پدر و مادرش به ارث برده بود خیلی خوشحال گفت : شما ایرانی هستید؟؟؟؟؟من ماندانا هستم!!!

سامان هم خواست نشون بده که این جریان رو نمیدونسته و کلی خوشحالی کرد و با ذوق و شوق شروع کرد به تراویدن احساساتش و نشون دادن اینکه چقدر از اینکه با یه دختر ایرانی اونم تو قلب پاریس آشنا شده خوشحاله!!!!

دیری نپایید که تیمسار سامان و ندا رو شبها به زور از کافه ها و کاباره های شلوغ پاریس بیرون میکشید و هر دوی اونها رو در حالتی که مست پاتیل بودن به هتل میبرد و برای هر دوشون خط و نشون میکشید که باید رابطشون تو چارچوب خاصی باشه! میگفت ما ایرانی هستیم و باید همیشه مثل یه ایرانی زندگی کنیم!!!!!!!

البته سامان هیچ وقت با ماندانا سکس نداشت .. دلیلش رو نمیدونم... شاید وجود و تربیت تیمسار بود.. شاید هم افکار طولانی مدتی که تو سر سامان بود... در هر صورت چیزی که مهم و عجیب بود رابطه ی خیلی صمیمی سامان و ماندانا بود و مهمتر از اون باکره بودن دختر24 ساله ای که فرانسه به دنیا اومده بود و بزرگ شده بود و بدنش کاملا دست نخورده باقی مونده بود..

کارهای بی اختیار سامان زیاد شده بود, مثلا یک روز که با ماندانا جلوی در مغازه ی عطروادکلن فروشی سفورا"یا همون صفوغا" قرار گذاشته بودن تا به لا دو فونز و از اونجا هم به شهر نیس برن به جای اینکه به ایستگاه مترو بره رفته بود به فرودگاه و بسته ی بزرگی رو از صندوق امانات اونجا برداشته بود .. همه ی طول مسیر هتل تا فرودگاه و حتی تحویل بسته ای که تو صندوق امانات بود رو به خاطر میاورد اما دلیل این کارش و اینکه تو اون بسته چه جیزی بود رو به خاطر نمیاورد. از همه مهمتر سامان آدم بد قولی نبود و امکان نداشت با کسی قرار بزاره و بدون اطلاع قبلی اونو کنسل کنه!

بیشتر از یک ماه گذشت... سامان وقتی احساس کرد خیال زندگی کردن تو پاریس رو داره و برگشتنش به ایران تقریبا غیر ممکنه و اینکه توانایی اقامت تو هتل به این گرونی رو بیشتر از این نداره تو منطقه ی ایرانی نشین پاریس یعنی منطقه ی 15 که نزدیک برج ایفل هم بود, آپارتمانه کوچیکی رو اجاره کرد.. اتفاقا آپارتمانش تو یکی از برجهایی بود که قبل از انقلاب ایران به دستور شاه ,ساخته شده بود..

 

در حال تمیز کردن اطاقش بود تا وسایل مورد نیازش رو تهیه بکنه و به اونجا منتقل کنه.

همچنان با ماندانا دوست بود و این دوستی بر خلاف همه ی دوستی های گذشته اش به اوج رسیده بود.

دوستای گلم ممنون که مثل همیشه با خوندن داستان بهم قوت قلب میدید... قسمت 6 رو کامل نوشتم ولی چون قول داده بودم امروز آپ کنم فقط وقت کردم نصفش رو تایپ کنم... قول میدم فصل بعدی رو زودتر آپ کنم...

دوستتون دارم
 
comment نظرات ()
 
 
مخمصه قسمت 6-2
نویسنده : (علی) - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩
 

بیشتر از یک ماه گذشت... سامان وقتی احساس کرد خیال زندگی کردن تو پاریس رو داره و برگشتنش به ایران تقریبا غیر ممکنه و اینکه توانایی اقامت تو هتل به این گرونی رو بیشتر از این نداره تو منطقه ی ایرانی نشین پاریس یعنی منطقه ی 15 که نزدیک برج ایفل هم بود, آپارتمانه کوچیکی رو اجاره کرد.. اتفاقا آپارتمانش تو یکی از برجهایی بود که قبل از انقلاب ایران به دستور شاه ,ساخته شده بود..

 

در حال تمیز کردن اطاقش بود تا وسایل مورد نیازش رو تهیه بکنه و به اونجا منتقل کنه.

همچنان با ماندانا دوست بود و این دوستی بر خلاف همه ی دوستی های گذشته اش به اوج رسیده بود.

کار به جایی رسیده بود که سامان تحریک شده بود به دلیل علاقه ی زیادی که بینشون ایجاد شده و موقعیت و ثروتی که ماندانا داشت با اون ازدواج کنه ولی هروقت این فکر به ذهنش خطور میکرد,پوزخندی میزد و با خودش میگفت : من اگه واسه پول کسی رو میخواستم هرگز مونیکارو از دست نمیدادم..

شاید دلیل این تصمیم این بود که سامان واقعا میخواست گذشته ی خودش رو پاک کنه و اونو با همه ی بدی ها و خوبیهاش فراموش کنه.. شاید هم دلیلش این بود که جز ماندانا کس دیگه ای رو نداشت!

 

قرار بود با ماندانا برای خرید لوازم خونه برن فروشگاه.. در حال دور ریختن وسایل به درد نخور خونه بود که تلفنش زنگ خورد..

-سلام سامان جونم!!!!

-سلام .. بفرمایید؟ شما؟

-منم ندا!!!

 

-ندا؟؟؟؟ تویی؟؟

سامان به صفحه ی موبایلش نگاه کرد تا دوباره شماره یی که روی اون افتاده بود رو ببینه..!

موبایل روگذاشت روی گوشش و گفت: شمارهی فرانسه افتاده! تو کجایی ندا؟

-من پاریسم پسر!!!خواستم سورپرایزت کنم!

-کی اومدی؟

- همین الان.. فرودگاهم.

- این تلفن مال کیه؟

- از نمایندگی وودافون که تو فرودگاه بود یه سیم کارت خریدم, مال خودمه!

پاشو بیا سراغم سامان!

- عزیزم من الان یه کار مهم دارم نمیتونم بیام!

- خیلی لوسی سامان خوب من الان چیکار کنم؟

- برو هتل , من امروز یکم مشکل دارم. فردا میبینمت!

ندا که میدونست اصرارش به جایی قد نمیده گفت: باشه عزیزم. فردا میبینمت.. تماس بگیر با همین شماره!

 

 

سامان اصلا احساس خوبی نداشت!

نشست کف زمین و موبایلش رو انداخت روبه روش, از عصبانیت با مشت کوبید روی زمین,

اصلا دوست نداشت ندا رو ببینه.. همون لحظه زنگ در خونه به صدا در اومد.. ماندانا بود,

-سامان تو که هنوز حاضر نشدی!!!

-داشتم دنبال لباس میگشتم!لباس تمیز ندارم ماندانا!

- اشکال نداره, با همین که تنته میریم عزیزم!

ذهن سامان اینقدر مشغول بود که اصلا نمییتونست به خرید فکر کنه ولی با این حال به انتخاب ماندانا چند تکه لوازم ضروری خونه رو خریدن

وقتی نشستن تو ماشینه ماندانا, سامان کلید زاپاس خونه اش رو داد به اون و گفت: عزیزم اگه میشه تو این وسایل رو ببر خونه ی من, من جایی کار دارم ,شب هتل میبینمت!

 

با اینکه مدت زیادی از آشنایی ماندانا و سامان نمیگذشت اما ماندانا اینو خوب میدونست که نباید از سامان در مورد کارهایی که انجام میده سوالی بپرسه و نباید تو کارهای سامان دخالت کنه,

به ناچار درخواست سامان رو پذیرفت و اونو روبه روی کلیسای کوغ دو مغی(قلب مریم) پیاده کرد و رفت به سمت خونه ی سامان.

 

سامان از اونجا سوار تاکسی شد , به راننده گفت: هتل آلته آ سیلوو پله!

 

تو مسیر به آخرین برخوردش با ندا فکر میکرد.. تا اونجایی که یادش بود با ندا خداحافظی کرده بود و درواقع قرار شده بود هر دو, رابطه ای که با هم داشتن رو فراموش کنن. اما اینگار ندا دست بردار نبود.

 

دلیل اومدن ندا رو نمیدونست.

تو این فکر بود که اگر ندا خواست دوباره جریان با هم موندن و انجام کارهای گذشته اش رو پیش بگیره و همه ی چیز هایی که تو این چند وقت ساخته رو خراب کنه , خیلی جدی کاری کنه که همین رابطه ی کوچیکی که باقی مونده هم تموم بشه!

 

به خودش میگفت: من به خاطر اینکه تمام جریانات گذشتهی خودم رو فراموش کنم اومدم اینجا, پس چه دلیلی داره که پس مونده ای که نمیدونم کجای زندگیم بوده و از کجا سر دراورده بیاد و همه ی چیزهایی که از نو ساختم رو خراب کنه!

 

به شدت عصبانی بود.. فقط به این خاطر میخواست ندا رو ببینه که کاری کنه این رابطه کاملا تموم بشه,

وقتی رسید دم هتل به ندا زنگ زد.

5دقیقه بعد ندا اومد تو لابی اما سامان رو ندید! همینطور که داشت شماره ی موبایلش رو میگرفت سامان رو دم در هتل دید. اشاره کرد که بیاد تو ولی سامان گفت تو بیا بیرون!

 تا از هتل خارج شد پرید بغل سامان

سامان گفت ندا جان این کارا چیه!

ندا اونو میبوسید و میبویید اینگار سالها به انتظار چنین لحظه ای نشسته بود

ولی سامان به جای اینکه از دیدن ندا و حرکاتش استقبال کنه زجر میکشید!

خونش به جوش اومده بود.. با توپ پری اومده بود و اینقدر عصبانی بود که به این سادگی ها آروم نمیشد..

بلدگفت ندا بس کن من نیامدم اینجا برای این کارها!!!!

اونو به زور از خودش جدا کرد!

ندا با حالتی ناراحت ,با موهای ژولیده به سامان خیره شد و با پشت دست لبهای خیسش رو پاک کرد.

 

-این کارها چیه میکنی؟ مگه تمومش نکرده بودیم؟؟

سامان خیلی مصمم بودکه این رابطه همین جا تموم بشه اما اینگار روح ندا هم از این ماجرا خبر نداره!

-ببین ندا من اصلا نمیدونم چرا و چجوری رابطه ی ما به اینجا رسید!

 ندا همونطور بی صدا به سامان خیره شده بود, اشک تو چشماش حلقه زده بود و از برخورد سرد و بد سامان متعجب بود!

نمیتونست باور کنه که این سامان همون سامانیه که به خاطرش این همه کار انجام داده و باهاش زندگی کرده!

-ببین ندا این رابطه ای که من هیچی درموردش نمیدونم همینجا باید تموم بشه! من ازت معذرت میخوام هر چقدر هم که خسارت دیدی جبران میکنم , اما به خدا همش سوء تفاهم بوده! من هیچ چیزی راجع به این رابطه نمیدونم!!!

 

ندا من دارم ازدواج میکنم.. نمیخوام هیچ چیزی مانع خوشبختیم بشه! اگه منو واقعا دوست داری فراموشم کن.!!

من میخوام این رابطه ,هر چی که بوده و هرچی که من نمیدونم و تو میدونی همینجا تموم بشه!وگرنه مجبورم طور دیگه ای تمومش کنم!!!!

 

ندا هاج و واج به سامان نگاه میکرد!- سامان تو خیلی بی احساس شدی! یعنی یک ماه دوری اینقدر یه آدم رو عوض میکنه!

خودت خوب میدونی من دست به هر کاری زدم که بتونم کنار تو باشم! جواب من این نیست!

میدونی چقدر دوستت دارم؟!!!! من نمیذارم یکی بیاد سر راهم و تورو ازمن بگیره! نمیذارم!!

لبهاش میلرزید ! زد زیر گریه و روی زانوهاش وسط پیاده رو نشست.. هق هق گریه میکرد,حالات عصبی از برخوردش و حرف زدنش میبارید, ولی سامان مثل سنگ بود.

یه آدم بی روح و بی احساس و مصمم!

سامان زندگی جدیدی رو شروع کرده بود و هرگز حاضر نمیشد اونو از دست بده!

همه ی افکار بد, کابوسهای دیوانه کننده و خاطرات بد زنگیش با اومدن ماندانا و شروع یه زندگی جدید, رفته رفته پاک شده بود و حاضر نبود با برگشتن ندا که جرئی از اون خاطرات گذشته بود همهه چیز دوباره از سر گرفته بشه!

 

از ندا خداحافظی کرد... ندا مثل ابر بهار گریه میکرد.. اینقدر صداش بلند بود که توجه همه ی عابرین رو به خودش جلب کرده بود, باورش نمیشد این همه راه به خاطر کسی اومده که وجود خارجی نداره!

 

 

دو روز بعد وقتی که سامان داشت وسایل خونه اش رو میچید تلفنش زنگ خورد!

گوشی رو برداشت , متوجه شد شماره ی نداست!

خواست جواب نده ولی ندا رو خوب میشناخت! اونقدر زنگ میزد تا سامان رو پیدا کنه, با خودش فکر میکرد اگر جواب بده و خیلی محکم و جدی و سرد برخورد کنه بهتر از اینه که جواب نده و ندا رو بکشونه دنبال خودش!

 

خیلی جدی و محکم تلفن رو جواب داد ولی نه با کلمه ی سلام!!!

گفت: ندا خانوم ما قبلا صحبتهامونو با هم کردیم پس دلیل نمیبینم که دوباره با هم حرف بزنیم! من عرض کردم لطفا دست از سر من بردارید!!

- سامان فقط یه بار دیگه ببینمت! برای آخرین بار, من دارم برمیگردم, باورت نمیشه بلیطمم میآرم ببین, سامان تو منو خورد کردی! زد زیر گریه!

از بهترین صلاحش در برابر سامان استفاده کرد.. اون هم التماس و گریه بود.. سامان از اینکه کسی بهش التماس کنه واقعا متنفر بود..به همین دلیل تونست آدرس خونه ی سامان رو هم بگیره!

 

سامان همچنان مشغول دکوراسیون خونه ی جدیدش بود که زنگ در خونه به صدا درامد

ساعتش رو نگاه کرد,3 بعد از ظهر بود, هر طور بود باید ندا رو تا 1 ساعت دیگه مینداخت بیرون!چون ساعت 4 با ماندانا قرار داشت

فکر میکرد با اون پلهایی که با قدرت هرچه تمامتر ,پشست سرش خراب کرده , یه خداحافظی ساده نباید بیشتر از 15دقیقه طول بکشه.خودش رو آماده کرده بود که با ندا همچنان برخورد سردی داشته باشه تا شاید به کل از ذهن ندا پاک بشه!

 

وقتی در رو باز کرد دختر ژولی پولی و داغونی رو دید که به هر چیزی میخور الا "پزشک"

ندا کیف دستیش رو که خیلی شل انداخته بود روی شونش, ول کرد روی زمین و سامان رو بغل کرد.. اینگار تو این دو روز همه چیز رو ریخته بود توی خودش و ذره ای گریه نکرده بود ولی با دیدن سامان بغضش ترکید ,علارغم اینکه خیلی جلوی خودش رو گرفته بود و اصلا نمیخواست لحظه ی خداحافظی و جدایی گریه کنه اما نتونست خودش رو کنترل کنه!

سامان همونطور سرد و بی روح بود, حتی ذره ای هم ترحم به خرج نداد و حتی ندا رو بغل هم نکرد,ندا کمی به خودش مسلط شد, دستمالی رو از سوئی شرتش درآورد و بینی و اشگ هاشو پاک کرد,

دوباره سامان رو که همونطور بدون حرکت ایستاده بود, بغل کرد و شروع کرد به لیسیدن گردن اون تا زیر چونه اش!

سامان ندا رو پس زد و گفت: ندا بس کن تو اومدی اینجا برای خداحافظی,

 نه چیزه دیگه ای!

سامان رو دوباره بغل کرد و گفت:باشه , فقط بذار برای آخرین بار تو بغلت آروم بگیرم,

-نه, من دیگه نمیخوام کسی تو بغلم آروم بگیره.. بس کن, من مال تو نیستم! تمومش کن!

ندا کترلش رو از دست داده بود! حالات روانی شدیدی پیدا کرده بود,

اینگار همه ی عقده ها و ناراحتی هایی که از بچگی با خودش یدک کشیده بود در یک لحظه فوران کرده بود و به جنون آنی تبدیل شده بود!

همونطور که سامان رو محکم بغل کرده بود ,چاقویی رو از جیبش در آورد , خودش رو کشید عقب, با یک دست چنگ زد تو موهای سامان و اونو گذاشت زیر گردن سامان!

با پوشیدن کفش پاشنه دار, تقریبا هم قد بودن و قد بلندش باعث شده بود کاملا به سامان مسلط باشه!

یه دفعه برخورد سامان عوض شد: ندا جان عزیزم این چه کاریه!

-خفه شو.. میکشمت... تو همه چیز منو ازم گرفتی... بهت گفته بودم یا با من یا با هیچکس!

-ندا جان تو الان عصبانی ای!

-خفه شو سامان تو منو بازی دادی... میکشمت!! حرف نزن..

سامان جدُییت که تو چشمهای ندا دیده بود,

 از ترس خندش گرفته بود و سعی کرد طوری برخود کنه که شاید بتونه ندا رو آروم کنه! با لحنی همراه با خنده گفت: باشه باشه هرچی تو بگی.. فقط اونو بذار زمین... اوخخ اووخ گردنم زخم شد! خطرناکه دختر! بس کن این کارو نمیکنی! تو منو دوست داری! تو نمیتونی منو بکشی پس بذارش کنار! خیلی شوخیه بیمزه ایه! باشه قبول هرچی تو بگی!

-خفه شو, فقط خفه شو!

ندا دستبندی رو که از سکس شاپ خریده بود, از کیفش درآورد و سامان رو نشوند روی صندلی , دستهاشو از پشت بست به صندلی .

بدنش میلرزید.. چاقو رو همونطور زیر گردن سامان نگه داشته بود..

 نفسای هردوشون تند بود ,قلبشون خیلی تند میزد..

 معلوم نبود ندا چه فکری تو سرش داره!

واقعا تصمیم داره سامان رو بکشه یا اینکه یه عصبانیت زود گذره!

شروع کرد به لیسیدن گردن خونی سامان..

بعد تی شرت سامان رو با همون چاقو پاره کرد.

 

نشست روی پاهای سامان و بدون اینکه حرفی بزنه و به سامان مهلت حرف زدن بده دستمالی رو به زور فشار داد تو دهن سامان و دهنش رو هم بست!

لباس خودش رو در آورد و بدنش رو چسبوند روی سینه ی سامان..

 سامان واقعا نمیدونست با این دختر دیوونه باید چکار بکنه!

بدن سامان رو لمس میکرد, صورتش رو میمالید رو سینه ی سامان و با ولع خاصی به اون نگاه میکرد ولی نگاه های سامان کاملا سرد و بی روح بود,

سامان اصلا از این کار راضی نبود ولی چاره ای جز تحمل نداشت چون میدونست ندا اونقدر دیوونست که اگه اراده کنه میتونه همونجا دخلش رو بیاره!

از روی پاهای سامان بلند شد و قسمت بالای شلوارش رو با چاقو برید,

پاهای سامان با چاقو زخم شده بود ولی حتی کوچکترین حرکتی رو انجام نداد,

دامن پاش بود, شرتش رو جلوی سامان از پاش درآورد و نشست روی پاهای سامان..

چشمهای سامان رو با همون تکه های بلوزش بست چون نگاه های سامان زجرش میداد, شاید هم نمیخواست لحظه ای که اونو میکشه چشمهاشو ببینه!

تو اوج لذت بود,,,خنده های شیطانیش با جیغ کشیدنش قاطی شده بود, همونطور که روی سامان نشسته بود , چنگ زده بود تو موهای اون و سرش رو فشار میداد روی سینه هاش و گریه میکرد و فحش میداد,

کنترل خودش رو از دست داده بود.. مثل دیوانه ای که جلوی قرص ماه قرار گرفته و زنجیر پاره کرده!

به حالت ارگاسم رسیده بود ولی درست مثل وقتی که آدم روی زخمی رو میکنه و از خاریدن اون, با اینکه درد داره , لذت میبره دوست نداشت دست از کارش بکشه!

بدون اینکه از روی سامان بلند بشه خم شدو کیفش رو از روی زمین برداشت,

کلتی رواز اون در آورد دو دستی اونو گرفت,

لوله ی اونو فشرد روی سینه ی سامان, پاهای سامان سست شده بود ولی ندا همچنان مثل دیوانه ای که روی اسب نشسته و یورتمه میره, خودش رو به بالاو پایین پرت میکرد و جیغ میکشیدو گریه میکرد, گفت: دیگی که برای من نپذه میخوام سر سگ توش بپذه!خداحافظ سامان!

سامان که سردیه لوله ی تفنگ رو روی سینه اش حس کرده بود و از لحن و برخورد ندا مطمئن بود که شلیک میکنه , تمام سعی خودش رو کرد که بتونه نجات پیدا کنه ولی اینقدر ماهرانه بسته شده بود که حتی نمیتونست از سر جاش تکون بخوره, اصلا دوست نداشت تو این وضعیت بمیره!

با این کارش فقط باعث میشد ندا لذت بیشتری ببره! ندا با دستهای ظریفش تفنگ رو گرفته بود و اینگار منتظر بود گرمای ارگاسم سامان رو تو وجود خودش احساس کنه و بعد اول به زنگی سامان و بعد هم زندگی خودش خاتمه بده!

 

ناگهان ضربه ی محکمی به سرش خورد !

ندا افتاد روی زمین, هم زمان با افتادن ندا از روی پای سامان به زمین, صدای شکستن گلدان کریستالی بزرگی که دست از دست ماندانا افتاد, شنیده شد!

در یک لحظه سکوت همه جا رو فرا گرفت..............

 

بعد از چند لحظه تنها صدایی که به گوش رسید اووم اووم کردن سامان بودکه اصلا معلوم نبود چی میگه!

چشمهاش بسته بود و نمیدونست چه خبره!

ماندانا که برای رفتن به بیرون با سامان قرار داشت وقتی دید سامان تلفنش رو جواب نمیده نگرانش شده بود و اومده بود دم در آپارتمانش , وقتی صدای جیغ های بی وقفه و پر احساس دختری رو از توی خونه شنیده بود, با حالتی نگران و ناراحت با این تفکر که سامان بهش خیانت کرده , با کلید زاپاسی که سامان بهش داده بود وارد خونه شده بود و وقتی دیده بود دختری روی سامان نشسته و اصلحه ای رو روی سینه ی اون گرفته بی اختیار گلدونی رو از روی میز برداشته بود و محکم کوبیده بود به سر ندا!!

 

ماندانا وقتی سر و صورت غرق خون ندا رو دید جیغ کشید ,صحنه ی بدی بود, چشمها و دهن سامان رو که داشت برای آزاد شدن تقلا میکرد, باز کرد,

سامان وقتی بدن نیمه جون ندا رو دید که روی زمین افتاده و تو خون خودش دست و پا میزنه یه ماندانا گفت: وایییی خدای من!!!! ماندانا تو چیکار کردی؟!!!! واااای خدایا!!!!

یالا دستامو باز کن!

ماندانا که از ترس شکه شده بود نشسته بود کنار دیوار ودستهاشو گرفته بود جلوی صورتش و میلرزید!!

سامان فریاد زد پاشو زنگ بزن آژانس اون هنوز داره نفس میکشه!! دستای منو باز کن!

یه کاری بکن احمق!!!!

ماندانا به فرانسوی جملاتی رو بلغور میکرد, از ترس داشت میمرد.. گفت کلید این دستبندها کجاست؟؟

-شاید تو کیفش باشه!

ماندانا کیف ندا رو سر و ته کرد روی میز , هر چیزی روی اون بود ریخت روی میز, لا به لای همه ی چیزهایی که افتاده بود روی میز رو برای پیدا کردن کلید ظریف دستبند گشت ولی اونو پیدا نکرد! گفت اینجا نیست!!

سامان گفت: شاید تو جیب سوئی شرتش بابه اونجارو بگرد.. زود باش دارم میمیرم!

همه چیز به هم ریخته بود.. دست پاچگی ماندانا هم سامان رو عصبی تر میکرد..

ماندانا جرات نمیکرد به بدن ندا نگاه کنه چه برسه به اینکه بخواد دست بکنه تو جیبش و دنبال کلید بگرده ولی وقتی سامان فریاد کشید , ماندانا با ترس و لرز رفت سمت ندا و بدون اینکه به ندا دست بزنه, دو تا از انگشتهاشو کرد تو جیب ندا و کلید رو برداشت! دوید سمت سامان و دستهای سامان رو باز کرد,

سامان روی زانوهاش نشست, باورش نمیشد! سر ندا رو گرفت تو بغلش, ندا!! ندا جون!!!!

ماندانا تازه فهمیده بود چکار کرده! مدام این جمله رو تکرار میکرد" من اونو نکشتم! اون میخواست تورو بکشه" رفته بود رو مخ سامان!

سامان کنترلش رو از دست داده بود, دنیا دور سرش میچرخید,

چند بار به ماندانا گفت :خفه شو بذار یه فکری بکنم! اما ماندانا گوش نمیکرد و مدام میگفت اون میخواست تورو بکشه!!!!

دستش رو گذاشت رو گردن ندا, نبضش نمیزد! مرده بود!!! بدون اینکه ذره ای سختی بکشه , آرومه آروم تو بغل سامان جون داده بود... اینگار به خوابی عمیق و ابدی رفت!

 

سامان فریاد کشید! ناخودآگاه چشمش افتاد به وسایلی که از کیف ندا روی میز ریخته شده بود,

بلیط هواپیما رو دید! روی حرکاتشاصلا کنترل نداشت.. اینگار آدم دیگه ای جلوی ماندانا بود!

صدای ماندانا تو گوشش میپیچید.. دیوونش کرده بود..

ناگهان تفنگی رو که از دست ندا روی زمین افتاده بود برداشت و همونطور که گریه میکرد و فریاد میزد! چرا!!!! دقیقا 7 گلوله به سمت ماندانا شلیک کرد!!!!

 

 

نفس تو سینه ی ماندانا حبس شده بود!

چشمهای خیسش خیره شده بود به چشمهای سامان,

پر بود از سوال! چراهایی که هرگز جوابش رو نشنید!!!!

شکه بود.. بدون اینکه حتی فرصت جیغ زدن یا فرار پیدا کنه , 7گلوله وارد سینه و شکمش شده بود!

دستش رو گذاشت روی شکمش!

روی زانوهاش افتاد و بعد هم با صورت افتاد روی میز شیشه ای,دقیقا کنار شیشه خورده های گلدون کریستالی!

همه ی نفسی که تو سینش حبس شده بود رو همراه با خون , بازدم کرد و دیگه نفس نکشید... مرگ اینقدر زود به سراغش اومد که حتی وقت نکرد چشمهاشو ببنده!

 

چشمهای سامان داشت از حدقه در میامد.

چهره اش درست شبیه وقتی شده بود که مرجان رو به جنگل میبرد, کسایی که اینگار سالهاست از بیماری روانی رنج میبرن و خودشون رو پشت شخصیت قویشون مخفی میکنن بدون اینکه بدونن روزی این شخصیت خوردمیشه و خود واقعیشون رو نمایان میکنه!

درب آپارتمانش باز بود به همین دلیل صدای شلیک گلوله ها تو راهروها و کل ساختمون پیچیده شده بود.

همه ی همسایه ها اطراف آپارتمانش جمع شده بودن ,

 3 دقیقه بعد, پلیس جلوی ساختمون رو محاصره کرد و وارد آپارتمان سامان شد

سامان وقتی پلیس رو دید , اصلحه رو گذاشت زیر گلوی خودش, دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت , کل جریاناتی که تو این چند سال براش پیش اومده بود مثل یه فیلم از جلوی چشمهاش عبور کرد!چشمهاشو بست و شلیک کرد!!!!!

خشاب تفنگ خالی بود....

افسرهای پلیس که تفنگهاشون رو به سمت سامان گرفته بودن با دیدن این صحنه دویدن و اصلحه رو از دستش گرفتم , خوابوندنش روی زمین.

دستهای سامان رو از پشت بستن, پارچه ای رو از روی تخت برداشتن پیچیدن دور سامان و اونو به جرم قتل بازداشت کردن!

 

همه چیز خراب شد!! سامان دیگه اون سامان قبل نبود. حتی توان فکر کردن هم نداشت...

زندان.. اونم تو پاریس.. اصلا قابل تحمل نبود.. صحنه ی مرگ ندا و ماندانا!

با اینکه بارها و بارها دستاش رو شسته بود ولی باز هم حس میکرد بوی خون میده!

خودش رو به دیوار و میله های بازداشتگاه میکوبید .. طرز نفس کشیدنش اصلا طبیعی نبود.. مثل مار زخمی ای شده بود که به هیچ چیز رحم نمیکنه. به همین دلیل تو بازداشتگاه هم دستبندش رو باز نکردن..


 
comment نظرات ()
 
 
مخمصه قسمت 7
نویسنده : (علی) - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩
 
magnify
چون موضوع قتل حساسیت زیادی داشت , پلیس فرانسه از همون لحظه ای که سامان وارد ساختمون پلیس شد بازپرسیشو شروع کرد
اما سامان اصلا توانایی انجام هیچ کاری رو نداشت.. مثل دیوونه ها به خودش میپیچید و فریاد میزد و مدام اسم ندا رو صدا میکرد و خودش رو به در و دیوار میکوبید.
اولش فکر کردن که حالتهای سامان هیستریکه و برای اینه که تو اون لحظه از بازپرسی فرار کنه ولی بعد از معاینه ی روانشناسه اداره ی پلیس وضع کمی فرق کرد.
سامان با همه ی مجرمهایی که تا اون موقع دیده بودن فرق میکرد. اونقدر دیوونه بازی در اورد که همونطور با دستهای بسته انداختنش تو بازداشتگاه که به خودش صدمه نزنه ولی وضعش خیلی وخیم شده بود به همین دلیل به بیمارستان انتقالش دادن!!!
تو بیمارستان تنها کاری که تونستن انجام بدن این بود که بهش آرامبخش تزریق کنن و بخوابه!
روی تخت بیمارستان نشسته بود و به پلیسی که روبروی در شیشه ای اطاقش ایستاده بود خیره شده بود.. اما اصلا به اون توجهی نمیکرد.. سکوته اطاق بوی مرگ میداد
هوای بارونی بیرونه پنجره هم به اين جو مرگبار دامن ميزد.
آلینا وایس زن میانسال و خوش سیمایی بود که برای اینکه از پس مخارجش بر بیاد به عنوان روانشناس تو اداره ی پلیس به صورت پاره وقت کار میکرد ولی بیشتر وقت خودش رو تو بیمارستان روانی شهر میگذروند .
طبق تشخیص آلینا, سامان دچار شوک شدیدی شده بود و در واقع تا بهبودی کامل نمیشد از اون بازجویی کرد و البته بهبودي كامل اون هم وقت خيلي زيادي ميبرد
به همين دليل سامان رو ازاونجا به بیمارستان روانی منتقل کردند
تحقيقات پليس با كمك ندا كامل شده بود و ديگه نيازي به سامان نبود!!!
سامان اشتباه كرده بود.. ندا نمرده بود و فقط به دليل ضربه اي كه به جمجمه اش وارد شده بود چند روزي رو تو بيمارستان زير نظر پليس بستري شده بود .
بعد از اينكه ندا از بيمارستان مرخص شد. پليس تحقيقات خودش رو به كمك اون شروع كرد و چون خيلي زود به نتيجه رسيد ،به وجود سامان نيازي پيدا نكرد.. البته اگر هم پيدا ميكرد ، دسترسي به سامان غير ممكن بود چون از نظر قانوني صلاحيت شهادت يا محكوم شدن رو نداشت!
جلسه ي اول بازپرسي ندا درست روز بعد از مرخص شدنش از بيمارستان بود.
مردي با كت و شلوار مشكي،كاملا مرتب، از سفارت ايران به عنوان وكيل مدافع و البته مترجم و مرد ميانسالي با عنوان بازپرس ويژه ي قتل به همراه ندا دور يك ميز نشسته بودن.
ندا: من تازه از ايران به فرانسه آمده بودم ، من و سامان با هم نامزديم! ولي متوجه شدم سامان گول دختر ثروتمندي به نام ماندانا رو خورده و با اون ارتباط برقرار كرده!
به محض اينكه از اون دختر شماره اي بدست آوردم باهاش قرار گذاشتم و همه ي ماجراي رابطه ي خودم و سامان رو بهش گفتم، به نظر ميامد با اون صحبتهاي من، ماندانا از سامان دست بكشه ولي موضوع عكس اين چيزي بود كه من فكر ميكردم. اون نه تنها از سامان دست نكشيد بلكه كارهايي رو ميكرد كه سامان رو بيشتر از من دور كنه!
وقتي براي بار دوم اونو ديدم ، ازش خواستم كه دست از سر نامزد من برداره ولي اون برخورد خيلي زشتي انجام داد و به فرانسوي يه سري چيزا بهم گفت و رفت!
ديگه نديدمش تا روزي كه وارد خونه ي سامان شد و بعد هم جنازه اش رو ديدم!
-روز قتل چه اتفاقي افتاده بود ميتونيد همه اش رو به طور كامل شرح بديد؟؟؟
- اون روز وقتي رسيدم دم در خونه ي سامان پسري رو ديدم كه اون طرفها پرسه ميزد و چون با موبايلش فارسي صحبت ميكرد نظرمنو جلب كرد،
حركاتش خيلي مرموز بود ، وقتي كه ماشين ماندانا وارد خيابون شد اون پسر كنار تير برق قائم شد ، همين كارش باعث شد من بيشتر به اون مشكوك بشم! و حس كنجكاوي منو تحريك كرد كه سعي كنم ارتباط اون پسر رو ماندانا و سامان پيدا كنم!
-شما چرا كشيك خونه ي سامان رو ميداديد؟
-من كشيك نميدادم!
-پس اونجا چكار ميكرديد؟
-من ساعت 4 با سامان قرار خداحافظي داشتم، قرار شده بود سامان با ماندانا
رابطه اش رو قطع كنه و من به ايران برم و با پدر و مادرم برگردم و سامان هم تو اين فرصت شرايط ازدواجمون رو فراهم كنه!
ميدونستم كه سامان از اينكه كسي زودتر از موعد قرارش مزاحمش بشه حتي اگر زنش هم باشه زياد خوشش نمياد ،ساعت 2 اطاق هتل رو تحويل دادم و چون تو پاريس جايي رو نداشتم تصميم گرفتم دم در خونه ي سامان تو ايستگاه اتوبوس منتظر بشينم تا موعد قرار!
-شما چرا هتل اقامت ميكرديد؟ مگه نامزد سامان نبوديد؟
- سامان اون خونه رو تازه گرفته بود و وسايل كافي براي اقامت دو نفر رو نداشت!
-خوب ادامه ي ماجرا! چرا به اون پسر مشكوك شديد؟
- بله، ماندانا رو ديدم كه به خونه ي سامان رفت و 5دقيقه ي بعد هم اون پسره وارد ساختمون شد! مدت زيادي طول كشيد ولي اونا بيرون نيامدن، ساعت نزديكاي 4 بود با خودم فكر كردم حتما سامان خواسته من و ماندانا رو با هم روبرو كنه و جلوي من با اون همه چيز رو تموم كنه تا من با خيال راحت برم ايران به همين دليل با اينكه ميدونستم سامان مهمون ديگه اي داره رفتم دم در آپارتمانش!
وقتي آسانسور رسيد روبروي در خونه ي سامان، صداي جيغ و داد و زد و خورد ميامد! قلبم تند ميزد. ترسيده بودم. ميدونستم كه يه موضوعي پيش آمده! فكر كردم كه اون پسره و ماندانا دست به يكي كردن تا سامان رو اذيت كنن!
در نيمه باز بود، ميترسيدم وارد خونه بشم. تمام بدنم ميلرزيد .. همينطور با خودم سر رفتن توي خونه درگير بودم كه صداي شليك چندگلوله پشت سر هم به گوشم رسيد!
حول ورمداشت كه نكنه بلايي سر سامان اومده به همين دليل در خونه رو بي اختيار باز كردم و وارد خونه شدم!
هنوز صداي شليك گلوله ميامد شمارشش از دستم در رفته بود.. فقط بي اختيار به دنبال صداي محلي كه گلوله ها تو اونجا شليك ميشد ميرفتم.
ماندانا به پشت افتاده بود كف زمين. غرق خون بود،
اون پسره رو ديدم كه اصلحه رو به سمت سامان نشونه رفته بود ، وقتي صداي جيغ منو شنيد به سمت من برگشت، من ناخودآگاه با كيفم كوبيدم روي دستش ، اصلحه از دستش افتاد،همه ي وسايل كيفم پخش شد روي زمين!
من دست خودم نبود همينطور پشت سر هم جيغ ميكشيدم!
اون پسره هم با گلدوني كه روي ميز بود كوبيد به سر من و فرار كرد!
افتادم زمين، نفسم بالا نميامد، دنيا دور سرم ميچرخيد، صدا ها رو نميشنيدم!
سر و صورتم پر خون شده بود و خون از سرم سرازير شده بود تو صورتم و چشمام، جايي رو درست نميديدم!
نميتونستم حركت كنم! نفس بكشم و يا حتي به سامان بگم كه زندم و مانع خودكشي اون بشم! تا اينكه پليس وارد كار شد و من بيهوش شدم!

سامان هنوز هم تو بيمارستان رواني بستري بود ، به دليل شوك وارد شده حافظه اش رو از دست داده بود.
تشخيص پزشكان يه جور بيماري رواني بود كه سامان از سالها پيش اونو با خودش يدك ميكشيد و اون شوك شديد باعث شده بود نمايان بشه و براي مدتي حافظه ي كوتاه مدت سامان رو از كار بندازه!
طبيعي بود كه حرفها و داستان سر هم شده ي ندا براي پليس زياد هم قابل قبول نبود به همين دليل وقتي بازپرس ويژه با تيمسار (پدر ماندانا)در مورد احتمال وجود فرد چهارمي تو پرونده صحبت كرد و ادعا ي ندا در مورد پسر رو با تيمسار در ميون گذاشت، تيمسار بيدرنگ گفت: مسعود!! اون مسعود بوده! من مطمئنم! يه ايرانيه! يه آدم كثيف يه وطن فروش كه سه ساله خواستگار دخترم بود! آخرين بار 6ماه پيش بود كه جواب رد شنيد! ولي ما فكر ميكرديم از فرانسه براي هميشه رفته!
درست بود! مسعود 6ماه پيش از طريق قانوني به بلژيك رفته بود اما وقتي بازپرس براي بررسي سوابق اون به اداره ي تشخيص هويت رفت متوجه شد هفته ي پيش خيلي اتفاقي در يكي از شورش هاي خياباني اي كه اطراف دانشگاه سوربون رخ داده بود به دليل اغتشاش و ورود غير قانوني به فرانسه بازداشت شده بود.
تمام شواهد عليه مسعود بود و جرم قتل هم به جرمهاي ديگه اش اضافه شد ، نه كسي رو داشت كه بيگناهيشو اثبات كنه و نه كسي جرات شهادت دادن اين كار رو داشت چون پناه دادن به يك مجرم جرمش كم از اون مجرم نبود!
مسعود هرگز نتونست بيگناهي خودش رو ثابت كنه در ضمن اينقدر قتل و دزدي و جنايت به عهدش بود كه مرگ ماندانا كوچكترين اونها بود!از شانس خوب ندا و سامان پليس فرانسه و مخصوصا پاريس يكي از فاسدترين پليسهاي روي زمين بود و وكيل ندا هم تو اون نفوذ خيلي زيادي داشت. باورم نميشد وقتي فهميدم رئيس پليس پاريس فقط با5000يورو چنين اطلاعاتي رو در اختيار ندا و وكيلش قرار داد و اونارو راهنمايي كرد كه چجوري از اين جريان به راحتي جون سالم در ببرن. براي وكيل ندا اين كاردرست مثل قرار دادن تكه هاي پازل كنار هم بود. اينگار اين پازل رو چندين بار حل كرده بود، شايد هم دوست نزديكش يعني رئيس پليس پاريس كه خودش طراح اين پازل بود بهش تو همه ي پرونده ها كمك ميكرد.حتما همينطور بود
اينجا بود كه فهميدم چرا اينقدر اين وكيل موفقه!!!! نميدونستم اون وكيل رو از كجا پيدا كرد اما اينو خوب ميدونستم كه وكيلي كه گرفته بود يكي از موفقترين ايرانيهاي پاريس بود!!!!!
سامان روي صندلي سفيدي كه روي ايوون بيمارستان بود آروم و ساكت نشسته بود و به منظره ي زيبايي كه خورشيد با نور قرمزش هنگام غروب ايجاد كرده بود خيره شده بود! رود سن از بازتاب نور خورشيد، قرمز شده بود.. مثل رودي پر از خون.. و سايه ي برج ايفل هم همچون سرنيزه اي به روي اون افتاده بود!
فاصله ي برج تا رود خيلي زياد بود اما خورشيدتو اون فصل سال اينقدر پايين اومده بود كه سايه ها چند برابر قد كشيده بودن!
اون خوب ميدونست قتلهايي كه دور و ورش و تو اين مدت رخ داده بود به دست چه كسي انجام شده ولي گفتن در مورد اين ماجرا رو نداشت!
آلينا به رفتار هاي سامان خيلي بيشتر از بقيه ي مريضهاش علاقه نشون ميداد و با اينكه سامان به وجودش اصلا اهميت نميداد اما بيشتر وقتش رو كنار سامان ميگذروند.
مفيد ترين كاري كه سامان انجام ميداد نوشتن بود! و آلينا هم خيلي با اشتياق از توي سطل آشغال كاغد ها و دست نوشته هاي سامان رو كه گه گاه پاره هم شده بودن رو كنار هم ميگذاشت و به كمك دوستان فارسي زبانش كه تو بيمارستان كار ميكردن اونارو ترجمه ميكرد...
كم كم اون توجه و علاقه ي زياد، به يه عادت و حس وابستگي تبديل شد اما نه يك احساس عاشقانه!
از نوشته هاي سامان كم و بيش به گذشته ي اون علاقمند شد و كمي هم به وجود بيماري جديدي به نام چندگانگي شخصيتي تو وجود سامان مشكوك شد به همين دليل تصميم گرفت سامان رو هيپدنوتيزم كنه!
اما نه توي بيمارستان و جايي كه روي هر دوي اونها نظارت كامل انجام ميشه! اگر ميخواست توي بيمارستان سامان رو هيپنوتيزم بكنه بايد حد اقل 3 دكتر ديگه هم اونجا حضور داشتن و اين امر آلينا رو ميترسوند.
آلينا از نوشته هاي سامان پي به جنايتهايي برده بود كه اگر حتي يه پرستار ساده هم از اونا با خبر ميشد و اونو گزارش ميكرد حتما سامان دوباره درگير پليس ميشد و اونو بنا به قوانين بين المللي به ايران منتقل ميكردن!!
آلينا از ترس اينكه هيپدنوتيزم كردن سامان براي سامان مشكل ايجاد كنه و پرده از اسراري برداره كه هر كسي نبايد اونا رو بشنوه تصميم گرفت اونو به خونه ي خودش ببره و تو تنهايي دست به اين كار بزنه! با اينكه ميدونست چه خطرهايي ممكنه داشته باشه اما شروع كرد به ايجاد جو مناسب براي اين كار!
بعد از هفته ها مداومت و اصرار بر اينكه سامان به رفتن به خيابون و اجتماع احتياج داره موفق شد با مسئوليت خودش مرخصي هاي دو سه ساعته براي سامان بگيره و اونو همونطور روي ويلچر تو سطح شهر بگردونه!
چون خيلي اصرار كرده بود همين امر باعث شده بود مسئولين بيمارستان به اون شك كنن و كسي رو مامور كنن تا كارهاي اونو زير نظر داشته باشه! آلينا هم كه خودش در اين مورد اطلاعات كاملي داشت بالاجبار دفعه ي اول فقط سامان رو به پارك و فروشگاه برد تا با اين كار بتونه جو اعتمادي رو بين خودش و مسئولين بيمارستان ايجاد كنه!
البته كار درستي هم كرده بود چون از اون روز به بعد هر وقت براي سامان مرخصي ميخواست به راحتي بهش ميدادن چون احساس ميكردن سامان رو به بهبوديه و آلينا هم از قوانين سرپيچي نميكنه!
دفعه ي سومي كه آلينا سامان رو براي گشت زدن توي شهر از بيمارستان خارج كرد توي مترو 3تا قطار عوض كرد و اينقدر با سرعت سامان رو روي ويلچر به اينور و اونور برد كه كاملا مطمئن شد اگر هم كسي دنبالشون بود حتما اونا رو گم كرده!
سامان رو بي درنگ به خونه ي خودش برد
تمام انرژي خودش رو جمع كرد تا بتونه سامان رو هيپدنوتيزم بكنه!
ولي موفق نشد!
چند بار سعي كرد و از روشهاي مختلف استفاده كرد تا بالاخره جواب گرفت!
موفق شد!
اولين سوالي كه پرسيد اين بود..
اسمت چيه و چند ساله كه تو وجود سامان زندگي ميكني؟؟!!!!
- اسمم درست شبيه اسم سامانه! از بچگي با هميم!
آلينا از خوشحالي تو پوست خودش نميگنجيد، چون درست حدس زده بود. سامان شخصيت دومي هم داشت ! البته كمي هم ترس همراه اين خوشحالي بود. ترس از اينكه اين شخصيت دوم بهش صدمه بزنه!
ولي با اين حال چون تصميم گرفته بود سامان رو درمان كنه و البته احساس كنجكاوي خودش رو هم آروم كنه دست به كند و كاو تو وجود اين شخصيت دوم زد.
- از خودت بگو. ميدوني كي هستي؟
-آره، خيلي بهتر از هر كسي خودم رو ميشناسم. و حتي سامان رو. چون من در واقع خود سامان هستم، كسي كه بهتر از سامان از خودش ميدونه.. من كسي هستم تو وجود سامان..
براي آلينا خيلي عجيب بود كه اين شخصيت دوم از هويت خودش با خبره!!! چون تو تمام مريض هايي كه به اين درد دچار بودن يه چيز مشترك وجود داشت و اون هم اين بود كه خودشون نميدونن كه شخصيت دوم يا سوم هستن.. كنجكو تر از قبل به پرسيدن ادامه داد...
-ادامه بده.. برام خيلي جالبه كه تو به اين راحتي فرانسه صحبت ميكني!! دوست دارم از تو بيشتر بدونم.
من و سامان واقعا با هم مشكل داشتيم.
گاهي اوقات من دستور ميدادم و غالب بودم گاهي اوقات اون.
اولش سامان از وجود من با خبر نبود ولي مشكل ما درست از وقتي شروع شد كه سامان به كمك كتابهاي روانشناسي و به كمك خودهيپدنوتيزم پي به وجود من برد.
ما زندگي خوبي داشتيم.
عشق،محبت، آرامش، تا جايي كه سامان با مونيكا بهم زد
با اين كار ضربه ي روحي بزرگي خورد.ولي به روي خودش نمياورد
خيلي زود دور و ور خودش رو شلوغ كرد
دور و ورش پر شده بود از دخترهايي كه هيچ كدوم حتي ذره اي به فكر خود سامان نبودن و بيشتر از اينكه به خودش اهميت بدن به موقعيت و رفتارهاي سكسي اي كه داشت اهميت ميدادن. من اين جريان رو خيلي خوب ميدونستم اما سامان خيلي قوي تر از اين بود كه من توانايي اينو داشته باشم كه شخصيت غالب باشم و يا حتي به فكرش وارد بشم.
-كي متولد شدي؟
-درست وقتي كه سامان بزرگترين ضربه ي روحي زندگيشو خورد يعني وقتي حدودا 15 ساله بود.
روحيه ي خيلي لطيفي داشت و هر كس كودكي اونو ديده بود خوب ميدونست اگر ازش مراقبت نشه حتما ضربه ي بزرگي ميبينه!
من وقتي سامان پدر بزرگش رو كه خيلي هم بهش وابسته بود از دست داد متولد شدم. به همين سادگي!
يادم مياد سامان حتي گريه هم نكرد
همه چيز رو تو وجودش ريخت و حتي به روي خودش هم نياورد
اوايل كه من تو وجودش متولد شده بودم خيلي ضعيف بود و به همين دليل من به راحتي هر كاري كه دلم ميخواست انجام ميدادم و با هر كاري كه احساس ميكردم وجودم خالي ميشه سعي ميكردم به برگشت سامان و در واقع خودم به زندگي كمك كنم.
همون روزها بود كه دختر عمه ام رو بدون اينكه بفهمه از بالكن پرت كردم پايين
و دست و پاش شكست اما سامان هرگز در مورد اون روز چيزي نفهميد و به خاطر نياورد
حس كردم تمام عقده هايي كه سامان از وجود اون دختر تو دلش نگه داشته بود با اون كار خالي كردم.. و وقتي ديدم كه فكرم درست بوده و كارهايي كه من انجام ميدم روي روحيه ي سامان هم تاثير ميزاره به همين دليل تو چند سالي كه سامان در واقع بد ترين دوران و سخت ترين دوران زندگيشو از نظر استرس و خونواده ميگذروند من شخصيت غالب بودم، به همين دليل زياد سختي اي حس نكرد چون من شخصيت منعطفي دارم و مثل سامان احساساتي نيستم.
تا اينكه بعد از چند سال سامان خيلي قوي شد. و همين امر باعث شد كه من نتونم به اون غلبه كنم!
بارها سعي كردم مانع خيلي از كارهاي اون بشم و بالعكس اونو وادار به انجام كاري بكنم اما هرگز موفق نشدم.. حس ميكردم سامان داره منو تو خودش ميكشه و با من مقابله ميكنه!
با تمام قدرت جلوي من مي ايستاد اينگار ميدونست مني وجود دارم كه اگر يك لحظه بهم فرصت بده تمام عقده هاي روانيشو خالي ميكنم ولي باز هم با من مقابله ميكرد
تا اينكه ياسمن وارد زندگيش شد
سامان ديوانه وار اين دختر رو ميپرستيد و به خاطر اون از تمامي اميال و خواسته هي خودش چشم پوشي ميكرد، بارها سعي كردم مانع عاشق شدنش بشم و بهش بفهمونم كه كارش اشتباست ولي با كارهاش كم كم من رو هم متقاعد كرد كه درست فكر ميكنه و اين منم كه اشتباه ميكنم!
تمام زندگيش رو به پاي ياسمن ريخت ،وقتش،عشقش،محبتش و حتي پولش رو. ولي از اون دختر نمك نشناس هيچ چيز نديد به جز تشكر هاي خشك و خالي،
كمد ياسمن پر بود از عروسكهاي گرون قيمت. دستبندهاي طلا و ساعتهاي مارك و كادوهاي جورواجور ولي دريغ از يه يادگاري از ياسمن!
هر وقت از طرف اون لطمه اي ميخورد و يا چيزي ميديد كه باعث ميشد رنج بكشه درست وقتي بود كه من انرژي ميگرفتم
بارها سعي كردم اونو به تموم كردن اين دوستي و رابطه تحريك كنم اما نشد!
آخه من خود اون بودم و ديوانه وار دوستش داشتم!
ولي سامان حتي خودش رو هم فراموش كرده بود و به تنها چيزي كه فكر ميكرد اون دختره ي پتياره بود
همه چيز به همون روال معمول ميگذشت تا روزي كه ياسمن از سامان درخواست كرد كه به خونشون بره!
سامان هم مثل هميشه پذيرفت و به خونه ي اونها رفت
بارها كنار هم خوابيده بودن و مثل دوتا بچه ي كنجكاو بدن همديگه رو دستمالي كرده بودن ولي اونبار فرق ميكرد
ياسمن فوق العاده تحريك شده بود كه تجربه هاش رو بيشتر كنه و با سامان سكس كامل داشته باشه و سامان هم چون حس ميكرد ياسمن رو براي هميشه دوست خواهد داشت و با اين كارش ميتونه اونو تا ابد مال خود بكنه از خدا خواسته پذيرفت
البته من هم خيلي خوشحال بودم كه بالاخره سامان هم از اين رابطه به سودي ميرسيد و اون هم لذت بي اندازه اي بود كه از سكس كنار ياسمن ميبرد
و ديگه مثل هم سن و سالهاش تو كف نبود
سامان اون روز خواسته ي ياسمن رو به بهترين وجه انجام داد ولي بر خلاف تصور من عذاب وجدان شديدي سر تا سر وجودش رو گرفت!
من هم نميتونستم بهش كمكي بكنم چون سامان اينقدر ياسمن رو دوست داشت كه حتي به من اجازه ي دخالت تو امور مربوط به اونو نميداد
رابطه ي سامان و ياسمن خيلي خيلي سرد شد و ياسمن به راحتي تمام، سامان رو كنار گذاشت
دختره ي ديوانه ي خودخواهه هوسباز اينقدر به سامان فشار وارد كرد كه سامان در عرض 2هفته 10كيلو لاغر شد و خيلي از موهاش و ريشهاش به طرز عجيبي سفيد شد
بعدها دكتراگفتن درد و ناراحتي شديدي رو ريختي تو خودت و تخليه نشدي!
به همين دليل اين درد به صورت فيزيكي پديدار شده!
بعد از تموم شدن رابطش با ياسمن وجود من تو سامان دوباره قدرت گرفت و اين من بودم كه شخصيت غالب وجود سامان بودم.
من از همه ي كارهاي سامان با خبر بودم ولي سامان از كارهايي كه من انجام ميدادم كاملا بيخبر بود
به همين دليل كم كم به مشكل برخورديم ولي اون روزا چون شخصيت غالب من بودم به همين دليل سامان از هيچ چيز باخبر نميشد!
تو اون مدت كارهاي زيادي انجام دادم. مينوشتم، كتاب ميخوندم و از استعداد هايي كه سامان داشت و هرگز از اونا استفاده نميكرد و حتي از وجودشون خبر نداشت بهترين استفاده رو ميبردم!
تا جايي كه ميشد با دخترها ارتباط برقرار ميكردم و اين ارتباط رو به طرز ماهرانه اي به سكس تبديل ميكردم حتي با دخترهايي كه تو زندگيشون يك بار هم سكس رو تجربه نكرده بودن!
همه ي دخترهاي اطرافم برام نقش آدمكهايي بودن كه يا ازشون لذت ميبردم يا تو آزمايشگاه تجربه هام ازشون استفاده ميكردم ،
اين كار برام شده بود يه تفريح و واقعا از انجامش لذت ميبردم
روزهايي رو يادمه كه با16 دختر همزمان در ارتباط بودم و هيچكدوم هم از وجود اونيكي با خبر نبود!
برقرار كردن ارتباط و تموم كردنش برام مثل يه بازي ساده بود
درست مثل اين بود كه قطعات دومينو رو با دقت كنار هم ميذاشتم و با يه تلنگر كوچيك همه ي اونا رو به زمين ميانداختم بدون اينكه چيزي مانعم بشه!
روزها و ماه ها به اين وضع سپري شد تا روزي كه با دختري به نام مونيكا آشنا شدم
يه قديسه ي واقعا پاك! ناگهان حس كردم سامان تو وجودم بيدار شده و منو كنار ميزنه!
ديگه قدرت انجام هيچ كاري رو نداشتم!
هر چقدر من ناتوان ميشدم سامان قدرت ميگرفت
همه ي دختر هاي اطرافمم ازم دور شدن ، برام خيلي عجيب بود كه سامان چجوري اينقدر قدرت گرفته !
با خودم فكر ميكردم كه اين من هستم كه تا آخر عمر شخصيت غالبم و به وجود سامان حكومت ميكنم ولي با ورود مونيكا به زندگي ما همه چيز از دست من خارج شد!
آلينا اينقدر محو صحبتهاي شخصيت دوم سامان شده بود كه اصلا متوجه گذر زمان نشد.. ناگهان نگاهي به ساعت انداخت و از جا پريد.. 3ساعت بود كه سامان و آلينا از روبه روي هم تكون نخورده بودن و سامان در حالت هيپدنوتيزم داشت براي آلينا حرف ميزد... بيدرنگ سامان رو از اون حالت در آورد و به حالت عادي برگردوند و يه تاكسي گرفت و سامان رو به بيمارستن برد... هزارتا بهونه واسه دير رسيدنش آورد ولي هيچ كدوم قابل قبول نبود..و به اون تذكر خيلي جدي اي دادن كه طبق مقررات عمل كنه!

آلينا به تنها چيزي كه فكر ميكرد ادامه ي ماجراي سامان بود به همين دليل بيش از پيش اطراف اون ميچرخيد تا بتونه تو فرصتي مناسب دوباره اونو به خونه ي خودش ببره و از ادامه ي داستانش با خبر بشه!
دوستاي گلم ببخشيد دير شد.. اگه سانسور نشده اش رو ميخواهيد بايد صبر كنيد تا فصل آخرش اونوقت تكست كاملشو ميدم بهتون. ويرايش شده و سانسور نشده..
دو فصل بيشتر نمونده
 
comment نظرات ()
 
 
مخمصه قسمت 8
نویسنده : (علی) - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩
 
magnify

بیشتر از دو روز طول نکشید که آلینا دوباره سامان رو به خونه ی خودش برد البته ایندفعه با خیالی راحت تر!

بیدرنگ زانو زد جلوی ویلچر دستهاشو گذاشت رو زانوهای سامان و چشم دوخت به چشمهای سامان! سامان فقط به روبرو نگاه میکرد.. سرد و بیروح!

 

ویلچره سامان رو برد پشت میز و نشست رو بروی سامان

ایندفعه خیلی راحت تر از قبل هیپدنوتیزم شد!

رو کرد به سامان و گفت: امروز حالت چطوره!

حالت صورت سامان کاملا عوض شد اینگار نه اینگار که یه بیمار افسرده جلوی آلینا نشسته! خیلی شاداب و با انرژی گفت:

-خوبم! بهتر از این نمیشه!

-چرا؟

-چون همه چیز رو به جلو پیش میره و تو این بازی آخر هم داریم میبریم!

-ازت میخوام ادامه ی داستانو برام بگی! مونیکا کی بود! چی شد که سامان به این راحتی به تو غلبه کرد؟

-مونیکا از خواننده های وبلاگ سامان بود, هر چیزی که درون سامان میگذشت بدون سانسور به تحریر در میامد و اونجا گذاشته میشد به همین دلیل طرفدار ها و خواننده های زیادی هم داشت اما نمیدونم چرا از میون اون همه طرفدار سامان مجذوب مونیکا شد!

این دختر اونقدر به سامان انرژی میداد که باعث شد سامان خیلی زود همه ی گذشته ی تلخی که داشت رو فراموش کرد اینگار خون تازه ای تو رگهای احساسات سامان جاری شده بود!

هرگز اولین نگاه اون دختر رو فراموش نمیکنم, اونقدر مهجوب و مظلوم و پاک بود که حتی منی هم که همیشه سامان رو از عاشق شدن منع میکردم مجذوب اون شدم!!!

واقعا هم پاک و دوست داشتنی بود ولی مشکل اینجا بود که من به هیچ دختری اعتماد نداشتم و به کل با هر گونه رابطه ای که سامان رو محدود و وابسته میکرد مخالف بودم

چون دیده بودم که یه دختر چقدر راحت میتونه روی سامان تاثیر بزاره! میدونی نیچه چی میگه؟

از روی میز یه سیگار برداشت و با کبریت اونو روشن کرد

در حالی که کبریت رو خاموش میکرد یه پوک سنگین به سیگارش زد و گفت : زن ها از نظر مردها موجوداتی آرام, مهربان,محبوب و دوست داشتنی ای دارن ولی در واقع موجوداتی گستاخ و نامهربانند!

هرگز حاضر نبودم دوباره نابود شدن سامان رو ببینم,ولی کاری از دستم بر نمیامد! سامان باز هم قدرت گرفته بود و دیگه به ندای دلش گوش نمیکرد!!

 

رابطه ای که سامان با مونیکا داشت خیلی سالم و پاک بود به همین دلیل من تمام تلاشم رو کردم تا رابطه ی سامان رو با دخترهایی که از قبل میشناخت دوباره از سر بگیرم,حتی اگر شده یکی از اونها!حتی شده فقط برای اینکه سامان احتیاج جنسی ای نداشته باشه چون مطمئن بودم سامان با مونیکا هرگز چنین رابطه ای رو برقرار نمیکنه و البته خود مونیکا هم هیچ وقت چنین خواسته ای از سامان نداشت!در ضمن تا وقتی اینهمه دختر بدون مشکل کنارم بود هیچ دلیلی نمیدیدم دختر پاکی رو وارداین بازی بکنم!

همیشه وقتی سامان با دوستهای قدیمیش و دخترهایی که قبلا دور و ورش بودن رابطه برقرار میکرد عذاب وجدان داشت و احساس خیانت بهش دست میداد

این ماجرا اینقدر روی سامان تاثیر گذاشت که رفته رفته  باعث شد مونیکا از دوستی های پنهانی سامان بو بره! با اینکه من کاملا حواسم جمع بود و هرگز اثر جرمی رو باقی نمیگذاشتم اما مونیکا خیلی به سامان نزدیک بود و احساسات زنانه ی قوی ای چیزی برای داشت!! بو میکشید!!واقعا میفهمید چه چیزی برای سامان پیش میاد!! بعضی وقتها احساس میکردم حتی از من هم به سامان نزدیکتره!!

تا اینکه بعد از چند سال احساس کردم علارغم عشق زیادی که نسبت به هم دارن اما دچار روزمرگی شدن و آخر هم به افکار من رسید که هرگز نمیتونه تا آخر عمرش با یه دختر بمونه!!

من هنوز هم به اینجریان واقف بودم که یه عشق دیگه میتونه سامان رو به ته چاه زندگی بندازه و همیشه مواظب بودم که اگر سامان خودش رو باخت سریعا بتونم جای اونو بگیرم و مانع کشتنش بشم!!

میدونستم که مونیکا از سامان و کارهاش خسته شده و دنبال بهونه میگرده تا تو یه فرصت مناسب با سامان به هم بزنه, با اینکه همدیگرو خیلی دوست داشتن ولی هر دوی اونا آدم های رئالیستی بودن و بالاخره به خیال خودشون به این نتیجه رسیدن که با هم منطقی تموم کنن!

حدود 6 ماه قبل از این جریان من که میدونستم ندا ,دختر دوست پدر سامان,سامان رو خیلی دوست داره با اون ارتباط برقرار کردم! وقتی رابطم رو با ندا بیشتر کردم فهمیدم که اونم مثل سامان موجودی زرنگ و با هوشه و و زندگیش با دو شخصیت هدایت میشه و جالب اینجا بود که برعکس من و سامان شخصیت های ندا هر دو همه جا با هم متحد بودن!!!

-چنین چیزی امکان نداره!! تو اونو هیپدنوتیزم کردی؟؟

-نه ,وقتی راز وجود خودم رو براش فاش کردم در عین ناباوری اونو پذیرفت و درست مثل دختر کوچولویی که بهش برای خاله بازی پیشنهاد دادن بیدرنگ وارد این بازی شد!! همون بازی ای که زندگی سامان رو به کل عوض کرد!!

من به کمک ندا اطلاعاتم نسبت به این جور آدم ها یعنی کسایی مثل من و سامان که در واقع یه نفر بودیم اما بادو شخصیت توی یه بدن بود زیاد شد ولی نه اونقدر که بتونم با سامان یعنی شخصیت واقعی این جسمی که توشم ارتباط برقرار کنم!

 

ندا دیوانه وار من رو دوست داشت و مثل آهویی زیبا از دور مراقب من و سامان بود.

تا اینکه همون روز کذایی فرا رسید! سامان و مونیکا با هم بهم زدن! قرار بود بعد از مونیکا , ندا سریعا جاشو پر کنه ولی اینطور نشد!

ندا بر خلاف تصور من و هر کسی که اونو میشناخت موجودی واقعا وحشی و دیوانه بود که برای دست یابی به خواسته هاش دست به هر کاری مییزد و البته من عاشق چنین دختر هایی بودم!

دخترهایی که خودشون از آدم درخواست کنن,خودشون گلیم خودشون رو از آب بکشن بیرون!و برای خواسته ها و اموالشون و حقوقشون بجنگن به همین دلیل من هم طرف اونو گرفتم!

سامان بلا فاصله بعد از اینکه از مونیکا جدا شد رابطه اش رو با شیما, همون دختری که من باعث شده بودم ارتباطش با سامان قطع نشه زیاد کرد در این حد که خیلی بیش از دو سه ماه یه باری که همدیگر رو میدیدن با هم در ارتباط بودن و من از اینکه کس دیگه ای به جز ندا به سامان نزدیک بشه متنفر بودم

بعضی اوقات احساس میکردم خود من هم بوسیله ی ندا کنترل میشم! و البته از این کنترل شدن لذت میبردم!

شیما خیلی بیشتر از گذشته سامان رو میدید و من احساس میکردم به سامان وابستگی شدیدی پیدا کرده! به همین دلیل تمام انرژیمو گذاشتم تا اون دختر از زندگی سامان خط بخوره ولی سامان هر شب خود هیپدنوتیزم میکرد و هر روز قوی تر از روز قبل میشد اونقدر که به من اجازه نمیداد بیشتر از 30 دقیقه شخصیت غالب باشم.

اینگار از وجودم با خبر شده بود و باهام مقابله میکرد!

به همین دلیل از ندا کمک گرفتم و به پیشنهاد اون تصمیم گرفتیم شیما رو سربه نیست کنیم!!!

- چه بلایی؟؟ چطوری سر به نیستش کنید؟؟ یعنی از زندگی سامان بندازیش بیرون؟؟

-وقتی شیما رو برای آخرین بار دید من با ندا تماس گرفتم و قرار این بود ندا به شیما زنگ بزنه و مانع رفتن اون به خونه ی خواهرش بشه- من تمام انرژیمو گذاشتم تا بتونم به شخصیت سامان غلبه کنم , ندا به شیما زنگ زد و با زکاوتی که داشت کنجکاوی شیما رو تحریک کرد و کاری کرد که به خونه ی سامان برگرده!همه چیز رو برنامه ریزی کرده بودیم!قرار بر این بود که من تا وقتی که شیما به خونه ی خواهرش نزدیک میشه به عنوان سامان باهاش تلفنی صحبت کنم و در مورد موضوعی باهاش بحث راه بندازم!!و درست وقتی از ماشین پیاده شد قطع کردم و ندا باهاش تماس گرفت و کاری کرد که به خونه ی سامان برگرده, صندوق عقب ماشین رو از قبل خالی کرده بودم و تو پارکینگ منتظر شیما شدم. به محض اینکه شیما رسید در رو براش باز کردم و قتی من رو دید قبل از اینکه دلیل برگشتنش رو برام توضیح بده دستمالی که حاوی کلروفرم بود رو جلوی بینی و دهانش گرفتم, وقتی بیهوش شد بی سر و صدا اونو امداختم پشت ماشین ,پتویی رو کشیدم روش و به سمت کارخونه رفتم.

کارخونه تو یکی از شهرک های صنعتی شهریار بود و تا خونه ی سامان یه ساعت بیشتر راه نبود در اطراف کارخونه انبار متروکی رو میشناختم که سالها بود بعد از آتش سوزی کسی واردش نشده بود , شیما رو به اونجا بردم و برگشتم به خونه از اونجای کار به بعد به عهده ی ندا بود چون میدونستم سامان با دوستاش قرار داره و باید برگرده خونه,ندا هم بدون فوت وقت یکسره بعد از تماس تلفنی از رشت به سمت انبار متروک حرکت کرده بود

شیما رو خفه کرده بود و جنازه اش رو انداخته بود تو بیابون های اطراف شهریار

 

با اینکه یه آدم تو این ماجرا کشته شده بود ولی احساس خوبی داشتم! از این کار لذت زیادی میبردم وقتی از ندا پرسیدم چرا اونو کشتی گفت نمیخواستم بکشمش ولی وقتی دستهام روی گردنش بود فقط به این فکر میکردم که این دختر با سامان سکس داشته همین باعث شد اینقدر گلوشو فشار بدم که همونطور با دست و پای بسته نایش بشکنه و خفه بشه!!

اینگار کسی ندا رو فرستاده بود که سامان رو از دست همه ی اطرافیان کثافتش نجات بده!

بعد از اینکه شیما مفعود شد خونواده اش و سرگرد پیمان به سامان مشکوک شدن و کل خونه اش رو زیر و رو کردن ولی جز ساعت یما که توی ماشین افتاده بود و من اونو آورده بودم بالا هیچ چیز دیگه ای پیدا نکردن!

از اینکه کسی مثل ندا اینقدر دیوانه وار سامان رو دوست داره بر خلاف دختر های قبلی خیلی خوشحال بودم,

این ارتباط کم کم به یه بازی تبدیل شد! برای اینکه ندا رو امتحان کنم با دختری به نام مرجان ارتباط برقرار کردم,مرجان هم مثل بغیه ی دختر ها فقط به پول و سکس سامان فکر میکرد. متام فکر و ذکرم کشتن اون دختر بود.. با خودم میگفتم وقتی ندا میتونه حتما منم میتونم ولی نه به این آسوونیها.. من باید ندا رو امتحان میکردم چون ممکن بود کشتن شیما از روی کم نیاوردن باشه... نمیدونم!!! شاید از این بازی لذت میبردم! ساختن قربانی برای موجود وحشی ای به نام ندا!

بارها در طول مدتی که مرجان با سامان ارتباط داشت کنترل اوضاع از دستم خارج شد!

سامان که با از دست دادن شیما خیلی ضعیف شده بود به دلیلی که نفهمیدم قدرت گرفت و منو از بازی کنار زد... اون مرجان رو دوست نداشت و نمیخواست با یه پتیاره رابطه داشته باشه ولی من میخواستم چون اون عضو اصلی این بازی بود!!!!

شبی که مرجان سامان رو به خونه ی پدرش دعوت کرد یکی از سخت ترین شبهای زندگیم بودچون سمان واقعا با من مقابه میکرد و حاضر نبود به اونجا بره! ولی باز هم من پیروز ماجرا بودم! علارغم تمام تلاشهای من وقتی به اونجا رسیدیم سامان با صحنه ای روبه رو شد که اونو یاد خاطره ی تلخی میانداخت به همین دلیل اونجا رو ترک کرد. از شانس خوب من  مرجان هم همراه سامان اومد و من این فرصت رو پیدا کردم که بیشتر بتونم روی سامان کار کنم و به اون غلبه کنم

اون شب تا صبح رانندگی کرد و من تمام مدت تو وجودش این رو خوندم که به خونه بره و مرجان رو به خواسته ی دلش برسونه! ولی اون با من مبارزه میکرد .. از این میترسید که اگر با مرجان سکس داشته باشه دیگه نتونه به راحتی اونو از سرش باز بکنه!

 دم صبح از خستگی زیاد سامان استفاده کردم و اونقدر اونو تحریک کرم که بی اختیار به خونه رفت!

یکی از وحشی ترین و قویترین سکسهایی رو که تو زندگیش با دختری انجام داده بود رو به نمایش گذاشتم!

از تمامی تجربیاتم استفاده کردم که باعث شم هم سامان و هم مرجان به این ماجرا وابسته بشن و تو یه فرصت مناسب بازیمونو با ندا و مرجان ادامه بدم ولی باز هم به مشکل جدیدی برخوردم!

دختری که سالها به فراموشی سپرده شده بود دوباره وارد زندگی سامان شد

یاسمن دوباره رابطه اش رو با سامان از سر گرفت و سامان هم چون به کسی که اونو دوست داشت احتیاج داشت خیلی زود این رابطه رو پذیرفت!

اما من کار نیکه تمومی داشتم که باید اونو خیلی زود تموم میکردم و اون هم بازی ای بود که با مرجان شروع کرده بودم..... سر به نیست کردن مرجان که خیلی بیشتر از بقیه ی دختر های اطراف سامان به اون وابسته شده بود.

 

سامان برای دیدن یاسمن به شیراز رفت و اونو به تهران آورد تو همون چند دقیقه ای که برای دستشویی بین راه نگه داشته بودن به مرجان زنگ زدم و برای رفتن به شمال با اون برنامه ریختم!

اونم از خدا خواسته پذیرفت و قرار شد دوتایی فردای اون روز بریم شمال یعنی من و مرجان!

سامان خیلی دوست داشت رابطه اش رو با یاسمن از سر بگیره اون یاسمن رو خیلی بیشتر از چیزی که من فکر میکردم دوست داش, تمامم تلاشم رو کردم که برنامه ی شمال کنسل نشه .. سامان خیلی سر رفتن به شمال دو دل بود و دلیل این دودلی جنگ بین من و خودش بود!

فردای اون روز  رفتم سراغ مرجان و با هم حرکت کردیم به سمت شمال

میدونستم اگر لحظه ای از سر قدرت بیام پایی افسار جریانات پیش اومده رو بدم دست سامان همه چیز خراب میشه به همین دلیل تو کل مسیر تا چالوس صدای اهنگ رو زیاد کردم و سعی کردم با تند رفتم و تمرکز زیاد روی جاده حواس سامان رو پرت کنم!

احساس کردم واقعا داره به هردومون خوش میگذره ولی متاسفانه درست وقتی رسیدیم چالوس ورق برگشت و سامان خودش رو جمع و جور کردو از اینکه چنین حماقتی رو انجام داده و دختری رو که اصلا دوستش نداره با خودش به شمال آورده عصبانی شد و صدای ضبط رو کم کرد ..

مرجان خوابش برد. و من تمام مدت سعی میکردم به سامان غلبه کنم.. رفتیم به سمت ویلای پدر ندا , از قبل یه کلید زاپاس از ندا گرفته بودم!

میخواستم یکم به خودم هم خوش بگذره واسه همین ان شب تا صبح لب دریا بودم و تمام برنامه ها رو طوری تنظیم کردم که اصلا وقتی برای انجام سکس نداشته باشن و در آخر هم مرجان اینقدر خسته شد که بیحال و مست به رختخواب رفت.

میخواستم کاری کنم که تشنه ی تشنه باشه برای سکس با سامان! میخواستم براش لحظه شماری بکنه!

میخواستم کاری بکنم که نه سامان و نه مرجان تا به حال اونو تجربه نکرده بودن

 

فردای اون روز صبحانه ی کاملی درس کردم و منتظر شدم مرجان بیدار بشه و بیاد پایین

 

پیشبینیم درست از آب در اومد..بعد از خوردن صبحانه مرجان شروع کرد به لوندی کردن تا سامان رو تحریک به انجام سکس بکنه و واقعا هم تو این کار مهارت خاصی داشت

ولی من اونقدر روی سامان فشار آوردم که حالش بد شد و نتونست کاری انجام بده, پیشنهاد دادم بریم جنگل!!!

مطمئنم اگر مرجان میدونست چه عاقبت شومی در انتظارشه و این تشنگیش قراره با سرب داغ برطرف بشه هرگز این پیشنهاد رو نمیپذیرفت

احساس میکردم سامان با این کار مخالفه و یه بوهایی برده چه چیزی در انتظار مرجانه و چه بلایی قراره سرش بیاد!

میدونست کار اشتباهی میکنه ولی باز هم به دلیل وجود من با سرعت هر چه بیشتر به سمت انجام دادن اون میرفت!

 

جاده ی ئسط جنگل رو تا انتها رفتم تا جایی که حتی ترس وجود خودم رو هم گرفته بود.. دیگه نشونی از جاده پشت سرم نبود.. نه ردی از لاستیک ماشینی جز ماشین خودم!

 

حتی ترس وجود خودم رو هم فرا گرفته بود.. اونقدررفتم که مطمئن شدم درست تو قلب جنگلیم و حتی جنگلبانا هم به اونجا ها سرک نمیکشن!!! ماشین رو منار درخت بزرگی پارک کردم! صندلی عقب ماشین رو خوابوندم

ترس تو چشمهای مرجان موج میزد ولی اینقدر منتظر چنین لحظه ای بود که حاضر بود هر خطری رو به جان بخره!!!

مطمئنم اگر این تشنگی تو وجودش ایجاد نمیشد هرگز تو اون وضع ترسناک تن به این کار نمیداد ..

 

وقتی کشوندمش صندلی عقب فکری به سرم زد.. وقتی لباسهاشو از تنش در آوردم چنگ زدم تو موهاش و همونطور کشون کشون بردمش سمت درخت! اون عاشق وحشی گری های سامان بود.. پاهاش برهنه بود.. التماس میکرد لااقل بزارم کفشهاشو پاش کنه ولی من این کار رو نکردم

پاهاش زخم شده بود و نمیتونست راه بره! همون طوری دو دستی چسبیده بود به موهاش که بیشتر از این کشیده نشه و التماس میکرد!

با طناب بستمش به درخت!

بعد از اینکه کارم رو تموم کردم همون طور اونو رها کردم

همچنان صدای زوزه های گرگ و صدای کلاغ فضای وحشتناک جنگل رو پر کرده بود.. لا به لای درختها سایه های گرازای وحشی دیده میشد که برای لحظه ای میامدن و میرفتن... مطمئن بودم که تا وقتی ماشین روشن اونجاست حیوونا به سمت ما نمیان

هنوز هم صدای جیغ های پر از احساسش تو گوشمه, هیچ دختری هرگز چنین چیزی رو تجربه نکرده بود, با خیال راحت و بدون اینکه کسی صداش رو بشنوه تو سکس جیغ بکشه و خودش رو خالی بکنه و بعد هم تو فضای باز یه جنگل خودش رو روی طناب های بسته شده رها کنه!!!

ندا که از جای ما با خبر بود سر رسید .. لبخندی به من زد و بدن عریان مرجان رو که هنوز به درخت بسته شدخ بود بر انداز کرد

مرجان که از وجود ندا شوکه شده بود جیغ میزد و میگفت: سامان این دختره کیه!! بیا منو باز کن!! چی میخواد!!! ندا از توی ماشینش قفل فرمون رو در آورد و بدون لحظه ای درنگ ضربه های محکمی به سر و صورت مرجان زد

من هم به ماشین تکیه داده بودم و همونطور که به سیگارم پک میزدم با خودم گفتم خوب هوس بازی این چیزارم داره دیگه!! از اینکه تو این بازی پیروز شدیم خوشحال بودم

سیگارم رو انداختم جلوی مرجان و گفتم دیدار به جهنم..

نمیدونم مرده بود یا نه ولی درست 2دقیقه بعد از اینکه اونجارو ترک میکردیم صدای جیغ و فریادهاش به گوش میرسید .. فکر کنم حیوونا بدنش رو تکه تکه کردن و این لطف رو در حق ما کردن که جنازه ی دیگه ای رو دستمون نمونه!!!

 

دوستای گلم ببخشید آپ کردن این فصل دیر شد از این به بعد قول قول که زود زود آپ کنم...نوشتنش تموم شده فقط ویرایش و تایپش مونده!


 
comment نظرات ()
 
 
قسمت نهم و دهم
نویسنده : (علی) - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩
 
magnify

قسمت نهم و دهم...

مرجان جواب کثافت کاریهو خیانتهاشو خیلی خیلی خوب داد....

از جنگل مستقیم برگشتم تهران ولی درست وقتی رسیدم دم در خونه بازداشت شدم!

اولش فکر کردم به خاطر مرجان و گم شدن اونه که پلیس ریخته دم خونم ولی امکان نداشت خبرش به این سرعت به گوش پلیس برسه و در ضمن هیچ کس از مسافرت من و مرجان با خبر نبود ولی وقتی سرگرد پیمان رو دیدم فهمیدم موضوع باید به شیما مربوط بشه! به همین دلیل خودم رو آماده کردم..

وقتی وارد بازداشتگاه شدم اونقدر خسته بودم که نتونستم به وجدان بیدار شده ی سامان که با حرفهای سرگرد تحریک شده بود غلبه کنم!

سامان خودهیپدنوتیزم کرده بود و به دلیل ناقص موندنش فوق العاده به هم ریخته بود

از طرفی خستگی من و از طرفی ناراحتی و سردرهای سامان باعث شد ماجرا به کل به نفع سرگرد رغم بخوره!! اونقدر از خود بیخود شده بودیم که حتی نتونستیم جواب درستی به وکیل سامان بدیم. به همین دلیل همه چیز همونطوری که سرگرد دلش میخواست پیش میرفت و با شکنجه های دردناک تونست از سامان اعتراف بگیره!

آلینا یه لحظه به خودش اومد . با خودش فکر کرد این پسری که جلوش ایستاده یه قاتله!! یه لحظه ترسید و خواست سامان رو از حالت هیپدنوتیزم خارج کنه ولی سامان ادامه داد

وقتی پرونده ی من کامل شد به زندان منتقل شدم و اونجا وقت خیلی زیادی برای فکر کردن و برنامه ریزی دقیق برای فرار کردن ار ماجرای شیما پیدا کردم...

آلینا با این فکر که سامان بهش اعتماد داره و امکان نداره بهش صدمه ای بزنه کمی خودش رو آروم کرده بود و از طرفی به قدری کنجکاو شده بود که ادامه ی جریان رو بشنوه که اصلا فراموش کرده بود مریضش جلوش نشسته!

تو زندان با هیچ کس رابطه نداشتم حتی با هم سلولی هام اینگار کل زندان برام سلول انفرادی بود

سامان به کل از گردونه خارج شده بود و من بودم و خودم و جرم قتلی که قرار بود به خاطرش محکوم بشم

وقتی شب اخر با وکیلمصحبت کردم و اونو متقاعد کردم که پرونده ام رو دوباره قبول کنه, بلافاصله با ندا تماس گرفتم و از اون خواستم تا 20 میلیون تومان به حساب آقای خلیلی واریز کنه و ندا هم فردای اون روز این کار رو انجام داد.

دادگاه به نفع من تموم شد و تبرئه شدم.. درست همون طوری که برنامه ریزی کرده بودم همه چیز طبق اون, درست پیش رفت و من آزاد شدم.

بعد از آزادی سامان باز هم شخصیت غالب شد و من رو کنار زد و ارتباطش رو دوباره با یاسمن از سر گرفت ولی اون روزها من به راحتی میتونستم روی سامان تسلط داشته باشم و کارها و رفتارش رو کنترل کنم.

به همین دلیل به سرم زد تا تلافی همه ی درد و رنج هایی که یاسمن تو گذشته به سامان تحمیل کرده بود رو سرش در بیارم,من یاسمن رو بیشتر از هر آدمی میشناختم به همین دلیل با اون دقیقا کاری رو میکردم که اون میخواست, به همین دلیل برام میمرد, اونقدر دوستم داشت که حتی خودم هم تصورش رو نمیکردم.

وقتی به این مرحله از کار رسیدم رفتارم رو به کل عوض کردم. شروع کردم به آزار دادن یاسمن, مطمئن بودم اونقدر بهم علاقمند هست و اونقدر بهم وابسته شده که نمیتونه باهام بهم بزنه. وقتی پیشم بود خیلی وقتها میدیدم یواشکی داره گریه میکنه و اشک تو چشماش حلقه زده با این حال من از اینکه اونو تا حد جنون زجرش بدم لذت میبردم.

دیگه موعدش رسیده بود که سامان رو از شر یاسمن خلاص کنم به همین دلیل یه شب که ناپدری و مادر یاسمن خونه نبودن رفتم پیشش که تنها نباشه,

چند تا قرص اسهال ریختم تو نوشابه چون میدونستم سر شام همه ی اونو میخوره. میدونستم با همین چند تا قرص حتما کله پا میشه, تا دم صبح حالش بدبود و مدام میرفت دستشویی. رنگش پریده بود. من هم به بهونه ی اینکه ندا از دوستای قدیمیمه و پزشکه اونو دعوت کردم تا از یاسمن معاینه بکنه, ندا بعد از معاینه ی یاسمن 3تا قرص اکس به جای هیوسین و دیفونکسیلات , به یاسمن داد و یاسمن هم که تا به حال قرص اکس مصرف نکرده بود با خوردن 3تا از این قرصها فوق العاده به هم ریخت, وقتی تو توهم کامل بود و هنوز هم سر پا بود ندا بهش گفت هر چی میگم بنویس..یاسمن هم گیج و منگ و خندان شروع کرد به نوشتن و خندیدن.. بیچاره نمیدونست داره وصیت نامه اش رو مینویسه, بعد از اینکه اون نامه رو نوشت,ندا دو تا قرص دیگه به یاسمن داد.

چون احتمال داشت سنکپ کنه به همین دلیل من اونجا رو ترک کردم تا وقت مرگش از من اثری نباشه. و بتونم ثابت کنم که هنگام مرگ یاسمن , من اصلا تهران نبودم.

به سمت رشت حرکت کردم و رفتم پیش یکی از دوستانم, اینقدر تو مخ سامان خونده بودم که یاسمن رو به دانشگاه رسونده و برای دادن امانتی ای به ندا باید بره رشت که خودم هم داشت باورم میشد.

اون امانتی همون 20 میلیون تومانی بود که از ندا گرفته بودم و چون میترسیدم حسابهام کنترل بشه و نمیخواستم اسمی از ندا تو پرونده ی زندگیم باشه به همین دلیل تصمیم گرفتم پولش رو نقد و دستی براش ببرم.

ندا 4ساعت بعد از من به سمت رشت جرکت کرد و قرار شد بیاد هتل پیشم.

وقتی رسیدم رست باز هم سر و کله ی سامان پیدا شد و من یگه نمیتونستم بهش غلبه کنم , این ماجرا خیلی خیلی من رو عصبی کرده بود. سامان از هیچ چیز با خبر نبود,حتی رابطه اش با ندا و این خیال من رو راحت میکرد. اونقدر بی خبر بود که حتی نمیدونست دوست پسر ندا که دوستش و همه ی بچه های پزشکی رشت از اون حرف میزدن خود سامانه!!!! و به همین دلیل باز هم داشت آمار دا رو میگرفت تا بتونه با اون دوست بشه و باهاش رابطه برقرار کنه!!

اون شب وقتی با ندا رفت به رستوران تصمیم داشت از ندا درخواست کنه که با هم دوست بشن,بیچاره دست و پاشو گم کرده بود!! اگر میفهمید که مدتهاست که با ندا ارتباط داره و ندا دوست دخترشه حتما شاخ در میاورد. ولی من نذاشتم همه چیز رو خراب کنه و دوباره به اون غلبه کردم...

بعد از رستوران رفتیم به سمت ویلای ندا تو انزلی, اون شب یکی از بهترین شبهای زندگی من بود ولی تا به صبح رسید همه چیز خراب شد!

سامان با کابوسی بد از خواب پرید و من هم نتونستم کاری بکنم!!

خوش رو کنار ندا دید و از اون به بعد همه چیز رنگ تازه ای به خودش گرفت!!

اینگار سامان به خیلی چیزها پی برده بود چون با همه ی مسائل خیلی خیلی محتاط برخورد میکرد!

علارغم اون چیزی که من فکر میکردم, سامان با اینکه یه بوهایی برده بود, یه احساس رضایت خاطر نسبت به این کارها داشت و اصلا ناراحت نبود..

کم کم حس کردم من و سامان خیلی خیلی به هم نزدیک شدیم و سامان داره شخصیت واقعی خودش رو فراموش میکنه..

ندا یاسمن رو از بالکن سمت آشپزخونه به پایین پرت کرده بود و دیگه اثری از یاسمن نبود

وقتی رسیدم تهران از خستگی زیاد بیهوش شدم ......

سامان از مرگ یاسمن بیخبر بود ولی نمیدونم چرا اینقدر تمایل نشون داد که چی به سر یاسمن اومده!

درست وقتی از خواب بیدار شد, بعد از حمام و خوردم صبحانه مستقیم رفت به سمت خونه ی یاسمن.

اینگار از اتفاقی که برای یاسمن افتاده با خبر بود.. احساسم بهم میگفت که پیش دوستهای یاسمن و حتی مادر یاسمن داره نقش بازی میکنه و اصلا از این ماجرا ناراحت نیست..

مرگ یاسمن ,اون هم دقیقا بعد از مرگ شیما و نا پدید شدن مرجان باعث شد ترس عجیبی به جون سامان بیفته و البته باعث و بانی اون ترس هم خودم بودم!

ترسیدم که هوش و ذکاوتی که سرگرد پیمان داره بتونه نا پدید شدن یا مرگ این سه دختر رو که هر 3 هم با سامان در ارتباط بودن رو به هم مرتبط کنه و کار دستمون بده! البته درس هم حدس زده بودم بنا بر این قبل از اینکه ماجرا به پلیس کشیده بشه و دوباره پرونده ها به جریان بیافته به کمک ندا از ایران فرار کردم و کلا به این بازی خاتمه دادم..

چون ویزای شن گن داشتم , ندا کمتر از 2 روز برام بلیط پاریس رو تهیه کرد و من به فرانسه رفتم.

احساس کردم که دیگه به وجود من نیازی نیست .. یعنی حس میکردم از این بازی خسته شده بودم .. شاید هم جو آروم پاریس و زندگی بی دغدغه ای که تو همون ماه اول تو پاریس برای سامان فراهم شد باعث شد که دیگه دست از این بازی مصخره بردارم..

در هر صورت هر چیز که بود باعث شد که من دیگه کار زیادی به سامان نداشته باشم. احساس میکردم حواسش به خوش هست و خیلی از رفتارهاش نزدیک به خودم شده و دیگه نیازی به مراقبتهای من نداره. تا اینکه سامان با ماندانا آشنا شد.....

تو این میون خود سامان هم واقعا کم نذاشت و تا میتونست ارتباظش رو با این دختر اون دختر زیاد میکرد,همیشه بر این باور بود که اگر یه آدم دغدغه ی سکس و نا ملایمتهای جنسی تو زندگیش نداشته باشه و از نظر جنسی ارضای کامل باشه فکری باز تر و آزادتر و در واقع زندگی راحت تری نسبت به کسی داره که تو یه محیط بسته زندگی میکنه و بیشتر فکر و ذهنش رو صرف چگونگی برقراری ارتباط با جنس مخالفش و از همه بد تر واپس زنی های جنسی اش میکنه!

درست از نظریه ی فروید طبعیت میکرد , با اینکه با همه ی افکار فروید موافق نبود ولی با قرار دادن تبصره هایی توی نظریه ی اون تونسته بود قانون های جالبی رو برای زندگی خودش وضع کنه.

رابطه اش با ماندانا خیلی بیشتر از قبل بود و عجیبتر از همه این بود که جز بوسه های عاشقانه و گاهی دستمالی های بچگانه هیچ کار دیگه ای با هم نکرده بودن, فکر کنم سامان اونو واسه روز مبادا کنار گذاشته بود! بر خلاف خیلی از پسرها که تا میفهمن طرف مقابلشون باکره است و معذوریتهای زیادی تو سکس و برقراری ارتباط جنسی داره ,خیلی هم خوشحال بود!! شاید دلیلش این بود که از نظر سکس کاملا تامین بود و به اندازه ی کافی با دختر های زیبا به غیر از ماندانا در ارتباط بود,شاید از این مطمئن بود که به راحتی میتونه ماندانا رو مال خودش بکنه.......

ماندانا از ایران و ایرانی ها چیز زیادی نمیدونست ولی چون تو خونواده ی اصیل ایرانی بزرگ شده بود مثل خیلی از دختر های ایرانی دوست داشت تجربه های خاصش رو با آدم های خاص داشته باشه, مثل سکس, همیشه تو رویاهاش این رو میپروروند که اولین لحظه ی سکس رو با کسی خواهد داشت که نظیرش تو دنیا وجود نداره! به قول خودش بکارت ماله یه آدم اسپاسیاله!

رابطه ی ماندانا و سامان روز به روز پیشرفت میکرد و مهر سامان تمام وجود ماندانا رو گرفته بود ,وقتی کار به جاهای باریک کشیده شد سامان که تو فکر تشکیل یه زندگی آروم و راحت بود به دلیل اینکه ماندانا هم دختر زیبایی بود و هم موقعیت و ثروت خیلی خوبی داشت تصمیم گرفت با اون ازدواج کنه!

شب بعد از خواستگاری و شنیدن جواب مثبت از ماندانا و پدرش یکی از رویایی ترین شبهای زندگی ماندانا بود چون اولین سکس زندگیش رو تجربه کرد اون هم با مردی که واقعا سکس رو به عنوان یک هنر قبول داشت و تو اون زمینه هنرمند خوبی بود.

تنها چیزی که فکر سامان رو مشغول کرده بود وجود ندا بود! تا اینجای کار برای من هم یه بازی بو د و فکر میکردم که سامان هم تو این بازی با من همدست و شریکه اما ماجرا داشت بیخ پیدا میکرد !!!

مشکل اینجا بود که نمیتونستم فکر سامان رو بخونم! نمیدونستم میخواد چیکار بکنه!! واقعا میخواد به ازدواج تن بده یا این هم یه بازی مثل بقیه ی بازی ها بود!!!

با خودم فکر میکردم سامان تا این حد به ماندانا نزدیک شده تا غروره اون رو زیر پا بذاره و تجربه ای رو که با یاسمن نیمه تموم مونده بود با ماندانا تموم کنه .. فکر میکردم از روی هوس دست به این کار زده و تنها چیزی که منو میترسوند این بود که هیچکدوم از اینها نباشه و سامان مرتکب اشتباهی بشه!

از طرفی هر لحظه به موعدی که قرار بود ندا به فرانسه بیاد نزدیکتر میشد! باید یکی از ما یعنی من و سامان پیروز میشد!میترسیدم که بین مون یه جور جنگ راه افتاده بیفته!

وقتی به وجود سامان نگاه میکردم میدیدم بی اندازه ندا رو دوست داره ولی من ترجیح میدادم برای ادامه ی زندگی ,گذشته و همه ی آدم هاش از زندگی سامان پاک بشن! به همین دلیل از بدو ورود ندا به پاریس سعی کردم جلوی اون بایستم و با ادامه ی رابطمون مخالفت کنم ! فکر میکردم موفق شدم و سامان از وجود ندا در پاریس بی خبره ولی الان میفهمم چقدر اشتباه کردم!

هر طور که بود ماجرای ندا رو تموم کردم !فکر میکردم با اون کارهایی که انجام دادم واقعا جریان رفاقت و رابطمون تموم شد تا روزی که ندا به خونه ی من اومد و با زور و تهدید من رو وادار به انجام سکس کرد!!!!

با خودم فکر کردم آخر این بازی با مرگ خودم به دست ندا ختم میشه .. نمیتونستم جلوی اون مقاومت کنم! بنا بر این علارغم اینکه میدونستم هر لحظه ممکنه ماندانا سر برسه از روی اجبار و ترس البته با چشمهای بسته ئ دستهای دستبند زده شده تن به این کار دادم

تمام سعی من این بود که تو اون فشار زیادی که از نظر جسمی و روحی بهم وارد شده سامان از وجود ندا تو پاریس با خبر نشه که ناگهان در همون لحظه ندا تو اوج ارگاسم بود و کار داشت تموم میشد صدای شکسته شدن گلدون و جیغ ماندانا و ندا جای ناله های پر از احساس ندا رو گرفت!!!! بعد از اون سکوت مرگباری همه جای اطاق رو گرفت!! من تو اون وضعیت با چشمهای بسته بدون اینکه بدونم جریان از چه قراره داشتم دیوونه میشدم!!!

با صدای هق هقه مانداا سکوت شکسته شد ! وضعیتم اصلا خوب نبود! وقتی چشمها و دستهام باز شد به خودم اومدم ! دیدم من و سامان یکی شدیم! اینگار من همون سامانم و سامان همون خود منه!!!! اینگار هر دوی ما از همون اول عاشق ندا بودیم! باورم نمیشد!! وقتی سامان با بدن غرق خون ندا مواجه شد اونقدر خشم وجودش رو گرفته بود که همه ی گلوله های تفنگ ندا رو خالی کرد تو سینه ی ماندانا که گلدون رو خورد کرده بود تو سر ندا!!!

سامان بعد از اینکه تصور کرده بود ندا مرده اینقدر شک شدیدی بهش وارد شد که ناچار تو بیمارستان بستری شد تا اینکه فهمید ندا نمرده و از بیمارستان هم مرخص شده و به کمک وکیلش که یکی از سرشناسترین وکلای پاریس و البته از دوستان نزدیک رئیس پلیس پاریس بود به ملاقات سامان تو بیمارستان اومدن!! باورم نمیشد که سامان با ندا رابطه داشته باشه و از این رابطه با خبر بوده باشه!!!

به کمک آقای کلاین (رئیس پلیس پاریس) که خودش هم از کثیفترین موجودات زنده ی پاریس بود پرونده ی مرگ ماندانا طوری بسته شد که جتی تصورش هم که تو پایتخت یه کشور اروپایی اون هم فرانسه پلیس اینقدر راحت با رفاقت و پول خریده بشه و جریان یه قتل رو به این تمیزی راست و ریست کنه و لا پوشانی بکنه و پرونده ی قتلی رو به این سادگی گردن فرد سومی بندازه که روحش هم از ماجرای قتل بیخبره!!! البته انصافا ندا پول خیلی خیلی زیادی پای این ماجرا داد!!

ماجرا به اینجا ها خم نشد!! و سامان مجبور بود برای اینکه پزشکان و دکتر ها از حالات هیستریکش با خبر نشن خود هیپدنوتیزم بکنه و اونقدر به خودش تلقین کنه که دچار یاس و افسردگی حاد شده که حتی نوارهای مغزی رو هم به اشتباه بیاندازه!!

به همین دلیل مجبور بود تا مدتی رو تو بیمارستان روانی بمونه تا آبها از آسیاب بیافته !!

ولی در این بین یه نفر وجود داشت که به غیر از ندا و سامان..به کمک دست نوشته های من از همه چیز کم کم با خبر شده بود..و چون حس کردم خیلی دوست داره از من و رابطه ی گذشته ی من بدونه بازی جدیدی رو شروع کردم!!

آلینا رنگ به چهره اش نبود!!! با اینکه مطمئن بود سامان وقتی هیپدنوتیزمه هیچ اختیاری از خودش نداره و نمیتونه خطرناک باشه ولی احساس نا امنی شدیدی میکرد!!!! گفت برای امروز کافیه! و وقتی شماره ی 10 رو شنیدی از خواب مغناطیسی بیدار میشی و هیچ چیزی راجع به حرفهایی که به من زدی رو به یاد نمیاری!!!!

ولی سامان گفت: صبر کن دکتر! اینجا آخر ماجراست! این رو هم بشنو !! برای آلینا خیلی عجیب بود که کسی که هیپدنوتیزم شده اینطور برخورد کنه!!!!!!!!

از وقتی من با تو آشنا شدم و تصمیم گرفتم همه ی ماجرا رو برات تعریف کنم فرد سومی هم پا به پای من وتو تو این بازی وجود داشت!!! اون هم کسی نبود جز ندا که از رابطه ی ما کاملا با خبر بود! و هر دفعه که برای ملاقات من میامد من همه چیز رو براش تعریف میکردم!! تو فراموش میکردی بعد از هر بار هیپدنوتیزم حافظه ی کوتاه مدت من رو از بین ببری و هرگز هم نمیتونستی این کار رو نکنی چون من یه آدم عادی نبودم!!!!!!!!!!

آلینا که از ترس روی صندلی میخکوب شده بود فریاد زد بسه دیگه .. ازت میخوام همین الان از این خواب لعنتی بیدار بشی!!!

سامان اصلا به حرف اون اعتنا نکرد و از روی ویلچر بلند شد و به سمت آلینا حملهور شد!! چنگ زد تو موهای آلینا و اون رو کوبید روی میز.. گلوی آلینا رو محکم گرفته بود.. گفت اگر یک بار دیگه فریاد بزنی حنجره ات رو خورد میکنم!! با تهدید چاقویی که زیر صندلی ویلچر جاسازی کرده بود دست و پای آلینا رو همونطور که روی میز خوابیده بود به پایه های میز بست.. بعدش سیگاری رو روشن کرد و نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت!!

گفت: حالا این رو هم بدون که سامان خود من بودم .. فقط خودم نه کس دیگه ای .. فقط خودم!!! هرگز کس دیگه ای جز من و ندا نباید از این ماجرا با خبر میشد... متا سفانه تو با خبر شدی!!!! پس حتما حالا که چیزای زیادی راجع به ندا شنیدی خیلی دوست داری خودش رو هم از نزدیک ببینی!!

دهان آلینا بسته شده بود و فریادهاش زیر دستمال خفه میشد!

سامان سیگارش رو روی سینه ی آلینا خاموش کرد و رفت به سمت در... آلینا از شدت درد عرق کرده بود و چشمهاش کاملا قرمز شده بود.. اینگار با خودش فکر میکرد اگر بتونه جلوی شکنجه های سامان دوام بیاره حتما میتونه زنده بمونه!! سامان در حالی که به سمت در حرکت میکرد گفت.. وای چه بوی گوشت سوخته ای!!! درد نداشت!! این یکی درد داره!! در رو باز کرد.!!

ندا با یه تاپ چرمی سفید و دامن کوتاه سفید , با پوتینهای سفید بلند همون طور که سیگار لب دهانش بود جلوی د ایستاده بود..

دو تا گالن آبی پر بنزین تو دستهاش بود گالنها رو به سامان داد.. یه پک به سیگارش زد و اونو انداخت روی راه پله ..با پنجه ی پوتینها اونو خاموش کرد و وارد خونه شد!!

با لبخندی ملیحانه روی لباشون هر دوی اونها شروع کردن به پخش کردن بنزین تو کل خونه و روی بدن آلینا..

آلینا با چشمهایی پر از وحشت و گرد شده به سامان نگاه میکرد.. تو چشمهاش پر از التماس بود!!!

سامان بعد از اینکه پس مونده ی ته گالن رو تا کنار خیابون ریخت روی زمین .. نشست و کبریتی رو به دقت روشن کرد و اونو انداخت روی رد بنزین!! بعدش پرید ترک موتور ندا و از اونجا دور شدن!! هنوز 100متر دور نشده بودن که صدای انفجار و خورد شدن شیشه های خونه ی آلینا به گوششون رسید!!

آرامشی که با نگاه کردن به اقیانوس بی کران به آدم منتقل میشه وقتی با در آغوش گرفتن معشوقه ای که به خاطرت دست به هر کاری میزنه در میآمیزه تبدیل به احساس غروری میشه که دست یافتن به اون از آرزوهای هر انسان آزادیه!!

هر دوی اونها با صدای مهماندار هواپیما که میگفت به فرودگاه گلد کاست خوش آمدید و لطفا کمربندهای خودتون رو برای فرود در فرودگاه ببندید , چشم از اقیانوس برداشتن و با لبخندی پر از احساس تو وجود همدیگه محو شدن.

پایان.

10/2/1386

دوستای خوبم میدونم که خیلی از دستم شاکی بودید که چرا اینقدر دیر آپ میکنم. بازم میگم ببخشید.. تو زندگی آدم ها بعضی وقتها یه سری چیزا میادو میره که باعث میشه آدم دل به بعضی کارها (به هر بهوونه ای ممکنه) نده// دوست نداشتم بدون دل این داستان رو تموم کنم به همین دلیل اینقدر طول کشید ..

دوستتون دارم..


 
comment نظرات ()
 
 
مردی از شنهای داغ
نویسنده : (علی) - ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٤
 

امیدوارم بتونید این سبک نوشتنم رو بتونید تحمل کنید چون واقعا سبک مورد علاقه ی منه!!

 

 

-باورش سخته. میفهمم !!

- نه تو هیچی نمیفهمی!

-شاید اینقدر احمقم که حتی قدرت درک چنین چیز ساده ای رو هم ندارم

- تورو خدا بس کن.! من و تو مال هم نیستیم!

-باشه عزیزم! به درک!!

هر وقت به شروعی دوباره فکر میکردم اولین چیزی که به ذهنم میرسید این بود که اینی که الان هستم رو تو خودم بکشم! اینی نباشم که الان هستم ولی تغییر کردن بزرگترین چیزی بود که من ازش میترسیدم! شروع دوباره!

زندگی مثل چاقوی تیز افتاده بود به جونم! روحم! وجودم رو میبرید ,تکه تکه میکرد!

برای اینکه بیشتر زجر بکشم , درست وقتی که یه ضربه ی دیگه مونده بود تا جون از بدنم خارج بشه, منو رها میکرد!

یه مدت نمیامد سراغم ,

اونقدر که مطمئن بشه همه ی زخمهام با جبر زمان خوب بشه!

چون میدونست زمان تنها چیزیه که نمیتونم جلوش از خوب نشدن حرف بزنم!

اینقدر صبر میکرد که خوب بشم. وقتی دردها..زخمها خوب میشد ,سر و کلش پیدا میشد!

دوباره شروع میکرد.. نامرد درست از جاهای حساس وجودم هم شروع میکرد.. یه دفعه هم قطع نمیکرد! دوست داشت دونه دونه ی رشته های عصبی بدنم رو تک تک پاره کنه! از فریاد کشیدن من لذت میبرد! چون میدونست محکومم به زندگی با اون! محکومم به زندگی.. به قانون...

با خودم فکر میکردم قانون چیه!!! به سری اراجیف که آدم ها واسه مشروع کردن کثافتکاریهاشون به پا کردن!! به قول نیچه:حتی کلمات هم وجود خارجی ندارن! کلمات چیزای هستن که مغز و منطق آدم ها برای توجیه محیط اطرافش و حالات, ساخته!

 

یه دستم مینوشت یه دستم پاره میکرد میریخت دور! فریاد زدم

 

:خفه شو

 

دستهاش خونی بود! با یه دست داشت میبرید با یه دست محکم منو گرفته بود!

تعجب کرد.. خندید گفت : من که حرف نمیزنم! دارم میبرم! دارم سلاخی میکنم!!

بهش گفتم:خفه شو ...خفه شو....خفه شو... اما نفهمید با تو بودم نه با اون.. با تو بودم.. تویی که تو ذهنم میخوندی زورم بهش نمیرسه! با تو!!

 

باید یه کاری میکردم!!! یه امتحان!!

کلمه ی درد رو از ذهنم پاک کردم!!

وقتی چیزی به اسم درد تو ذهنم نباشه پس حتما وجود خارجی هم نداره!! پس حتما این حالت وجود خارجی نداره!!!

 

طول کشید... پاکش کردم!! درد کشیدن رو فراموش کردم.. وقتی وجودم رو به تیغ میکشید..میخندیدم.. فریاد نمیزدم!! رووووزنامه میخوندم.. اون محکمتر میبرید!! نمیدونست کلمه ی زجر رو هم پاک کردم..

از بریدن بدون زجر دادن هیچ لذتی نمیبررد!!

تنهام گذاشت و رفت...

دستهامو باز کردم و خوابیدم کنار ساحل ,ساحلی پر از صخره! پر از گوش ماهی !

من موندم و ساحل و دریا و آسمون

از این سه تا,سنگیم رو ساحل بود!

منتظر بودم لاشه ی خونی منو به دریا بسپره!! دریا هر دفعه جلوتر می آمد و شنهای زیر پامو خالی میکرد.. چنگ میزد که منو بکشه سمت خودش! اما ساحلزخمهامو با شنهاش پر کرد و با دریا مرهم داد!!!

هر بار که موج میومد سمت ساحل از زیر پاهای من خونابه با خودش به دریا میبرد!!

دریا از خونابه های من قرمز شد!

ابرها قرمز شدن و آسمان خون گریست!!

ساحل قرمز شد ..من عاشق ساحل و دریا و آسمان که زود همرنگ من شدن تا تنها نباشم... اما سنگینیم هنوز هم روی ساحل بود!!

اگه ساحل نبود ,دریا هم نبود!! آسمان هم نبود!!! من هم نبودم!!

 

وقتی بلند شدمقالب بدنم رو شنهاش حک شده بود!! تنها جایی که تو دنیا اندازه ی من بود!! نه تنگ تر نه گشاد تر!! اندازه ی من!!

دوباره خوابیدم همون جا!!

 

علی4شهریور86

 

 

 


 
comment نظرات ()